آستانِ مهر
🔈 #اطلاع_رسانی 🔸 محفل بنات الکریمه(سلام الله علیها) برگزار می کند: « مسابقه راه بلد » ویژه دختران
🔈 #اطلاع_رسانی
🔹با توجه به اهمیت بهداشت عمومی، محفل بنات الکریمه سلام الله علیها امروز برگزار نمیشود.
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
#زائر_کوچولو
🔺 زائر کوچولوهایی که این هفته، مهمان بانوی کرامت بودند
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
📸 #گزارش_تصویری
🔸اردوی 80 نفر از دانش آموزان پایه سوم مدرسه امام حسن مجتبی علیه السلام به همراه اجرای مسابقه و نمایش در رواق کودک و نوجوان دختران حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
آستانِ مهر
📖 #داستان جذاب و عاشقانه اینک شوکران (قصه شهید منوچهر مدق) 🍃قسمت بیست و یکم🍃 اما هدی دختری نیست که
📖 #داستان جذاب و عاشقانه اینک شوکران
(قصه شهید منوچهر مدق)
🍃قسمت بیست و دوم🍃
دو سه روز بعد دوباره زنگ زد. گفت «فرشته، با بچه ها بروید جاهایی که موشک زده اند، ببینید.»
چرا باید این کار را می کردم؟ گفت «برای این که ببینی چه قدر آدم خودخواه است.»
دلم نمیخواست با او حرف بزنم. نه این که ناراحت شده باشم. خجالت می کشیدم از خودم.
با علی و هدی رفتیم جایی که تازه موشک خورده بود. یک عده نشسته بودند روی خاک ها. یک بچه مادرش را صدا میزد که زیر آوار مانده بود، اما کمی آن طرفتر، مردم سبزه میخریدند و تنگ ماهی دستشان بود. انگار هیچ غمی نبود. من دیدم که دوست ندارم جزو هیچ کدام از این آدمها باشم؛ نه غرق شادی خودم و نه حتی غم خودم. هر دو خودخواهی است. منوچهر می خواست این را به من بگوید. همیشه سرِ بزنگاه تلنگرهایی می زد که من را به خودم می آورد.
منوچهر سال شصت و هفت مسئول پادگان بلال کرج شد. زیاد می آمد تهران و می ماند. وقتی تهران بود، صبح ها می رفت پادگان و شب می آمد.
نگاهش کرد. آستین هایش را زده بود بالا و می خواست وضو بگیرد. این روزها بیشتر عادت کرده بود به بودنش. وقتی میخواست برود منطقه، دلش پر از غم میشد. انگار تحملش کم شده باشد. منوچهر سجاده اش را پهن کرد. دلش می خواست در نمازها به او اقتدا کند، ولی منوچهر راضی نبود. یک بار که فهمیده بود فرشته یواشکی پشتش ایستاده و به او اقتدا کرده، ناراحت شد. از آن به بعد گوشه ی اتاق می ایستاد، طوری که کسی نتواند پشتش بایستد.
چشم هایش را بسته بود و اذان می گفت. به «حی علی خیر العمل» که رسید، فرشته از گردنش آویزان شد و بوسیدش. منوچهر «لا اله الا الله» گفت و مکث کرد. گردنش را کج کرد و به فرشته نگاه کرد: «عزیز من این چه کاری است؟ می گوید بشتابید به سوی بهترین عمل، آن وقت تو می آیی شیطان می شوی؟» فرشته چند تار موی منوچهر را که روی پیشانی خیسش چسبیده بود، کنار زد و گفت «به نظر خودم که بهترین کار را می کنم.»
شاید شش ماه اولِ بعد ازدواجمان که منوچهر رفت جبهه، برایم راحت تر گذشت، ولی از سال شصت و شش دیگر طاقت نداشتم. هر روز که می گذشت، وابسته تر می شدم. دلم می خواست هر روز جمعه باشد و بماند خانه.
جنگ که تمام شد، گاهی برای پاکسازی و مرزداری میرفت منطقه. هربار که می آمد، لاغرتر و ضعیفتر شده بود. غذا نمی توانست بخورد. می گفت «دل و روده ام را می سوزاند.»
همه ی غذاها به نظرش تند بود. هنوز نمی دانستیم شیمیایی چیست و چه عوارضی دارد. دکترها هم تشخیص نمی دادند. هر دفعه می بردیمش بیمارستان، یک سرم می زدند، دو روز استراحت میدادند و می آمدیم خانه.
آن سالها فشارهای اقتصادی زیاد بود. منوچهر یک پیکان خرید که بعدازظهرها کار کند، اما نتوانست. ترافیک و سر و صدا اذیتش میکرد. پسرعمویش، نادر، توی ناصرخسرو یک رستوران سنتی دارد. بعداظهرها از پادگان میرفت آنجا، شیر می فروخت. نمیدانستم. وقتی شیندم، بهش توپیدم که چرا این کار را میکند.
پرسیدم «معذب نیستی؟»
گفت «نه، برای خانواده ام کار میکنم.»...
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
🦋 #یاد_شهدا
در نبود شناسنامه، پشت کارت پلاک
مهره انتخابات زده می شد و به نیروهایی که به هر دلیلی کارت پلاک نداشتند، اجازه ی رای دادن داده نمی شد.
#شهدا_پای_انقلاب
#دفاع_مقدس
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
#دل_نوشته
میگویند جمعه روز ظهور است...
اما خوب می دانیم ظهور بی حضور ممکن نیست.
آمدن تک تک ما در بزنگاه های روزگار، همان حضور و لبیک به دعوت های شما خاندان طهارت است.
امروز می آیم، تا با آمدنم و زیباترین انتخابم، آمدنت را آرزو کنم...
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
📝 نویسنده: فاطمه ضیایی پور
📸 عکاس: زهرا سادات صحفی
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
آستانِ مهر
#راه_زندگی 🚷تیرهبختان به روایت قرآن کریم 🔸قسمت پنجم: #فاسقین 📖 آدمها یا خوشبختاند یا تیرهبخت؛
#راه_زندگی
🚷تیرهبختان به روایت قرآن کریم
🔸قسمت ششم: #مسرفین
📖 آدمها یا خوشبختاند یا تیرهبخت؛ اما مفهوم و معیار خوشبختی و تیرهبختی در قرآن با تصورات ما متفاوت است. ممکن است شما خود را نگون بخت بدانید، ولی صفاتی داشته باشید که شما را در دسته #خوشبختان_قرآنی قرار دهد.
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
📸 #گزارش_تصویری
حضور پرشور مردم پای صندوقهای رأی در حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
📜 #حدیث
🔺شیوه بهره مندی از وجود امام زمان عج الله تعالی
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
🔉 #اطلاع_رسانی
📋 برنامه حلقه های معرفتی خواهران در رواق حضرت خدیجه سلام الله علیها
📅 1 الی 29 اسفند ماه
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
20.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#طب_و_زندگی
🎞 سخنان شنیدنی حجت الاسلام و المسلمین اخوان درمورد تفاوت طب سنتی ایرانی با طب اسلامی
#سلامتی_و_تغذیه #زندگی_سالم #زندگی_بهتر #خانواده_سالم #تغذیه_صحیح #تغذیه_مناسب #تغذیه_سالم
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
آستانِ مهر
📖 #داستان جذاب و عاشقانه اینک شوکران (قصه شهید منوچهر مدق) 🍃قسمت بیست و دوم🍃 دو سه روز بعد دوباره
📖 #داستان جذاب و عاشقانه اینک شوکران
(قصه شهید منوچهر مدق)
🍃قسمت بیست و سوم🍃
درس خواندن را هم شروع کرد. ثبت نام کرده بود هر سه ماه، درس یک سال را بخواند و امتحان بدهد. از اول راهنمایی شروع کرد. با هیچ درسی مشکل نداشت، الا دیکته.
کتاب فارسی را باز کرد و چهار پنج صفحه ورق امتحانی پُر دیکته گفت. منوچهر در بدخطی قهار بود. گفت «حالا فکر کن درس خوانده ای. با این خط بدی که داری، معلم ها نمی توانند ورقه هایت را صحیح کنند.»
گفت: «یاد می گیرند.»
این را مطمئن بود، چون خودش یاد گرفته بود نامه های او را بخواند. «وقت» را «فقط» بخواند و «موش» را «مشت» و هزار کلمه ی دیگر که خودش می توانست بخواند و فرشته.
غلط ها را شمرد؛ شصت و هشت غلط. گفت: «رفوزه ای.»
منوچهر همان طور که ورق ها را زیر و رو میکرد و غلط ها را نگاه می کرد، گفت: «آن قدر می خوانم که قبول شوم.»
این را هم میدانست. منوچهر آن قدر کله شق بود که هر تصمیمی می گرفت به پایش می ماند.
صبح ها از ساعت چهار و نیم می رفت پارک تا هفت درس میخواند. از آن ور میرفت پادگان و بعد پیش نادر. کتاب و دفترش را هم می برد که موقع بیکاری بخواند. امتحان که داد، دیکته شد نوزده ونیم. کِیف میکرد از درس خواندن، اما دکترها اجازه ندادند ادامه بدهد. امتحان سال دوم را می داد و چند درس سال سوم را خوانده بود که سردردهای شدید گرفت. از درد خون دماغ می شد و از گوشش خون میزد. به خاطر ترکش هایی که توی سرش داشت و ضربه هایی که خورده بود، نباید به اعصابش فشار می آورد.
بعضی از دوستانش می گفتند: «چرا درس بخوانی؟ ما برایت مدرک جور میکنیم. اگر بخواهی می فرستیمت دانشگاه.»
این حرفها برایش سنگین می آمد. میگفت: «دلم می خواهد یاد بگیرم. باید توی مخم چیزی باشد که بروم دانشگاه. مدرک الکی به چه درد میخورد؟»
بعد از جنگ و فوت امام، زندگی ما آدم های جنگ وارد مرحله ی جدیدی شد. نه کسی ما را می شناخت، نه ما کسی را می شناختیم. انگار برای این جور زندگی کردن ساخته نشده بودیم. خیلی چیزها عوض شد. منوچهر می گفت: «کسی باهاش تا دیروز توی یک کاسه آبگوشت می خوردیم، حالا که می خواهیم برویم توی اتاقش، باید از منشی و نماینده و دفتردارش وقت قبلی بگیریم.»
بحث درجه هم مطرح شد. به هر کس بر اساس تحصیلات و درصد جانبازی و مدت جبهه بودن درجه میدادند. منوچهر هیچ مدرکی را رو نکرد. سرش را انداخته بود پایین و کار خودش را میکرد، اما گاهی کاسه ی صبرش لبریز می شد. حتی استعفا داد، که قبول نکردند. سال شصت و نُه، چهار ماه رفت منطقه. آن قدر حالش خراب شد که خون بالا می آورد. با آمبولانس آوردندش تهران و بیمارستان بستری شد...
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr