eitaa logo
شعبه ۲ آوینیسم 🌱
599 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
232 ویدیو
33 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سه+تاپ
یه جوونِ شامی بود، پای ثابتِ گعده‌های علمی امام باقر از اونا که ردیف اول می‌شینن، شیش‌دانگ حواسشون پیش استاده و میخکوبِ کلمات می‌شن. یه روز، تو همون شلوغیِ جمعیت، سینه سپر کرد، زل زد تو چشمای آقا و گفت: «من از روی ارادت و دلدادگی پا نمیشم بیام تو جلسه‌هاتون! فقط چون کلامتون نافذه، چون سوادتون بالاست و حرفاتون مغز داره، میام که دوزاریم بیفته و یه چیزی یاد بگیرم.» آقا چی کار کردند؟ هیچی! یه لبخندِ ملیح زدند... چند روز گذشت. پیداش نبود. آقا سراغشو گرفتند، گفتن: «افتاده تو بستر، حالش اصلاً میزون نیست.» هنوز حرفشون تو هوا بود که یکی سراسیمه اومد تو: «یابن رسول الله! همون جوونِ شامی... پر کشید. فقط دمِ آخر وصیت کرده شما برید براش نماز بخونید.» امام باقر فرمودند: «غسلش که دادید، رو همون تخته‌ غسالخونه نگهش دارید. کفنش نکنید تا من برسم.» آقا از جا بلند شدند. وضو گرفتند. دو رکعت نماز خوندند... رفتند تو یه سجده‌ی طولانی... از همون سجده‌هایی که فرش رو به عرش گره می‌زنه و معادلات آسمون رو عوض می‌کنه. بعد بلند شدند، عبای پیغمبر رو انداختند رو دوششون، نعلین به پا کردند و راه افتادند سمت خونه‌ی جوون. وارد اتاق که شدند، جوون بی‌جون افتاده بود. آقا رفتند بالا سرش، با اسم کوچیک صداش زدند: «فلانی!» یهو چشاش باز شد! جوون سرشو آورد بالا و گفت: «لبیک!» قشنگ نشست سر جاش. آقا یه شربتِ سویق طلب کردند، دادند دستش تا جون بگیره. پرسیدند: «چی شد؟ کجا بودی؟» جوون گفت: «آقا... من رفتم! به خدا قسم قبض روح شدم. روح که از تنم جدا شد، یه صدای بی‌نهایت دلنشینی شنیدم... می‌گفت: "روحشو بهش برگردونید... محمد بن علی پادرمیونی کرده، اونو از ما خواسته."» فداتون بشیم! یا باقر العلوم... میشه بیاین بالا سرِ جنازه‌ی دلای ما؟ میشه اسم ما رو هم با اون لحنِ پدرانه‌تون صدا بزنین تا از این خوابِ سنگین بپریم؟ میشه تو اون سجده‌های طولانیتون، همونجا که بی‌واسطه با خدا حرف می‌زنین، یه پادرمیونی هم برای ما بکنین؟ آقا! خدا به «شما» نه نمیاره... بگین روحِ بیداری رو، روحِ توحید و عشق رو به این تن‌های خسته برگردونه... تا ما هم از خواب پاشیم، بشینیم جلوتون، و از تهِ تهِ دل بگیم: «لبیک یابن رسول الله...» 📚 برگرفته از:کتاب‌القطره/بخش‌مناقب‌امام‌پنجم @setup_ir
؛ رزق گرفتن گاهی هم اینجوریه که ببینی بعد از هر شهادت و ولادت امامی(ع) روحت عطر و رنگ اون امام رو گرفته؛ به خودت بیای ببینی انگار سال هاست در کنار امام باقر(ع) زندگی کردی. این ایام رزق هاتون رو بگیرید. نگید من که مثل بقیه نیستم، اتفاقا رزق شما بیشتره فقط باید ‌چشم‌ دلمون دنبالش باشه.
خودتونو معرفی میکنید؟ --- سلام از یک سوال پرتکرار؛ فکر کنم از نوع فعالیت کانال اینجا و کانال اصلی آوینیسم مشخص باشه ما فقط یک نفر نیستیم و چند ادمین عزیز هستند که فعالیت می‌کنن، یک گروه گمنام که دغدغه‌شون نگه داشتن این چراغه، با همه این ها ممنون از شماهایی که سوال پرسیدین.🌱
هدایت شده از آوینیسم🖤
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا سفر به خیر ، خیر پیش و بلا دور خیر از جوونی بچه هات ببینی...💔 ۸ ذی الحجه حرکت اباعبدالله(ع) از مکه به سوی کربلا...💔 °• @avinist •°
شعبه ۲ آوینیسم 🌱
هشتاد و شش عرفه را دیدی و چطور باور کنیم این عرفه را دیگر نیستی؟ -امشب که به محضر اباعبدالله رفتی آقا، التماس دعا.
هدایت شده از حسین مختاری
ای خــدا در ایـن شب عرفــه و به حــق سیدالشهدا هرآنکس که در این‌کشـور با رویکــردش،با نفهمی اش،با ترسش با تصمیماتش،منجر می‌شود که سایه جنگ روی سر این مملکت باقی بماند را رسوا و خوار و ذلیل بگردان... بلند بگو آمین... ▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️
•✨☁️• شهیدی که رزق شهادتش را از دعای عرفه گرفت: روز عرفه بود. به اتفاق عبدالقادر با ماشین از دشت عباس عبور می کردیم. عبدالقادر پشت فرمان بود، من هم کنارش آرام و شمرده فراز های دعای عرفه را می خواندم و عبدالقادر با من تکرار می کرد. گرما بی داد می کرد، اگر در آن گرما می ایستادیم و باد نمی وزید، هر دو کباب می شدیم. ناگهان، بی مقدمه دیدم ماشین را از جاده اصلی منحرف کرد و رفت وسط دشت، که هُرم گرما از زمین خشکیده آن به آسمان پل می زد. گفتم: عبدالقادر چه کار میکنی، اتفاقی افتاده؟ چیزی نگفت. حدود یک کیلومتر از جاده اصلی دور شد. همان طور که بی مقدمه از جاده منحرف شده بود، بی مقدمه هم زد روی ترمز. تا به خودم بیایم، دیدم سر روی فرمان گذاشته و شانه هایش آرام می‌لرزد. حال عجیبی داشت. با بغض گفت: احمد بخون! فراز بعدی دعای عرفه را خواندم، بغض گلوی من را هم گرفته بود. کم کم نوایی آرام هم از لب هایش خارج می شد. گوش تیز کردم، با امام حسین(ع) حرف می زد، از غریبی مسلم بن عقیل می گفت که روز شهادتش بود... به خواندن ادامه دادم، کم‌کم لحنش عوض شد ملتمسانه می گفت: الهم‌الرزقناتوفیق شهادۀ...🥺 دیگر طاقت نیاوردم، همون جور که سر روی فرمان داشت، او را در آغوش کشیدم. او هم سر روی شانه ام گذاشت. همراه با او شروع به اشک ریختن کردم. شانه‌هایم از اشک‌های گرم عبدالقادر خیس شد. توی دلم به حال خوشی که داشت حسرت می‌خوردم.. 🌌تا نیمه شب در همان بیابان ماندیم؛ چه ناله ها و گریه هایی که نکرد و فقط دشت عباس که مهمان اشک هایش بود می‌تواند آنها را توصیف کند...✨ 💫 @meraj_shohadaa_313🇮🇷
درسته خوشحالیم که نت ها داره وصل میشه اما باید گفت دیگه قرار نیست بیانات جدید رو از کانال و پیج آقا متوجه بشیم:) میگن تا پدر هست هرچقدرم زندگی برات سخت بشه یه تکیه‌گاهی داری هرچند عمیقا متوجه اش نشی اما پشتیبانته، این جمله واسه ما جوونا یه معنی دیگه داشت...
نصرت خدا رو هم ببینیم؛ گرچه تلخ و گفتنش خیلی سخته اما شهادت شهید از خود شهید فراگیرتره. به قول آقا دنیا امروز متوجه ماست! دنیا امروز متوجه همین عمامه‌ی نماد دین ماست! باید پامون رو فراتر از محل و شهر خودمون بذاریم و بریم تو دل جوامع از اسلام بگیم، اسلامی که این ایران رو فقط طی چهل سال به این وسعت ساخته. مثل این کتاب آقا که شد یکی پروفروش‌ترین کتاب های چین؛ به عنوان کسی که چین رو حدودا می‌شناسه میگم توی چین هرچیزی با اون شلوغی و هیاهو محبوب و معروف (ترند) نمیشه! اما حالا مبارزات و زندگی رهبر ایران شده سوال تمام مردم جهان که چیشد و از کجا به اینجا با این زندگی ساده‌شون همه رو متاثر کردند...