#درفراقِیار
#پارت_صدبیستنهم
به حنانهاشاره کرد و هردو پیاده شدن. برگه ای کهاز علی گرفته بودمرو از کیفم در آوردم و بهش خیره شدم. ناخودآگاه با دیدن جواب لبخندی بر لب نشوندم و اشکامسرازیر شد.
با تقه از که به شیشه خورد اشکام رو پاک کردم و حنانه رو دیدم که با یه کیک بغل علیه. در رو براش باز کردم و توی بغلم جاش دادم.
با ذوق شروع کرد برام به تعریف کردن: خاله ما رفتیم اونجا بعد کلیشیرینی بود. با عمو داشتیم نگاه میکردیم بعد یهکیک بود خیلیناز بود بهعمونشونش دادماونمبرامخرید
ابرو بالا انداختمو باخندهگفتم: اوه چه عموی خوبی داری شما پس
با خندهتایید کرد و به کیکش خیره شد. باسنگينینگاه کسی سرمروآوردمبالا که دیدمعلی داره از توی آینه نگاهممیکنه. خجالت زدملبخندی به روش پاشیدمو نگاه ازشکردم.
داشتممغازه هارونگاه میکردم که چشمم بهاسباببازی فروشی افتاد. سریع به علیگفتم: علی وایسا وایسا
همونطور کهبهراهادامهمیداد گفت: چیشد یهو؟ حالت خوب نیست؟
سرمرو به بالا تکون دادمو گفتم: منچیزیمنیست میخواستم براحنانهعروسکبخرمبهش قول دادم
همونموقع حنانهگفت: خالهمنکیک خلیدم عروسک نمیخوام
بهسادگیو معصومیت اینبچه لبخندی زدمو هیچ حرفی نزدم. توی راه علی گفت: راستی سفرهحضرت رقیه امروزه ها
زدمتو سرمو گفتم: وای خونهروآماده نکردمکه
بهمحض اینکهرسیدیم سریع پرچمهاییکهعلی از هیئت آورده بود رو وصل کردیمو وسایل مورد نیاز رو دم دست گذشتیم.
حنانه خسته بود و رو مبل خوابش برده بود. علی بغلش کرد وروی تخت گذاشتش.
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
#درفراقِیار
#پارت_صدسیام
لبخنددندون نمایی زد و اومد بغلم با فاصله خیلی کمنشست. خواستم خودم رو کنار بکشم که بلندم کرد و نشوندم رو پاهاش.
هرکاری کردم موفق به بلند شدن نشدم. التماس وار گفتم: علی ولم کن پات میشکنه اصن میام کنارت میشینم ولی رو پات نه
نوچی کرد و گفت: داری به بچه من توهین میکنیا! میگی خیلی سنگینه که شمایی که اندازه پرکاه هم وزن نداری رو سنگین کرده؟
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: خب به سلامتی نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار اره دیگه؟
به نشون قهر خودم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم: باشه علی آقا باشه
داشتم میرفتم سمت اتاق پیش حنانه که از پشت دستی رو پهلوم نشست. آروم دستش رو پس زدمو خواستم چیزش بگم که صدای زنگ اومد.
قبل اینکه در رو بزنم خجالت زده گفتم: علی ... میگما فقط خواهشا کسی چیزی نفهمه شاید.. آخر سر خودم به زهرا بگم
سری تکون داد و زنگدر رو زدم. به ترتیب محمد و زهرا و پشت سرشون مامان ها اومدن. سلام سر به زیری کردم و برخلافمن، علی باهمهخوش و بش میکرد.
رفتم توی حیاط به باغچه آب بدم. محمد هم رفته بود جلو در خونه آب بگیره. داشتم به باغچه آب میدادم که متوجه حضور کسی شدم.
سرمرو آوردم بالا و زهرا رو دیدم. لبخندی بهشزدمکه غمگینگفت: فاطمه
سریتکون دادمکهادامهداد: چیزیشدهکه منرو غریبه میدونی و حرفاتو مثل قبل بهمنمیگی؟
شرمندهگفتم: نهزهرا جونم راستش.. یه لحظه وایسا
به سمتسالن رفتم. در اتاق رو باز کردماز کشو جواب آزمایش رو درآوردم. داشتم بیرونمیرفتم کهحنانه صدامزد: خاله
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
#درفراقِیار
#پارت_صدسییکم
برگشتمسمتشو با لبخند گفتم: جون خاله؟
با غمگفت: شما منو میفرستین پیش همون خانواده کهاذیتممیکرد آره؟
نشستمبغلش کنار تخت و موهاش رو نوازش کردم. اشک چشماش رو پاک کردمو گفتم: نه خاله جونم من شمارو پیش کسی که اذیتت کنه نمیفرستم
بلند شدم و گفتم: دیگهبهش فکر نکنیا
سری تکون داد و از جاش بلند شد. موهاش رو صاف کردم و دستش رو گرفتم و باهمبیرون رفتیم. همه با دیدن حنانه شوکه شده بودن.
حنانه رو آوردم توی حیاط و بهش گفتم بشینه لبه سکو. جوابآزمایش رو از زیر لباسم در آوردم و به زهرا نشون دادم. زهرا شوک زده سرش رو آورد بالا و تو چشمام نگاه کرد.
یهو یه جیغی کشید که منی که از ماجرام خبر داشتم ترسیدم. محمد کهدم در بود ترسیده اومد تو که زهرا دوید سمتش و برگه رو بهش نشون داد.
خجالت زدهخواستم برم زهرارو بگیرم ولی کار از کار گذشته بود و محمد برگه رو خونده بود. محمد خطاب به منگفت: فاطمه.. این برگه.. چیمیگه؟ مال توعه؟
خجالت زده سری تکون دادمکه سرم رو بالا گرفت. اومد نزدیک و بو*سه ای عمیق وسط پیشونیمکاشت. سرش رو آورد عقب و بهمخیرهشد و لب زد: کی باورش میشه آبجی کوچولو من عروس شد حالام شده مامانکوچولو؟
و با پایان حرفش منرو به خودش چسبوند. متقابلاً دستمرو دور کمرش حلقهکردم و اشکای بی صدای من بود که پیرهن مشکی محمد رو خیس میکرد.
علی کهاومد بادیدن ما سوتی کشید و گفت: فیلمهندی شده اینجا
میون گریه هام با خنده از بغل محمد بیرون اومدم که محمد آرومدر گوشمگفت: فاطمه علی میدونه قضیهرو؟
در جواب یه آرهآرومزمزمه کردم. حنانه که فقط مارو تماشا میکرد گفت:
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
تاحالا شده برا یه عده نصف شبی بلند شی بری تو اتاق که بابات خوابه اینترنت رو روشن کنی بعد بیای با کلی سرو صدا قهوه درستکنیبخوری کهخوابت نبره بعد همون عده بزارن برن؟🧑🦯
فقط رفقا راستش من دیروز آجیم و مامانم رفتن برای اربعین..
بعد الان من یه ذره سرم شلوغه و خب تا جایی که بشه باید در نبودشون کارا رو انجام بدم واسه همین اگه پارت هارو آخرشب و اینا دادم شما ببخشید🥲
#درفراقِیار
#پارت_صدسیدوم
گفت: عمو خاله یه چی به اون خانومه نشون داد بعد خانومه جیغ کشید آقاهم اومد تو بعد اونم برگه رو دید و الان که خودتون میبینین
به گزارشی که حنانه به علی داد خندیدم که محمدگفت: اینخانوم کوچولو کی باشن؟
به سمت حنانه و علی رفتم و گفتم: ایشون حنانه خانومه چهارسالشه داستانشم بعد بهتون میگم
رفتم داخل و لباس مشکیم رو پوشیدم و شالم رو از روی جا لباسی برداشتم و لبنانی دور سرمبستم. با صدای در منتظر موندم که در باز شد و محمد اومد تو.
اولش با چهره مظلوم بهم خیره شده بود ولی یه ذره که گذشت چهرش خبیث شد. چشم ریز کردم و گفتم: محمد چرا اینجوری به آدمنگاه میکنی
خنده کوتاهی کرد و از پشت دستش رو دورمحلقه کرد. چونه اش رو گذشت رو شونه امو از توی آینه بهم خیره شد. نگاهش نگاهی خاصی بود..
خجالت زده چشم از آینه گرفتمکه دستشرو روی پهلوهام گذاشت. نشست روی تخت و پاش رو باز و من رو وسط پاهاش نشوند.
دستش رو نوازش وار روی موهام میکشید. همونجور که سرمو انداخته بودم پایین لب زدم: محمد نکن
اونمصداش رو نازک کرد و آرومدر گوشم گفت: دوست دارم مامان خجالتی
و روی موهام رو بوسید. برگشتم سمتش و دستم رو گذشتم کناره های صورتش. با خیره شدن به چشماش؛ چهرهی محمد از بچگی تا الانش جلوی چشمام گذر کرد.
یهو در باز شد و حنانه اومدتو. یهو دستش رو گذشت رو دهنش و گفت: هین! خاله تو بغل اینآقاهه چیکارمیکنی؟ اگه اذیتت میکنه برم به عموعلی بگمبیاد
خواست بره که سریع گفتم: نه این آقاهه که شما میگی داداشمه اذیتمم نمیکنه
اهانی گفت و به سمت کیفش که گوشه اتاق جا خوش کرده بود رفت و زیپجلویی اش رو باز کرد.
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc