eitaa logo
درفراقِ‌یار:)
96 دنبال‌کننده
123 عکس
10 ویدیو
0 فایل
مثل یک معجزه ای علت ایمان منی🙂 همه هان و بله هستند،شما جان منی❤️ ناشناس برای نظراتتون🌱 https://daigo.ir/secret/6164816983 عضو نمیشی رمان رو هم‌نخون دیگه:) ورودآقایون ممنوع می باشد❌️
مشاهده در ایتا
دانلود
بِسم رب الزینب🥀 💔 به قلم ی.م هرگونه‌کپی برداری ممنوع می باشد.
لبخند‌دندون نمایی زد و اومد بغلم با فاصله خیلی کم‌نشست. خواستم خودم رو ‌کنار بکشم که بلندم کرد و نشوندم رو پاهاش. هرکاری کردم موفق به بلند شدن نشدم. التماس وار گفتم: علی ولم کن پات می‌شکنه اصن میام کنارت می‌شینم ولی رو پات نه نوچی کرد و گفت: داری به بچه من توهین می‌کنیا! میگی خیلی سنگینه که شمایی که اندازه پر‌کاه هم وزن نداری رو سنگین کرده؟ چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: خب به سلامتی نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار اره دیگه؟ به نشون قهر خودم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم: باشه علی آقا باشه داشتم می‌رفتم سمت اتاق پیش حنانه که از پشت دستی رو پهلوم نشست. آروم دستش رو پس زدم‌و خواستم چیزش بگم که صدای زنگ اومد. قبل اینکه در رو بزنم خجالت زده گفتم: علی ... میگما فقط خواهشا کسی چیزی نفهمه شاید.. آخر سر خودم به زهرا بگم سری تکون داد و زنگ‌در رو زدم. به ترتیب محمد و زهرا و پشت سرشون مامان ها اومدن. سلام سر به زیری کردم و برخلاف‌من‌،‌ علی باهمه‌خوش و بش می‌کرد. رفتم توی حیاط به باغچه آب بدم. محمد هم رفته بود جلو در خونه آب بگیره. داشتم به باغچه آب می‌دادم که متوجه حضور کسی شدم. سرم‌رو آوردم بالا و زهرا رو دیدم. لبخندی بهش‌زدم‌که غمگین‌گفت: فاطمه سری‌تکون دادم‌که‌ادامه‌داد: چیزی‌شده‌که من‌رو غریبه می‌دونی و حرفاتو مثل قبل بهم‌نمیگی؟ شرمنده‌گفتم: نه‌زهرا جونم‌ راستش.. یه لحظه وایسا به سمت‌سالن رفتم. در اتاق رو باز کردم‌از کشو جواب آزمایش رو درآوردم. داشتم بیرون‌می‌رفتم که‌حنانه صدام‌زد: خاله ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
برگشتم‌سمتش‌و با لبخند گفتم: جون خاله؟ با غم‌گفت: شما منو می‌فرستین پیش همون خانواده که‌اذیتم‌می‌کرد آره؟ نشستم‌بغلش کنار تخت و موهاش رو نوازش کردم. اشک چشماش رو پاک کردم‌و گفتم: نه خاله جونم من شمارو پیش کسی که اذیتت کنه نمی‌فرستم بلند شدم و گفتم: دیگه‌بهش فکر نکنیا سری تکون داد و از جاش بلند شد. موهاش رو صاف کردم و دستش رو گرفتم و باهم‌بیرون رفتیم. همه با دیدن حنانه شوکه شده بودن. حنانه رو آوردم توی حیاط و بهش گفتم بشینه لبه سکو. جواب‌آزمایش رو از زیر لباسم در آوردم و به زهرا نشون دادم. زهرا شوک زده سرش رو آورد بالا و تو چشمام نگاه کرد. یهو یه جیغی کشید که منی که از ماجرام خبر داشتم ترسیدم. محمد که‌دم در بود ترسیده اومد تو که زهرا دوید سمتش و برگه رو بهش نشون داد. خجالت زده‌خواستم برم زهرا‌رو بگیرم ولی کار از کار گذشته بود و محمد برگه رو خونده بود. محمد خطاب به من‌گفت: فاطمه.. این برگه.. چی‌میگه؟‌‌ مال توعه؟ خجالت زده سری تکون دادم‌که سرم رو بالا گرفت. اومد‌ نزدیک و بو*سه ای عمیق وسط پیشونیم‌کاشت. سرش رو آورد عقب و بهم‌خیره‌شد و لب زد: کی باورش میشه آبجی کوچولو من عروس شد حالام شده مامان‌کوچولو؟ و با پایان حرفش من‌رو به خودش چسبوند. متقابلاً دستم‌رو دور کمرش حلقه‌کردم و اشکای بی صدای من بود که پیرهن مشکی محمد رو خیس می‌کرد. علی که‌اومد با‌دیدن ما‌ سوتی کشید و گفت: فیلم‌هندی شده اینجا میون گریه هام با خنده از بغل محمد بیرون اومدم که محمد آروم‌در گوشم‌گفت: فاطمه علی میدونه قضیه‌رو؟ در جواب یه آره‌آروم‌زمزمه کردم. حنانه که فقط مارو تماشا می‌کرد گفت: ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
ببخشید نتونستم بیشتر آماده کنم؛ فردا‌هم ان شاءالله دوتاپارت میدم
تاحالا شده برا یه عده نصف شبی بلند شی بری تو اتاق که بابات خوابه اینترنت رو روشن کنی بعد بیای با کلی سرو صدا قهوه درست‌کنی‌بخوری که‌خوابت نبره بعد همون عده بزارن برن؟🧑‍🦯
فقط رفقا راستش من دیروز آجیم و مامانم رفتن برای اربعین.. بعد الان من یه ذره سرم شلوغه و خب تا جایی که بشه باید در نبودشون کارا رو انجام بدم واسه همین اگه پارت هارو آخرشب و اینا دادم شما ببخشید🥲
بِسم رب الزینب🥀 💔 به قلم ی.م هرگونه‌کپی برداری ممنوع می باشد.
گفت: عمو خاله یه چی به اون خانومه نشون داد بعد خانومه جیغ کشید آقاهم اومد تو بعد اونم برگه رو دید و الان که خودتون می‌بینین به گزارشی که حنانه به علی داد خندیدم که محمد‌گفت: این‌خانوم کوچولو کی باشن؟ به سمت حنانه و علی رفتم و گفتم: ایشون حنانه خانومه چهارسالشه داستانشم بعد بهتون میگم رفتم داخل و لباس مشکیم رو پوشیدم و شالم رو از روی جا لباسی برداشتم و لبنانی دور سرم‌بستم. با صدای در منتظر موندم که در باز شد و محمد اومد تو. اولش با چهره مظلوم بهم خیره شده بود ولی یه ذره که گذشت چهرش خبیث شد. چشم ریز کردم و گفتم: محمد چرا اینجوری به آدم‌نگاه میکنی خنده کوتاهی کرد و از پشت دستش رو دورم‌حلقه کرد. چونه اش رو گذشت رو شونه ام‌و از توی آینه بهم خیره شد. نگاهش نگاهی خاصی بود.. خجالت زده چشم از آینه گرفتم‌که دستش‌رو روی پهلو‌هام گذاشت. نشست روی تخت و پاش رو باز و من رو وسط پاهاش نشوند. دستش رو نوازش وار روی موهام می‌کشید. همونجور که سرمو انداخته بودم پایین لب زدم: محمد نکن اونم‌صداش رو نازک کرد و آروم‌در گوشم گفت: دوست دارم مامان خجالتی و روی موهام رو بوسید. برگشتم سمتش و دستم رو گذشتم کناره های صورتش. با خیره شدن به چشماش؛ چهره‌ی محمد از بچگی تا الانش جلوی چشمام گذر کرد. یهو در باز شد و حنانه اومد‌تو. یهو دستش رو گذشت رو دهنش و گفت: هین! خاله تو بغل این‌آقاهه چیکار‌میکنی؟ اگه اذیتت میکنه برم به عمو‌علی بگم‌بیاد خواست بره که سریع گفتم: نه این آقاهه که شما میگی داداشمه اذیتمم نمیکنه اهانی گفت و به سمت کیفش که گوشه اتاق جا خوش کرده بود رفت و زیپ‌جلویی اش رو باز کرد. ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
من‌خودم‌به شخصه خیلی فکر و خیال میکنم و در مورد رمانا هم که می‌خونم خودم شخصیت رو واسه خودم‌تجسم میکنم‌ولی بعضی وقتا که یه عکس به عنوان‌عکس شخصیت میزارن اصن تصور آدم‌از اون ساخته ذهن خودش بهم می‌ریزه
بِسم رب الزینب🥀 💔 به قلم ی.م هرگونه‌کپی برداری ممنوع می باشد.
چهرش رنگ غم گرفته بود‌. چیزی از توی کیف در آورد و بهش خیره شد. کامل صورتش رو نمی‌دیدم اما قطرات اشکی که از گوشه چشمم می‌چکید.. قلبم رو به آتیش می‌کشوند. از بغل محمد بیرون اومدم و کنار پای حنانه زانو زدم. چیزی که از کیف بیرون آورده بود.. یک گردنبند بود. اشکاش رو پاک کردم و گفتم: چیشده حنانه جونم؟ ناخودآگاه خودش رو انداخت توی بغلم و دستش رو دورم حلقه کرد و صدای گریه اش بالا رفت. به خودم فشارش دادم و دستم رو نوازش وار روی کمرش کشیدم. همونجور که تو‌آغوشم بود گفت: خاله این‌گردنبد مال مامانمه. قبل از اینکه‌مامانم بره پیش خدا اینو بهم داده بود منم هروقت مثل الان دلم براش تنگ‌میشه گردنبد رو می‌بینم لبخند غمگینی به زندگی این دختر کوچولو زدم.‌وقتی دیدم‌صدای گریه اش بند اومده متوجه شدم‌از بس گریه کرده بیهوش شده. خواستم‌بغلش کنم‌بزارم‌روی تخت که محمد سریع بلند شد و حنانه رو در آغوش گرفت و روی تخت گذاشت. بعد اومد‌رو به روی من‌روی زمین‌نشست و گفت: فاطمه جونم‌آبجی شما چرا با این‌شرایطت مراعات نمیکنی حالا هرچقدرم این بچه سبک باشه بازم تو باید حواست به خودت‌باشه مکثی کرد و گفت:‌ نمی‌خوای بگی داستان این دختر چیه؟ به خدا داری نگرانم‌می‌کنی شروع کردم به‌گفتن داستان‌این بچه.. حنانه کوچولویی که‌دونه به دونه تازه دارم‌متوجه‌سختی های زندگیش میشم در صورتی که‌من.. هم‌سن و سال اونکه‌بودم اینقدر سختی‌نکشیدم. درحال تعریف کردن اتفاق امروز بودم و متوجه اشک‌هایی که‌ریخته بودم‌نشدم تا وقتی محمد اشکام‌رو با دست‌هاش پاک‌کرد و روی پیشونیم‌رو بوسید. محمد هم‌مثل علی طاقت دیدن اشک های‌من‌رو نداشت.. ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc