eitaa logo
درفراقِ‌یار:)
96 دنبال‌کننده
123 عکس
10 ویدیو
0 فایل
مثل یک معجزه ای علت ایمان منی🙂 همه هان و بله هستند،شما جان منی❤️ ناشناس برای نظراتتون🌱 https://daigo.ir/secret/6164816983 عضو نمیشی رمان رو هم‌نخون دیگه:) ورودآقایون ممنوع می باشد❌️
مشاهده در ایتا
دانلود
بِسم رب الزینب🥀 💔 به قلم ی.م هرگونه‌کپی برداری ممنوع می باشد.
خسته صندلی ای از میز بیرون‌کشیدم‌و خودم‌رو روش رها کردم. بچه‌هام هرکدوم‌یه جا‌ولو شده بودند. یه‌نگاهی به همشون کردم‌و‌گفتم: دست همتون‌دردنکنه‌ببخشین شمام‌دیگه خسته که هیچی دیگه‌هلاک‌شدین آوا با خستگی‌و شیطونت خندید و گفت: والا یه روزم‌تو‌باید بیای برای بقیشون جهاز بچینی نگاه همشون برگشت سمت آوا که دستشو گرفت‌بالا و گفت: با عرض پوزش با‌خودم‌بودم‌شما استراحت تون رو‌بکنین خندیدم‌و‌گفتم: حالا برا اینا جبران‌میکنم‌ولی تو‌چی؟ بعد یهو‌ذوق زده مثل بچه هاگفتم:‌منم‌بَشِتو نگه‌میدالم به خودتم‌نمدم آوا یه چشم‌غره برام‌رفت که‌ریحانه پرید وسط و شیطون گفت: ان شاءالله بچه‌خودت خجالت زده‌سرمو انداختم‌پایین. زهرا از جاش بلند‌شد‌و اومد‌سمتم. از پشت دستشو دور شونه هام‌حلقه‌کرد و‌گفت: وایــــی من‌میخــوام‌عمه شــــم دیدم‌بخوام‌ساکت بشینم‌همینجا‌از خجالت آب میشم. دهن‌باز کردم‌و گفتم: اصن‌ان شاءالله بچه‌ها خودتون روم‌رو سمت‌زهرا‌کردم‌و گفتم:‌والا منم‌میخوام‌عمه شم ببخشین بعدم‌از زیر نگاه‌های‌چپ‌چپ‌و‌خجالت زده بچه‌ها بلند شدم‌و رفتم‌توی‌حیاط. شلنگ‌رو برداشتم‌و بالاسر باغچه ایستادم. داشتم به حرف بچه ها فکر می‌کردم... _ان شاءالله بچه‌خودت +وایــــی من‌میخــوام‌عمه شــــم با ضربه زدن‌کسی به روی شونه‌ام، شلنگ‌از دستم‌افتاد و‌به عقب‌برگشتم.‌ رقیه و ریحانه بودند. رقیه‌اومد‌جلو‌و‌گفت: ميگما شرمنده‌ما‌دیگه‌داریم‌میریم +وا خب‌چرا اینقدر زود بمونین بیشتر ریحانه‌مشکوک نگام‌کرد و‌گفت:‌فاطمه به چی‌فکر‌می‌کردی؟ ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
آقا من مشکل دارم‌وقتی تو دادن و نوشتن این‌رمان موندم دارم‌برا یه رمان‌دیگه برنامه میچینم؟:/ اسم و داستان مورد نظر و همه چیشم تازه مشخص کردم:/// اللهم‌اشف‌کل‌مریض الجمله من عزیز😑 پ.ن:نمیدونم‌درست نوشتم‌تیکه آخرو یا نه:/
قهرین ناشناس پیام‌نمیدین؟🥲
رفیق مایل به تبادل بودی توی ناشناس لینک‌کانال قشنگت و آیدیت رو بزار:) https://daigo.ir/secret/6164816983
هدایت شده از 𝑨𝒓𝒆𝒛𝒐𝒐𝒚𝒆‌𝒔𝒉𝒊𝒓𝒊𝒏):🇵🇸
اگه تا ⁵/²⁴ ،۱k شدیم رمان جدید رو همراه رمان «آرزوی‌شیرین» بارگذاری می کنم👩‍🦯🫀 ببینم‌معرفتتون‌تاچه‌حده👀
بالاخره مثل قبل به ¹⁰⁰ رسیدیم🥲 ان شاءالله کم نشیم❤️‍🩹
بِسم رب الزینب🥀 💔 به قلم ی.م هرگونه‌کپی برداری ممنوع می باشد.
+هان؟‌هیچی‌بابا _دو‌ساعته شلنگ‌دستته‌وایسادی بالاسر باغچه‌آب رو باز‌نکردی و‌تو فکر‌بودی‌بعد به هیچی‌فکر‌نمی‌کردی دوست داشتم‌زبان‌به سخن باز کنم‌و بگویم به حرف هایی‌که‌می‌زدید و قند توی‌دلم آب می‌کردید فکر‌می‌کردم... به اینکه‌قرار بود یه زندگی‌خوب‌و‌خوش‌کنار علی داشته باشم‌فکر‌می‌کردم... دلم‌می‌خواست می‌گفتم‌و می‌گفتم ولی... خندیدم‌و بی‌توجه به حرفش‌گفتم: بیاین بریم تو‌دیگه رقیه‌دست ریحانه‌رو‌گرفت‌و‌گفت: ببخشید حسین‌منتظره دم در دیگه اصراری‌نکردم‌و برای بدرقه تا نزدیک در رو رفتم. خداحافظی کردم وبرگشتم‌به سمت‌در سالن‌. چند قدمی‌رفته بودم‌که‌یهو دیدم‌از سرتا پام‌داره آب می‌چکه. برگشتم‌پشت که علی رو‌دیدم خواستم‌چیزش بگم‌که یهو از اون طرف خیس شدم. برگشتم‌سمت‌در سالن‌که‌دیدم‌آوا با بطری آب پاشیده. گیج‌و منگ‌از رفتار اینا همون‌وسط داشتم‌می‌لرزیدم. چشم‌رو هم‌گذشتم‌که یهو دیدم‌رقیه و ریحانه و‌محمد‌و زهرا و نازنین با بطری‌آب روبه روی من وایسادن. علی و آوا هم‌میخواستن بهشون بپیوندند. عقب عقب رفتم و‌که‌به دیوار برخورد کردم. آروم‌آروم به سمت‌در سالن‌رفتم که‌همشون بهم‌نزدیک‌ تر از‌قبل شدن. ملتمس‌بهشون‌نگاه‌کردم‌و گفتم: خیلی بدین من‌یه‌نفرم بعد توپیدم به علی که: خیرسرت‌بایدطرف من‌باشی بعدم‌خواستم‌برم‌داخل‌که‌یهو بین زمین و هوا معلق شدم. برگشتم‌دیدم‌علی دست هاشو یکیش رو انداخته زیرپاهام‌و دست‌دیگش‌رو انداخته دور گردنم. خجالت زده از رفتارش جلوی بچه‌ها‌همونجور‌که سعی داشتم‌خودمو‌صاف کنم و بیام‌پایین آروم‌به علی غرزدم: علی ول کن‌زشته اینجا با حرف ریحانه فهمیدم‌همه منظورمو گرفتن: نه نه شما راحت باشین ما حواسمون یه جا دیگست ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
خیلی ممنون از همگی کسایی که دلم‌رو نشکوندن<البته برای گرفتن پارت بود> ولی خب بازم‌خیلی خیلی ممنونم💗
بِسم رب الزینب🥀 💔 به قلم ی.م هرگونه‌کپی برداری ممنوع می باشد.