eitaa logo
درفراقِ‌یار:)
96 دنبال‌کننده
123 عکس
10 ویدیو
0 فایل
مثل یک معجزه ای علت ایمان منی🙂 همه هان و بله هستند،شما جان منی❤️ ناشناس برای نظراتتون🌱 https://daigo.ir/secret/6164816983 عضو نمیشی رمان رو هم‌نخون دیگه:) ورودآقایون ممنوع می باشد❌️
مشاهده در ایتا
دانلود
بِسم رب الزینب🥀 💔 به قلم ی.م هرگونه‌کپی برداری ممنوع می باشد.
دستم‌رو فشرد و گفت: کفر‌نگو دخترجان! توکل کن دستم‌رو رها‌کرد و گفت: برو که شوهرت منتظرته فاطمه خانوم با اتمام حرفش سمتش برگشتم که متوجه‌نبودنش شدم. مثل کسی که چیزی رو گم‌کرده به اینور و اونور میدویدم. هرچه‌گشتم و گشتم بی‌فایده‌بود. انگار که از این دنیا محو شده بود. برگشتم بالا سر رفیق شهیدم که یه تیکه کاغذ تا شده توجهم رو جلب کرد. رفتم‌نزدیکتر و بازش کردم. ناخواسته با خوندن کاغذ اشکام‌جاری شد:«وَاللَّهُ يَعْلَمُ مَا فِي قُلُوبِكُمْ ۚ» « میگه: من میدونم چی تو دلت میگذره» پس آنقدر نگران نباش اون میدونه تو چی میخوای، اون میرسونتت، بهش اعتماد کن:) متوجه‌شدم کاغذ دیگه ای زیر اون کاغذه. بازش کردم و خوندم: وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى‌ بِاللَّهِ وَكِيلًا «۳» و بر خداوند توكّل كن، و همين بس كه خداوند وكيل و نگهبان (تو) است. دیگه‌توان این‌همه ناشکری و گناه رو نداشتم. با زانو بر روی زمین‌افتادم‌. آه از من که کفرگفتم... ناشکری کردم.. خدارو نادیده گرفتم.. وای بر من... به عکس شهیدم‌خیره شدم. بی جون لب زدم: شرمندم. شرمندم‌که اومدم پیشت و داشتم شریک ناشکری هام‌می‌کردمت. شرمندتم خواهر شرمنده و آخرین جمله ای‌که از دهنم‌خارج شد وای بر‌من بود و سرم‌روی سنگ‌قبر افتاد و آخرین تصویر دویدن‌علی به سمتم بود... با سوزی‌که وزرید توی خودم‌جمع‌شدم. خمیازه‌ای‌کشیدم و آروم‌لای چشمام رو باز کردم. سر گردوندم و متوجه‌شدم‌توی‌اتاقم. با صدای‌همهمه ای که از بیرون‌اتاق می‌اومد، از جام‌بلند شدم. سرم‌رو به‌در نزدیک کردم‌که با صدایی که‌شنیدم همونجا خشکم‌زد. ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
بِسم رب الزینب🥀 💔 به قلم ی.م هرگونه‌کپی برداری ممنوع می باشد.
صدا... صدای ستاره بود. اخه چرا باید اون اینجا باشه اونم‌خونه ی ما بعد از اون آبروریزی... نفسم رو کلافه بیرون‌فرستادم. مانتویی برداشتم و پوشیدمش. داشتم‌روسریم‌رو می‌بستم که با صدای در به عقب رفتم‌و احتمال دادم علیه. بفرمایین گفتم که در باز شد و... حمـ ـید بود. اون...‌اون‌اینجا چیکار می‌کرد. پشت سرش در رو بست و همونطور که سمتم قدم برمی‌داشت پوزخندی زد و گفت: به‌به سلام‌دخترعمو جان خودم عقب عقب رفتم‌و گفتم: تو.. تو اینجا چیکار میکنی؟‌مـ ـگه تو ترکیه نبودی؟ با همون پوزخند گفت: نه دیگه اینقدر برات بی ارزش شدم‌که نفهمیدی دارم میام ایران؟ از ترس داشتم‌میلرزیدم ولی با تمام شجاعت سرم رو بالا گرفتم‌و گفتم: از همون‌اولم برام ارزشی نداشتی الانم برو از خونه‌ی من‌بیرون دستش‌رو آورد نزدیک صورتم‌که خودم‌رو عقب کشیدم. عصبی غرید: فاطمه مثل آدم‌بیا اینجا تا خودم‌مجبور نشدم کاری که‌نباید رو بکنم نمی‌خوام آرومی زمزمه کردم‌که‌نزدیکم‌اومد‌و دستش رو سمتم‌دراز کرد. دستش رو‌آورد نزدیک و خواست گیره روسریم‌رو باز کنه که دستش‌رو پس زدم. عصبی تر از قبل فاصله بینمون رو پر کرد. روسریم‌رو با یه حرکت از سرم کند و بی توجه به دگمه‌های مانتوم، دستش رو لبه ی پایین لباسم گذاشت. دیگه نتونستم‌و با گریه دستم رو گذشتم رو دستش و گفتم: حمید‌نکن تروجون هرکی دوست داری حمید مگه من‌باهات چیکار‌کردم حمید پوزخند تلخی زد و گفت: چیکار‌کردی؟ کل زندگیم رو به آتیش کشوندی. میدونستی من‌دوست دارم ولی با یکی دیگه ازدواج کردی. میدونستی صدبرابر این مرتیکه پول دارم اما‌جوابت به من‌نه بود. تو.. توکسی بودی که دوستش داشتم میخواستم همه‌کاری برات کنم‌ولی خودت اینو نخواستی ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
بِسم رب الزینب🥀 💔 به قلم ی.م هرگونه‌کپی برداری ممنوع می باشد.
دستم رو کنار زد و گفت: من واقعا عاشقت بودم من حتی به خاطرت داشتم جوری که می‌خواستی می‌شدم اما‌تو.. همه چیو خراب کردی الانم باید تاوانش رو پس‌بدی همون لحظه در با شتاب باز شد و علی دوید سمت من. روسریم رو از روی زمین برداشت و روی سرم انداخت. از دست حمید کشیدم بیرون و پشت سر خودش قایمم کرد. علی پرخاش کرد سمتش: حرفات رو شنیدم... تو اگه عاشقش بودی می‌فهمیدی الان دیگه شوهر داره و باید یه چیزایی‌رو سرت بشه ولی نه.. تو اصلا عاشقش نبودی! دستش رو به نشونه‌تهدید بالا برد و گفت: آقا حمید! یه بار‌دیگه... یه بار دیگه ببینم‌همچین‌غلطی‌کردی‌به‌ولله‌یه‌کاری می‌کنم که به غلط‌کردن بیفتی الانم‌خیلی حد خودتو رد کردی ولی به احترام‌فاطمه‌که‌اینجاست کاریت ندارم‌وگرنه خدا میدونست چه بلایی سرت می‌آوردم تا کلمه‌غیرت‌و ناموس برات معنا دار‌شه! حمید اومد‌نزدیک‌و گفت: اهان‌بعد اون وقت اگه‌یه بار‌دیگه این‌کارو‌بکنم‌چی میشه؟ وای‌وای چقدر ترسیدم ازت جوجه‌بسیجی علی‌چنان‌توی صورتش سیلی زد که‌صورتش با سیلی علی حرکت‌کرد. علی گفت: اینو زدم‌که بفهمی اولا واسه من نخوای شاخ بازی دربیاری دوما بسیج و دین رو مسخره نکنی سوما‌یه ذره ای از بلایی‌که داشتی سر فاطمه می‌آوردی جبران‌بشه که‌البته بیشتر از اینا حقت بود دستم رو گرفت و بیرون رفتیم. بردم‌توی‌آشپزخونه و گفت: فاطمه حالت‌خوبه؟ شرمنده واقعا نمیدونستم اومده سراغ تو وگرنه پاش‌رو قلم‌می‌کردم‌نمیذاشتم از دومتریت رد شه سرم‌رو به سیـ*ـنه علی تکیه دادم و دستام رو دور کمرش حلقه کردم و زدم‌زیرگریه. ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
وایی ریپ شدمممم
بنت الحسین جان که بهتون برای تبادل پیام دادم، بی زحمت یه گپ درست کن بفرست عضو شم اینجا‌ نمیتونم جوابتو بدم عزیزم
بِسم رب الزینب🥀 💔 به قلم ی.م هرگونه‌کپی برداری ممنوع می باشد.
علی دستش رو نوازش وار روی کمرم کشید. لب زدم: علی _جانم فاطمه +ستاره‌کم بود چرا حمید هم اضافه شد؟ چرا آخه؟ من.. من‌واقعا خسته شدم.. خستم علی خسته... بوسه‌ای روی سرم نشوند و همونطور که سعی در آروم کردنم داشت گفت: فاطمه خانوم اینقد ناشکری نکن‌عزیز دلم منم‌نمیدونم چرا اینجور داره میشه ولی ناشکری در کار نبودا با این حرفش و اتفاقات دیروز و اون خانوم نورانی‌اشکام‌از هم سبقت گرفتند و هق هقم بالا رفت. علی که مونده بود چیکار کنه، نشوندم روی زمین و گفت: تروخدا بگو چیشده اینقد گریه می‌کنی به خدا داری قلبمو به آتیش میکشونی میون گریه هام بریده بریده گفتم: اول هرکی خونست باید بره تا بهت بگم بعدم بلند شدم‌و یه سلامی به عمو، زن‌عمو‌، عمه علی و ستاره کردم و بی توجه به نگاه عصبی و خیره حمید و ستاره گفتم: شرمنده من‌حال مساعدی ندارم نمیتونم‌پیشتون بمونم و خیلی ممنون‌که اومدین سر زدین عمو گفت: دخترم ان شاءالله زودی حالت خوب بشه و بتونیم‌این‌چندوقتی که ایرانیم بازم‌سرت بزنیم با حرف‌عمو دنیا رو سرم خراب شد. عمو اینا قرار بود فعلا بمونن و حمید... بی توجه به دلشوره ام‌با لبخند گفتم: دستتون دردنکنه همگی‌بلند شدن و قصد رفتن کردن. برای بدرقه تا دم در رفتم‌که ستاره به جز یه چشم غره واکنش دیگه‌ای نشون نداد اما حمید؛ موقعی که داشت می‌رفت با کنایه گفت: دخترعمو فعلا تا یه مدت بهت خوش بگذره بعدش رو دیگه بهت قول نمیدم بای جوابی ندادم و وقتی مطمئن شدم‌همگی رفتند در رو بستم‌و به علی گفتم: حمید رو چیکارش کنم؟ بی‌توجه‌گفت: چی می‌خواستی بگی؟ ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
آقا من با اینکه ذهنم درگیر همین درفراق‌ِیار هست ولی بازم هی پیشنهاد هایی برای رمان‌بعدی میاد تو ذهنم مثلا یکیش همون‌هدی بود که از استادش خوشش میاد ولی خب یکی‌دیگه هم‌به ذهنم رسید و این بود که یه دختری که فعال مسجدشونه سر یه اتفاقاتی یه پسرا مسجد ازش خوشش میاد و این‌حس دوطرفه ست ولی خب من نمیدونم یا باید یه جوری خودمو قانع‌کنم‌همشو تو یه رمان جا بدم یا دیگه نمیدونمممم
هدایت شده از  * مکتب‌شهدا .
خوب . خوب این پیامو فور میکنید منم اسم کانالتون رو میدم تو کربلا بخونند . | تگ میزارم ، جلوی ضریح هم میخونند .