Bipolar bear
ما تو جعبههایی متولد میشیم که اسمشون رو عشق، ایمان، تعلق و موفقیت گذاشتیم. اونقدر برامون از دیوارههای نرم و گرم این جعبهها گفتند که سالها نمیفهمیم نفسمان در بند قفس است و اصطکاکش با روح در طول مسیر به شدت زخمیمون کرده. «جعبه» استعارهی فروپاشی همان توافقی هست که بدون اینکه بخوایم با جهان بستهایم: برای دوست داشته شدن باید تو یک چهارچوب لایتناهی کافی باشیم، برای رهایی باید خداحافظی کنیم، برای بودن باید تقلید کنیم. اما درد حقیقی وقتیه که میفهمی تلاش کردی اما نمیگنجی. نه به این دلیل که جعبه کوچیکه، بلکه به این دلیل که تو شکل واقعی خودت رو پیدا کردی، به جای یک مثلث متساویالاضلاع تمیز و خوشنما، یه متساویالساقین با یک طول آزاردهنده. جعبه، نگاه اون کسیه که هرگز جرات نکرد از قفس بیرون بزنه و حالا تو رو متهم میکنه به دیوانگی و نادرستی، چون پرنده با قفس قابل سنجشه، نه با آسمون. تو آسمون کسی برات تصمیم نمیگیره کجا باشی و چیکار کنی.
So I spoke "remember the first time that you all heard my name was it blessing or curse has it been worse for that day" and they said "No." They said "we don't blame you for those worms in your head."
نه غرق شدهام نه روی آب. ته دریاچه، همان جایی که سقف خانهام را گم کردهام. صداها را میشنوم، بدون گوش؛ نگاهها وزن دارند و مرا پایین میکشند. همهی کسانی که تا پیش از این اسمم را بر زبان آوردهاند حالا تبدیل شدهاند به نجوایی که جواب نمیدهد مگر به سؤال نپرسیدهی خودم: «آیا آن روزِ آغاز وجودم، حداقل برای خودم، یک نفرین بود؟» کرمها در سرم لانه کردهاند اما دیگر نمیجوند؛ فقط مسیرها را عوض میکنند. گفتند «تو را بهخاطر کرمهای داخل سرت سرزنش نمیکنیم.»، و همان لحظه پر کشیدم بدون اینکه بال داشته باشم. چشمانم بسته بود پس توانستم خانهای را ببینم که هیچ وقت ساخته نشده بود دارد ویران میشود تا شکل درست خودش را پیدا کند. دوباره آب شد همهچیز، اما دیگر آن را با تمام شدن اشتباه نگرفتم.