eitaa logo
درفراقِ‌یار:)
96 دنبال‌کننده
123 عکس
10 ویدیو
0 فایل
مثل یک معجزه ای علت ایمان منی🙂 همه هان و بله هستند،شما جان منی❤️ ناشناس برای نظراتتون🌱 https://daigo.ir/secret/6164816983 عضو نمیشی رمان رو هم‌نخون دیگه:) ورودآقایون ممنوع می باشد❌️
مشاهده در ایتا
دانلود
گفت: اخه‌شما‌وقتی اینقدر لاغر‌و نحیفی چجور میخوای یه بچه رو تحمل کنی سرم‌رو‌از خجالت‌انداخت پایین‌جوری‌که‌گردنم رگ‌به‌رگ‌شد. انتظار‌حرف‌بچه‌اونم این‌وسط نداشتم. علی بابت‌واکنشم خندید و گفت: شنیدم‌دخترا با باباهاشونن‌پسرا با ماماناشون پس‌اگه پسر دار شدیم اسمشو چی‌بزاریم؟ همونجور با سر پایین افتاده‌گفتم:‌ محمد‌حسین سری تکون داد‌و گفت: سلیقتم مثل خودت خیلی خوبه به نشونه‌فکر کردن دستش رو زیر چونه اش گذشت و‌گفت: امم به نظرم اگه دختر بود بزاریم‌رقیه آروم‌سرتکون دادم و که سرم رو گرفت بالا و اومد‌نزدیک و بوسـ*ـه ای روی پیشونیم‌نشوند. دستم رو گرفت و بلندم‌کرد. گفت: برو لباستو کن بریم +کجا؟ _دور دور ابرویی بالا انداختم که به سمت‌اتاق هلم‌داد. معترض گفتم: خودم پا دارما لباسم‌رو عوض کردم‌و رفتم بیرون. علی کلاه‌آفتابیش رو هم‌گذاشت‌که خندیدم‌و‌گفتم:‌وَوو آقامون‌با‌کلاسه خندید و دستم‌رو‌گرفت و رفتیم توی ماشین. تو راه سرم‌رو از پنجره‌بیرون‌کرده بودم‌که علی صدام‌زد. سرم‌رو‌آوردم تو که پنجره رو داد بالا. ناراحت گفتم: چرا پنجرمو میدی بالا _خطرناکه سرتو بیرون‌میکنی +آخه من‌خیلی دوست دارم سرم‌رو از پنجره‌بیرون‌کنم‌باد بخوره تو صورتم به نشونه قهر روم‌رو اونور‌کردم‌که دستم‌رو گرفت و روی دنده ماشین‌گذشت. متعجب برگشتم‌سمتش‌که دست خودش رو هم‌روی دستم‌گذشت. گرمای دستش، وجودم‌رو گرم‌کرد. بی توجه‌به ناراحتی چند دقیقه پیش با لبخند به‌رو‌به‌رو‌خیره شدم. با صدای زنگ‌گوشیم، به صفحه گوشی خیره شدم. ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc