نه غرق شدهام نه روی آب. ته دریاچه، همان جایی که سقف خانهام را گم کردهام. صداها را میشنوم، بدون گوش؛ نگاهها وزن دارند و مرا پایین میکشند. همهی کسانی که تا پیش از این اسمم را بر زبان آوردهاند حالا تبدیل شدهاند به نجوایی که جواب نمیدهد مگر به سؤال نپرسیدهی خودم: «آیا آن روزِ آغاز وجودم، حداقل برای خودم، یک نفرین بود؟» کرمها در سرم لانه کردهاند اما دیگر نمیجوند؛ فقط مسیرها را عوض میکنند. گفتند «تو را بهخاطر کرمهای داخل سرت سرزنش نمیکنیم.»، و همان لحظه پر کشیدم بدون اینکه بال داشته باشم. چشمانم بسته بود پس توانستم خانهای را ببینم که هیچ وقت ساخته نشده بود دارد ویران میشود تا شکل درست خودش را پیدا کند. دوباره آب شد همهچیز، اما دیگر آن را با تمام شدن اشتباه نگرفتم.