#درفراقِیار
#پارت_صدهفتم
عصبی گفتم: چرا بیدارم نکردی نمازمو بخونم؟ الانم نمازمقضا شد میخوام برمحداقل قضاش رو بخونم
علی شرمنده سرش رو انداختپایین و گفت: ببخشید ترسیدم بیدارت کنم و دوباره حالت بد شه
بابت رفتار تندم شرم زده گفتم: ببخشید واقعا حواسم به لحن حرف زدنم نبود
سرم رو انداختم پایین و کفشام رو پامکردم و به سمت سرویس بهداشتی قدم آهسته برداشتم. وضو گرفتم و دنبال نمازخونه گشتم.
یهو یه پسره که بهش بیست سی سالی میخورد سرو کله اش پیدا شد. روپوشش نشون دهنده دکتر بودنش بود و ادبش نه: خانوم خوشگله کجا
از راهمکنارش زدمهمون لحظه چشمم به تابلو نمازخونه افتاد. راه رو به سمتتابلو کجکردمکه پسره از پشت یهودستمرو گرفت و جوری کشیدمعقب که متوجه نشدمو توی بغـ*ـلش افتادم.
سریع بلندشدموخودمرو جمع و جور کردم. عصبی غریدم: ذره ایغیرت داشتی دست زنی که شوهر داره رو نمیگرفتی
پوزخندی زد وگفت: پسبگو اونکسی که نشسته بود بالا سرت و نذاشتبهت سرموصل کنم شوهرت بود
بی توجه به حرفش پاتند کردم به سمت نمازخونه.
نزدیکهای نماز خونه بودمکه چهره نگران علی استرس به جونم انداخت. علی با لحنینگران پرسید: چیشد اینقدر دیر کردی نگران شدم
برگشتمو به دکتر پشت سرم نگاه کردم. علی با گرفتن رد نگاهم صداش رو آرومکرد و گفت: مـ ـزاحـ ـمت شده بود؟
سری تکوندادمو پشت سر علی پناهگرفتم. علی خواستبه سمت دکترقدمبرداره که بازوش رو در دست گرفتمو گفتم: علی خواهشا نرو
علی دستمرو از دور بازوش جدا کرد وگفت: نترس چیزینمیشه فقط دوکلومباهاشحرفدارم شما برو نمازترو بخون
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
#درفراقِیار
#پارت_صدهشتم
و بدونهیچحرف دیگه ای من رو تنهاگذشت و به سمت اونپسر رفت. دستشروگرفتو به سمتیحرکتکردند. سریع مهری برداشتم و شروع کردمبه نمازخوندن.
ازنگرانی رنگبهصورتنداشتم. آرومبا پاهای لرزونو بیتوانخودمرو به حیاط بیمارستان رسوندم. با دیدن صحنهرو به رومبه سمتعلیدویدم.
از لبشچکهچکهخون میچکید و سر و روش کبود شده بود. نگاهیبه پسر انداختمکه دیدماونمدستکمیاز علی نداره. هرچقدر گفتمبیا همینجادکترمعاینتکنه گوشنکرد و به سمت ماشین رفت.
به علی گفتمبشینم پشت ماشین و اوناستراحتکنه اما فایده ای نداشت. از من اصرار از علیانکار. آخر سرهم گفت خودش پشت ماشین میشنیهو اجازه حرف زدن نداد و سوار ماشین شد.
تا رسیدیم خونهدویدم و جعبه ابزار کمکی ... رو برداشتم. اول با پنبه خونرو لبشرو پاککردمکه صورتش توهمجمع شد.
بعد از کمی گذر زمان علی چشماش روهممیرفت و دوباره از شدت درد بیدار میشد. مسکنی برای دردش برداشتم و به سمت اتاق حرکتکردم.
رخت خواب رو مرتب کردم و علی رو آرومآرومبه سمتاتاق هدایتکردم. علی تکخنده ای کرد و که موجب شد سرفه اش بگیره و گفت: چرا گریه میکنی؟
با دستاش اشکامرو پاک کرد وگفت: ولی دکتر خوبی برای بیمارهات میشدیا
شرمندهگفتم: علی ببخشید به خاطر من سر و وضعت اینجورشد
علی دستی روی سرمکشید و گفت: به شما ربطینداره باید به اونکسی کهاینقدر بی غیرت بود یه درسی میدادم
+ولی آخه..
دستش رو گذشترو لبمونذاشت اعتراضی کنم. مظلومو با حالت بچگونهگفت: ایجازه هست رو پاهات بخوابم؟
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
هدایت شده از پَناهِ دِل:)
دلممیخوادازشبپرسماونقدریکهتویفکروخیالاتمنی؛منرهگذریتویذهنتهستم¿💔
هدایت شده از 𝑨𝒓𝒆𝒛𝒐𝒐𝒚𝒆𝒔𝒉𝒊𝒓𝒊𝒏):🇵🇸
اگه تا ⁵/²⁴ ،۱k شدیم رمان جدید رو همراه رمان «آرزویشیرین» بارگذاری می کنم👩🦯🫀
ببینممعرفتتونتاچهحده👀
#فورمرامیییییی
#درفراقِیار
#پارت_صدنهم
متعجب نگاهش کردم و که با درد خندید. سرش رو از رو بالشت برداشت و سرش رو روی پاهای منقرار داد. شروع کردمبه نوازش موهای خرمایی و لختش...
سرمرو به دیوار تکیه دادمو چشمامرو بستم تا کمی ذهنمآزاد شود امابهخوابفرو رفتم.
با بوی پنکیک، آرومبلند شدمو رفتمجلوی آینه. داشتمموهامرو شونه میزدم که علی اومد و با دیدنمگفت: سلام خانوم بیدار شدی؟
سری تکون دادمکه اومدسمتمو شونه رو از دستامگرفت. همونطور که داشت موهامرو شونه میزد ازش پرسیدم: کی بیدار شدی؟
موهامرو بالا سرم بست و گفت: یه ساعتی میشه
رفتم دست و صورتمرو شستمو رفتم توی سالن. با دیدن میزی که انواع و اقسام صبحونه روش بود با دهنی باز گفتم: علی همشو خودت درست کردی؟
سری تکون داد و گفت: باید همشو بخوری اینقدر ضعیف نباشی
چپچپ نگاهش کردم و گفتم: مگهمن چقدر میتونمبخورم
علی با خنده شونه ای بالا انداخت و گفت: اونش به منمربوط نمیشه به زورم شده باید همشو بخوری
لب و لوچه آویزون شدمرو جمع کردم و نشستمسر سفره. بسم ا... گفتم و شروع کردمبه خوردن.
تا اومدم اعتراضیکنم لقمه ای دیگه تو دهنم جا داد. به زور نفسی تازه کردم و از دل درد سرمرو روی میز گذشتم.علی یه لقمه دیگهآورد سمتم؛ خواستم فرار کنمکه صندلی سقوط کرد و منم پخش زمین شدم.
علی نگران اومد بالا سرم؛ دستمرو گرفت و نشوندمرو مبل. با صدای لرزون یه خوبی پرسید که بی توجه به درد بدنم شاکی توپیدم: والا افتادنم اینقدر درد نداشت که لقمه دادن های به زورت حالمو بد کرد
با چیزی که علیگفت تنها خواستم بلعیدن من توسط زمین و زمون بود.
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
#درفراقِیار
#پارت_صددهم
گفت: اخهشماوقتی اینقدر لاغرو نحیفی چجور میخوای یه بچه رو تحمل کنی
سرمرواز خجالتانداخت پایینجوریکهگردنم رگبهرگشد. انتظارحرفبچهاونم اینوسط نداشتم. علی بابتواکنشم خندید و گفت: شنیدمدخترا با باباهاشوننپسرا با ماماناشون پساگه پسر دار شدیم اسمشو چیبزاریم؟
همونجور با سر پایین افتادهگفتم: محمدحسین
سری تکون دادو گفت: سلیقتم مثل خودت خیلی خوبه به نشونهفکر کردن دستش رو زیر چونه اش گذشت وگفت: امم به نظرم اگه دختر بود بزاریمرقیه
آرومسرتکون دادم و که سرم رو گرفت بالا و اومدنزدیک و بوسـ*ـه ای روی پیشونیمنشوند.
دستم رو گرفت و بلندمکرد. گفت: برو لباستو کن بریم
+کجا؟
_دور دور
ابرویی بالا انداختم که به سمتاتاق هلمداد. معترض گفتم: خودم پا دارما
لباسمرو عوض کردمو رفتم بیرون. علی کلاهآفتابیش رو همگذاشتکه خندیدموگفتم:وَوو آقامونباکلاسه
خندید و دستمروگرفت و رفتیم توی ماشین.
تو راه سرمرو از پنجرهبیرونکرده بودمکه علی صدامزد. سرمروآوردم تو که پنجره رو داد بالا. ناراحت گفتم: چرا پنجرمو میدی بالا
_خطرناکه سرتو بیرونمیکنی
+آخه منخیلی دوست دارم سرمرو از پنجرهبیرونکنمباد بخوره تو صورتم
به نشونه قهر رومرو اونورکردمکه دستمرو گرفت و روی دنده ماشینگذشت. متعجب برگشتمسمتشکه دست خودش رو همروی دستمگذشت.
گرمای دستش، وجودمرو گرمکرد.
بی توجهبه ناراحتی چند دقیقه پیش با لبخند بهروبهروخیره شدم. با صدای زنگگوشیم، به صفحه گوشی خیره شدم.
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
#درفراقِیار
#پارت_صدیازدهم
با دیدن اسممحمد خندونجواب دادم: به سلامآقا دوماد
کلافه گفت: سلام فاطمه گوشیو بده علی
متعجب گوشی رو سمتعلی گرفتم و آروملب زدم: باتو کار داره
یهو با چی بلندی کهعلی گفت و ماشینرو کنار زد قلبماومدتودهنم. در رو باز کردم و پیاده شدم تا کمی حالم بهتر شه.
علی که دستهکمی از مننداشت اشاره کرد سوارشم.
_ببخشید میدونم ترسیدی
+علی چیشده؟
_چیزی نشده
+اگهچیزی نشده بود اینجورنمیکردی پس لطفا بگو قضیه چیه
_امم چیزه... محمداومده بود در خونمون بعد..
+بعد چی؟
_ستارهرو دیده کهجیغ و داد راه انداخته بودهو... داشتهجنجال بهپامیکرده
باپتهپته گفتم: سـ ـتاره دم خـ ـونه ما رفـ ـته؟
با تایید حرفم دنیا روسرمخراب شد. لب زدم: همسایه ها در موردمونچیفکرمیکنن؟با چه روییبریمتو محله؟ علی...
دستشرودو طرف صورتمگذشت و با انگشت شصت اشکامرو پاککرد. با غم گفت: نمیدونم فاطمه فقط با گریه هاتدلمو به آتیش نکش لطفا
کمیگذشتو ماشینروروشنکرد. به در خواست من بهسمتگلستان شهدا رفتیم. تا رسیدیم از علی جدا شدم و خودمرو به شهیدم رسوندم.
تا تونستم اشک ریختمو غمام رو باهاش شریکشدم. با زدن کسی روشونم خانومینورانیرودیدم. نور صورتش اجازه نمیداد ببینمکیست.
اونخانومدستمروگرفتو بلندمکرد. با صدای مهربون و لطیفی گفت: مشکلت درست میشه دخترم غصه نخور توکلت به خدا
ناامید گفتم: اگهدرست شدنی بود تا الان درست میشد
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc