NURE ASEMUNA(1).mp3
11.45M
🔈 #صوتی
💠 سرود نور آسمونا
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
32.24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 #طب_و_زندگی
🎞 سخنان شنیدنی حجت الاسلام و المسلمین اخوان درمورد تغذیه و طب اسلامی
#سلامتی_و_تغذیه #زندگی_سالم #زندگی_بهتر #خانواده_سالم #تغذیه_صحیح #تغذیه_مناسب #تغذیه_سالم
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
📰 #خبر
محفل بنات کریمه این هفته به مناسبت ولادت حضرت زهرا(سلام الله علیها) در رواق نوجوان برگزار شد
عرض ارادت نوجوانان به حضرت معصومه(س)، خطبه خوانی نوجوانان، مولودی خوانی، برش کیک میلاد، اجرای مسابقه با محوریت سخنان حضرت آقا، برپایی میز کتاب و تحویل کتاب امانی به نوجوانان از برنامه های اجرا شده در این محفل بود.
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
آستانِ مهر
📖 #داستان جذاب و عاشقانه اینک شوکران (قصه شهید منوچهر مدق) 🍃قسمت شانزدهم🍃 می خواست بیاید تو. داشت
📖 #داستان جذاب و عاشقانه اینک شوکران
(قصه شهید منوچهر مدق)
🍃قسمت هفدهم🍃
به چشم من که منوچهر یک مؤمن واقعی بود و سیّد بودنش به جا.
می دیدم حساب و کتاب کردنش را. منطقه که می رفتیم، نصف پول بنزین را حساب می کرد، می داد به جمشید. جمشید هم سپاهی بود. استهلاک ماشین را هم حساب می کرد. می گفتم: «تو که برای مأموریت آمدی و باید برمی گشتی. حالا من هم با تو برمی گردم. چه فرقی دارد؟»
می گفت: «فرق دارد.»
زیادی سخت می گرفت. تا آنجا که می توانست، جیره اش را نمی گرفت. بیشتر لباس خاکی می پوشید با شلوار کردی. توی دزفول یکی از لباس های پلنگیش را که رنگ و روش رفته بود، برای علی درست کردم. اول که دید، خوشش آمد، ولی وقتی فهمید لباس خودش بوده، عصبانی شد. ندیده بودم این قدر عصبانی شود.
گفت: «مال بیت المال است. چرا اسراف کردی؟»
گفتم: «مال تو بود.»
گفت: «الان جنگ است. آن لباس هنوز قابل استفاده بود. ما باید خیلی بیشتر از این ها دلسوز باشیم.»
لباس هاش جای وصله نداشت. وقتی چاره نبود و باید می انداختشان دور، دکمه هاش را می کّند. میگفت: «به درد می خورند.»
سفارش می کرد حتی ته دیگ را دور نریزم. بگذارم پرنده ها بخورند. برای اینکه چربی ته دیگ مریضشان نکند، یک پیت روغن را مثل آبکش سوراخ سوراخ کرده بود ته دیگ ها را توی آن خیس می کردم، می گذاشتم چربی هاش برود، می گذاشتم برای پرنده ها.
توی دزفول دیگر تنها نبودیم. آقای پازوکی و خانمش آمدند پیش ما، طبقه ی بالا. آقای صالحی تازه عقد کرده بود خانمش را آورد دزفول. آقای نامی، کریمی، ملکی، عبادیان، ربانی و ترابیان هم خانواده شان را آوردند آنجا. هر دو خانواده یک خانه گرفته بودند. مردها که بیش تر اوقات نبودند. ما خانم ها با هم ایاق شده بودیم و یک روز در میان دور هم جمع می شدیم، هر دفعه خانه ی یکی. یک عده از خانواده ها اندیمشک بودند، محوطه ی شهید کلانتری. آنها هم کم کم به جمعمان اضافه می شدند. از علی می پرسیدم: «چندتا خاله داری؟»
می گفت: «یک لشکر.»
می پرسیدم: «چند تا عمو داری؟»
می گفت: «یک لشکر.»
نزدیک عملیات بدر، عراق اعلام کرد دزفول را می زند. دزفولی ها می رفتند بیرون از شهر. می گفتند: «وقتی می گوید، می زند.»
دو سه روز بعد که موشک باران تمام می شد، بر می گشتند. بچه های لشکر می خواستند خانم هاشان را بفرستند شهرهای خودشان، اما کسی دلش نمی آمد برود. دستواره گفت: «همه بروند خانه ی ما، اندیمشک.» من نرفتم. به منوچهر هم گفتم. ادعا داشتم قوی هستم و تا آخرش می مانم. هرچه بهم گفتند، نرفتم. پای علی میخچه زده بود. نمی توانست راه برود. بردمش بیمارستان. نزدیک بیمارستان را زده بودند. همه شیشه ها ریخته بود. به دکتر پای علی را نشان دادم. گفت: «خانم، توی این وضعیت برای میخچه ی پای بچه ت آمده ای اینجا؟ برو خانه ات.»
برگشتم خانه. موج انفجار زده بود در خانه را باز کرده بود. هیچ کس نبود. توی خانه چیزی برای خوردن نداشتیم. تلفن قطع بود. از شیرآب، گِل می آمد. برق رفته بود. با علی دم در خانه نشستیم. یک تویوتا داشت رد می شد. آرم سپاه داشت. براش دست تکان دادم. از بچه های لشکر بودند. گفتم: «به برادر صالحی بگویید ما اینجا هستیم، برایمان آب و نان بیاورد.»...
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
📜 #حدیث
🔺بهترین و ارزشمندترین مردم
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
🔰 کانال و صفحه آستانِ مهر در شبکه های اجتماعی ایتا، تلگرام و اینستاگرام:
@astanehmehr
با ما همراه باشید، تا از اطلاع رسانی برنامه های فرهنگی، مناسبتی و آموزشی اطلاع پیدا کنید.
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
📚 #معرفی_کتاب
📗 آن مرد با باران می آید
کتابی که رهبری آن را بسیار خوب و هنرمندانه و پرجاذبه و مورد نیاز جوانان امروز می دانند و می فرمایند:
بسمه تعالی
بسیار خوب و هنرمندانه و #پرجاذبه نوشته شده است. تصویری که از ماه های آخر مبارزات نشان میدهد، درست و روشن و واقعی است. به گمان من همهی جوان ها و نوجوان های امروز به خواندن این کتاب و امثال آن نیاز دارند. از نویسندهی کتاب باید تقدیر و تشکر شود انشاءالله.(مرداد ۹۸)
✅این کتاب تاکنون 10بار چاپ شده و #رمانی پرکشش در فضای انقلاب است
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
📸 #گزارش_تصویری
🔸اردوی 180 نفری دانش آموزان مدارس مدرس و حضرت ابوالفضل به همراه جنگ و اجرای نمایش در رواق کودک و نوجوان دختران حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
📸 #گزارش_تصویری
🔸برگزاری ویژه برنامه ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها در رواق حضرت خدیجه علیهاالسلام
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
آستانِ مهر
📖 #داستان جذاب و عاشقانه اینک شوکران (قصه شهید منوچهر مدق) 🍃قسمت هفدهم🍃 به چشم من که منوچهر یک مؤم
📖 #داستان جذاب و عاشقانه اینک شوکران
(قصه شهید منوچهر مدق)
🍃قسمت هجدهم🍃
آقای صالحی مسئول خانواده ها بود. هرچه می خواستیم به او می گفتیم. یکی دو ساعت بعد آمد. نگذاشت بمانیم. ما را برد خانه ی دستواره.
با چند تا از خانمها رفته بود بیمارستان برای کمک به مجروح ها، که گفتند منوچهر آمده. پله ها را دوتا یکی دوید. از وقتی آمده بود دزفول، یک هفته ندیدن منوچهر برایش یک عمر بود. منوچهر کنار محوطه ی گل کاری بیمارستان منتظر ایستاده بود. فرشته را که دید، نتوانست جلوی اشک هاش را بگیرد. گفت: «نمی دانی چه حالی داشتم. فکر می کردم مانده اید زیرآوار. پیش خودم می گفتم حالا جواب خدا را چه بدهم؟»
فرشته دستش را حلقه کرد دور گردن منوچهر. گفت: «وای منوچهر، آن وقت تو می شدی همسر شهید.» اما منوچهر از چشم های پف کرده اش فقط اشک می آمد.
شنیده بود دزفول را زده اند. گفته بودند خیابان طالقانی را زده اند. ما خیابان طالقانی می نشستیم. منوچهر می رود اهواز، زنگ می زند تهران که خبری بگیرد. مادرم گریه می کند و می گوید دو روز پیش کسی زنگ زده و چیزهایی گفته که زیاد سردرنیاورده. فقط فکر می کند اتفاق بدی افتاده باشد. روزی که ما رفتیم اندیمشک، حاج عبادیان شماره ی تلفن همه مان را گرفت که به خانواده ها خبر بدهد. به مادرم گفته بود: «مدق الحمد الله خوب است. فکر نمی کنم خانمش زیرآوار مانده باشد. مدق از این شانس ها ندارد.» به شوخی گفته بود. مادرم خیال کرده بود اتفاقی افتاده و می خواهند یواش یواش خبر بدهند. منوچهر می رود دزفول. میگفت: «تا دزفول آنقدر گریه کردم که وقتی رسیدم توی کوچه مان، چشمم درست نمی دید. خانه را گم کرده بودم.»
بچه های لشکر همان موقع می رسند و بهش می گویند ما اندیمشک هستیم.
اول رفتیم به مادرم زنگ زدیم و خبر سلامتیمان را دادیم، بعد توی شهر گشتیم و من را رساند شهید کلانتری. قبل از اینکه پیاده شوم، گفت: «نمی خواهم اینجا بمانید. باید بروید تهران.» اما من تازه پیداش کرده بودم. گفت: «اگر اینجا باشی و خدای نکرده اتفاقی بیفتد، من می روم جبهه که بمیرم. هدفم دیگر خالص نیست. فرشته، به خاطر من برگرد.»
شب با خانم عبادیان حرف زدم. بیست سی خانواده بودیم که خانه ی دستواره جمع شده بودیم. گاهی چند نفری می رفتیم خانه ی آقای عسگری یا ممقانی، ولی سخت بود. با بقیه ی خانم ها هم صحبت کردیم. همه راضی شدند. فرداصبح آقای صالحی، که وسایل صبحانه را آورده بود، گفتیم ما برمی گردیم شهر خودمان برایمان بلیت قطار بگیرید.
باید خداحافظی می کرد. وقت زیادی نداشت، اما ساکت بود. هرچه می گفت، باز احساسش را نگفته بود. فقط نمی خواست این لحظه تمام شود. نمی خواست برود. توی چشم های منوچهر خیره شد. هروقت می خواست کاری کند که منوچهر زیاد راغب نبود، این کار را می کرد و رضایتش را می گرفت، اما حالا نمی توانست و نمی خواست او را از رفتن منصرف کند.
گفت: «برای خودت نقشه ی شهادت نکشی ها. من اصلا آمادگیش را ندارم. مطمئن باش تا من نخواهم تو شهید نمی شوی.»
منوچهر گفت: «مطمئنم وقتی خمپاره می خورد بالای سرم، عمل نمی کند، موهایم را با قیچی می چینند و سالم می مانم، معلوم است که باز هم تو دخالت کرده ای. نمی گذاری بروم. فرشته نمی گذاری.»
فرشته نفس راحتی کشید. با شیطنت خندید و انگشتش را بالا آورد جلوی صورتش و گفت: «پس حواست را جمع کن، منوچهر خان. من آنقدر دوستت دارم که نمی توانم با خدا از این معامله ها بکنم.»
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
💠 #کلام_ناب
رهبر انقلاب: گریه در مجالس عزاداری، گریه اراده و عزم است.
۹۸/۱۱/۲۶
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 #کلیپ
🎞 توصیههای رهبرانقلاب به جوانان درباره خواندن #نماز_شب و استفاده از فرصت جوانی
#انس_با_خدا
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr