خانم مرضیه حدیدچی معروف به دباغ با وجود همسر و هشت فرزند, آگاهانه و معتقدانه پای به میدان مارزه با ظلم گذاشت و همیشه یار و یاور ولیفقیه خود بود و در راه مبارزه خود بسیار شکنجه دید.
خانم دباغ بسیاری از دوره های چریکی و نظامی را پیش از انقلاب در لبنان دیده بود.
ایشان به عنوان اولین زن فرمانده در سپاه پاسداران خاطره ای از امام رحمه الله علیه می گوید:
روزی در همین مسئولیت( فرمانده سپاه) با همان وضعیت پوشش مانتو و شلوار و مقنعه خدمت امام رسیدم. حضرت امام در این دیدار خیلی راحت به من گفتند: شما چرا چادر ندارید؟ بگویم احمد برایتان چادر بخرد؟عرض کردم: حاج آقا چادر دارم ولی نمی شود با اسلحه و قطار فشنگ و با تجهیزات دیگر از کوه و تپه بالا رفت.
امام فرمودند: حالا که شما دارید توی شهر کار میکنید.
این تذکر امام برای من ملکه شد تا در تمام اوضاع و احوال و در منظر جامعه با پوشش کامل چادر ظاهر شوم.
#حجاب
#سپاه
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
از شعار آزادی حجاب با بهانه بدن خودم تا شعار "بدن خودم، پس نمی خوام ماسک بزنم" با خطر انداختن جان مردم
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
بسم الله الرحمن الرحیم
من زنده ام
قسمت هشتم
هر لحظه در باغچه حیاطمان گلی در حال شکفتن بود و عطری سرمست کننده در فضای خانه کوچک مان میپیچید. خورشید که به وسط آسمان میرسید، گل های ناز می شکفتند و گل های آفتابگردان به او لبخند می زدند. با رفتن خورشید گل های شب بو و محبوبه شب تمام حیاط و خانه را معطر می کردند. همیشه لباس های کهنه من بر تن مترسک هایی بود که نگهبان گل ها و میوه ها بودند. باورم شده بود این مترسک ها خود من هستند که شبانه روز در باغچه مراقبم تا کسی گلها را نچیند.
یک روز بهاری که زیر سایه بان درخت انگور دور سفره صبحانه نشسته بودیم، آقا برخلاف همیشه که می گفت: دختر گل نچین، گل ها هم نفس و جون و زندگی دارن، صدا زد:
مصی خانم برو یه دسته گل خوش عطر و بو بچین و بیار.
احمد و علی آمدند کمک کنند اما آقا دعوا شان کرد و گفت: شما بلد نیستین باغچه رو خراب می کنین.
چنان سرگرم گل چیدن شده بودم که وقتی دسته گلم را کامل کردم، دیدم همه رفته اند و فهمیدم که گل، نخودسیاه بوده و دور سفره جز شبنم های سیاه پالایشگاه(دوده) که همیشه میهمان ما بودند کسی نیست .بیرون دویدم و دیدم احمد و علی و محمد و سلمان لباس های عید شان را پوشیدهاند و با آقا عازم جایی هستند. همسایه رو به آقا کرد و گفت مشدی عجله کن بچه ها منتظرند، به گرما نخوریم.
دسته گلم را انداختم توی دامن مادرم و گریه کردم که مرا هم با خودشان ببرند. این بار مثل همیشه نبود که آقا اول از همه مرا صدا می زد و راهم می انداخت و می گفت:
این دختر توجیبی باباشه.
دعوام کرد و نهیبم زد.
وقتی رفتم توی کوچه دیدم ماشین خبر کرده اند و همه ی پسرها را هم میخواهند ببرند. صدای فریادم بالاتر رفت اما فایده ای نداشت.هیچ کس به من توجهی نداشت. تند و تند بچه ها را سوار کردند و بی اعتنا به دست و پا زدن من ماشین دیزلی را راه انداختند و رفتند. من هم از سر لج دو تا سنگ برداشتم و با همه بغضم به طرف شیشه ی ماشین پرتاب کردم. اگر چه دلم می خواست شیشه بشکند اما زورم نرسید.
مادرم همه ی گل ها را دسته کرده بود و از راز و رمز گل ها و عطر آن ها برایم می گفت. اما من هر چند لحظه یکبار یاد بچه ها می افتادم و از مادرم می پرسیدم: اینها همه با هم کجا رفتند؟
من هم دلم می خواست لباس عیدم را بپوشم و سوار ماشین شوم. از آنجا که خانه ی ما پر از پسر بود من و فاطمه اجازه نداشتیم دامن بپوشیم و همیشه لباسمان بلوز و شلوار بود. مادرم برای اینکه من را آرام کند اجازه داد بلوز و شلوار عیدم را بپوشم. من هم لباسهایم را به سرعت پوشیدم و برای اینکه برگشتن آنها را زودتر از همه ببینم رفتم و چمباتمه زدم و چشم به راه دوختم. با شنیدن صدای هر ماشینی گردن می کشیدم تا برگشتن آنها را ببینم.پاهایم خسته شده بود ولی از ترس کثیف شدن شلوارم جرات نمی کردم روی زمین بنشینم. پیش خودم فکر میکردم شاید بخواهند گروه گروه بچهها را به میهمانی ببرند و مرا نوبت بعد میبرند. برای همین با عجله به سمت خانه زری دویدم. او هم لباس های عیدش را پوشیده بود. خوشحال شدم و پیش خودم گفتم: چه خوب! همه با هم می رویم.
آبجی فاطمه دست گلی را که چیده و به گوشه ای پرتاب کرده بودم به دستم داد. مادرم گفت: هر وقت ماشین رو دیدی و بچه ها اومدن به جای اون سنگی که دنبالشون انداختی با گل به استقبال شون برو.
زمان و مکان کش می آمدند. چندین بار تا سر خیابان رفتم و برگشتم. مادرم را کلافه کرده بودم بس که از اون می پرسیدم: پس چرا نرسیدن؟
بالاخره انتظار سر آمد و ماشین و آقا و پدر زری و پدر های دیگر و بچهها آمدند. به قدری خوشحال شده بودم که فراموش کردم دست گلم را با خودم ببرم. پیش از آنکه فرصت پیاده شدن به آنها بدهم با عجله تلاش کردم سوار ماشین شوم.
اما چهره ی همه ی بچه ها در هم رفته و چشمها قرمز و خیس بود.
علی که از همه کوچک تر بود و بیشتر از دو سال نداشت، توی بغل آقا بود و از گریه زیاد هق هق می زد. از سوار شدن به ماشین، صرف نظر کردم و عقب عقب رفتم تا سواره و پیاده شوند. راننده یکی یکی بچه ها را بغل میکرد و پایین می گذاشت اما همه ی بچهها شلوارهای عیدشان توی دستشان بود...
پایان قسمت هشتم
#نهضت_کتابخوانی
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
عبدالله بن سنان از امام صادق علیه السّلام روایت کند که فرمود:
به زودی شبهه ای به شما میرسد و در آن بی نشانه هویدا و امام هدایت بمانید و کسی از آن شبهه نجات نمی یابد مگر آن که دعای غریق را بخواند.
گفتم: دعای غریق چگونه است؟ فرمود:
می گویی: یا الله یا رحمان یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک و من هم گفتم: یا الله یا رحمان یا رحیم یا مقلب القلوب والابصار ثبت قلبی علی دینک امام فرمود: خدای تعالی مقلب القلوب و الابصار است. ولی همچنان که من گفتم بگو: یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک
#سلام_امام_مهربانم
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#امام_زمان_علیه_السلام
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
💠 چه خوب است زمانی که برای خانوادههای نیازمند، مواد غذایی و کمکهای نقدی ارسال می کنیم، از نیازهای کودکان و نوجوانان هر خانواده غافل نشویم.
💠 بچه ها تشنه بازی، سرگرمی و کتاب قصه هستند. بی انصافی است که تنها نیازهای جسمی و غذایی خانواده را ببینیم.
🍃برای بچه ها، نیازهای روحی و عاطفی اولویت بیشتری دارد.
💠 در کنار هدایای کوچکی که بچه ها را خوشحال میکند، چیزهایی را قرار دهیم که برای شخصیت و روح کودکان، الگوی مناسب ارائه کند.
#رزمایش_همدلی_مومنانه
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB