eitaa logo
کانال عصر امید
369 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
3.2هزار ویدیو
16 فایل
جهت ارتباط با مدیر @shodim_tabee_moshti_bi_tabee
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
چه کرده‌ای که به غیر از تو، از همه سیرم خوشا به بخت بلندم، خوشا به تقدیرم خدا کند که نیفتاده باشم از چشمت من از تصور دنیایِ بی‌تو می‌میرم الّلهُـمَّ‌عَجِّــلْ‌لِوَلِیِّکَـــ‌الْفَـــرَج را صدا بزن 📿 اول وقت ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌❣ ╰┈➤https://eitaa.com/asromid
هیچ‌‌گناهی‌رو‌بدون‌ِ‌استغفار ول‌ نکن؛خرابیش‌‌می‌مونه! _استادپناهیان 🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨پروردگارا کسیکه در دامان تو پناه گرفت طعم بی‌پناهی را نمی‌چشد هرکس که مدد از تو گرفت بی‌یاور نمی‌ماند آنکه بتو پیوست، تنها نمی‌شود 🪔خداوندا کنارمان باش قرارمان باش و یارمان باش 🌱 ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ✌️ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌❣ ╰┈➤https://eitaa.com/asromid
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
9.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ماجرای شنیدنی کرامت امیرالمؤمنین به یک سـنی بخاطر اردات به (ع) از زبان آیت الله (ره) ✌️ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌❣ ╰┈➤https://eitaa.com/asromid
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
روزگاری درویشی بود که نه هزار دینار قرض داشت. او وصف محتسبی به نام بدرالدین عمر را شنید که در جود و سخاوت مانند دریا بود و در تبریز زندگی می کرد. درویش به سمت تبریز حرکت کرد تا از او کمک بگیرد، اما وقتی به آن شهر رسید مردم به او گفتند محتسب درگذشته است. فقیر در غم فراق آن محتسب گریه ها کرد و ناله ها نمود به طوریکه در شهر زبانزد خاص و عام گشت. فقیر همه شهر را گشت و سرگذشت خود را به این و آن می گفت ولی از آن همه تلاش چیزی به دست نیاورد. مددکار شهر که به بینوایان رسیدگی می کرد مرد فقیر را پیدا کرد و با خود به خانه اش برد. حکایت ها برایش از گشایش هایی که دیده بود گفت تا اینکه به خواب رفتند. محتسب به خواب مددکار آمد و به او گفت هرچه می گفتی من می شنیدم ولی دستوری نداشتم که پاسخ بگویم اما حالا بشنو که من می دانستم مهمانی به دیدن من می آید و مقروض است. من چند قطعه گوهر برای او کنار گذاشته بودم اما اجل مهلتم نداد که خود آن ها را به او بدهم. آن گوهرها را به او بدهید تا مهمانم با دل مجروح برنگردد. از آن ها دِین خود را بدهد و بقیه اش را هم خرج کند و مرا هم در دعایش متذکر شود. در حضور آفتاب خوش مساغ رهنمایی جستن از نور چراغ بی گمان ترک ادب باشد ز ما کفر نعمت باشد و فعل هوا مثنوی معنوی 🎨 ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌❣ ╰┈➤https://eitaa.com/asromid