#درفراقِیار
#پارت_صدسیدوم
گفت: عمو خاله یه چی به اون خانومه نشون داد بعد خانومه جیغ کشید آقاهم اومد تو بعد اونم برگه رو دید و الان که خودتون میبینین
به گزارشی که حنانه به علی داد خندیدم که محمدگفت: اینخانوم کوچولو کی باشن؟
به سمت حنانه و علی رفتم و گفتم: ایشون حنانه خانومه چهارسالشه داستانشم بعد بهتون میگم
رفتم داخل و لباس مشکیم رو پوشیدم و شالم رو از روی جا لباسی برداشتم و لبنانی دور سرمبستم. با صدای در منتظر موندم که در باز شد و محمد اومد تو.
اولش با چهره مظلوم بهم خیره شده بود ولی یه ذره که گذشت چهرش خبیث شد. چشم ریز کردم و گفتم: محمد چرا اینجوری به آدمنگاه میکنی
خنده کوتاهی کرد و از پشت دستش رو دورمحلقه کرد. چونه اش رو گذشت رو شونه امو از توی آینه بهم خیره شد. نگاهش نگاهی خاصی بود..
خجالت زده چشم از آینه گرفتمکه دستشرو روی پهلوهام گذاشت. نشست روی تخت و پاش رو باز و من رو وسط پاهاش نشوند.
دستش رو نوازش وار روی موهام میکشید. همونجور که سرمو انداخته بودم پایین لب زدم: محمد نکن
اونمصداش رو نازک کرد و آرومدر گوشم گفت: دوست دارم مامان خجالتی
و روی موهام رو بوسید. برگشتم سمتش و دستم رو گذشتم کناره های صورتش. با خیره شدن به چشماش؛ چهرهی محمد از بچگی تا الانش جلوی چشمام گذر کرد.
یهو در باز شد و حنانه اومدتو. یهو دستش رو گذشت رو دهنش و گفت: هین! خاله تو بغل اینآقاهه چیکارمیکنی؟ اگه اذیتت میکنه برم به عموعلی بگمبیاد
خواست بره که سریع گفتم: نه این آقاهه که شما میگی داداشمه اذیتمم نمیکنه
اهانی گفت و به سمت کیفش که گوشه اتاق جا خوش کرده بود رفت و زیپجلویی اش رو باز کرد.
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc