- 𝘈𝘺𝘦𝘭𝘦
این نکته ایه که احتمالا کمتر راجبش شنیدید، ونگوگ فقط نقاش نبود، نویسنده ام بود. و اکثر نوشته هاشو تو
https://eitaa.com/ayelee/306
نیازمندم تئوی یه ونگوگ باشم که هرچقدر بهش توجه کنم بجای اینکه مغرور شه ، اونم بهم توجه کنه و برام نوشته و نقاشی بفرسته)))
-
منم همینطور
هدایت شده از مَسخ
صبح که از خواب بیدار شدم، فهمیدم دیگر نمیتوانم مهاجرت کنم.
نه اینکه ویزایم را رد کرده باشند، نه.
اصلاً کار به آن مرحله نرسیده بود.
گفتند آزمون زبان برداشته شده است.
آیلتس نیست. تافل نیست. دولینگو هم نیست.
انگار پیش از آنکه بتوانی ثابت کنی بلدی به زبان دیگری زندگی کنی، تصمیم گرفتهاند خودِ زبان را از زندگیات حذف کنند.
مدرک دانشگاه را برداشتم، نشستم گوشهی اتاق و برای چند دقیقه به آینده خیره شدم.
آینده هم به من خیره شده بود.
هیچکدام حرفی برای گفتن نداشتیم.
پدرم پرسید: «حالا میخوای چی کار کنی؟»
گفتم: «نمیدونم.»
گفت: «پس درست رو بخون.»
خندیدم.
این احتمالاً آخرین شوخی باقیمانده در کشور بود.
ما سالها درس میخوانیم تا ثابت کنیم شایستهی رفتنیم؛
بعد ناگهان درِ خروجی را برمیدارند و با خودشان میبرند.
آدم میماند و یک مشت کتاب، یک مدرک، چند کلمهی انگلیسی، و رؤیایی که دیگر حتی نمیداند باید آن را در چه زبانی تلفظ کند.
شاید مسئله همین باشد.
شاید مهاجرت هیچوقت رفتن از ایران نبود؛
فقط تلاشی بود برای اینکه یک روز صبح از خواب بیدار نشوی و ببینی زندگیات، بیآنکه از تو اجازه بگیرد، تصمیم گرفته است کجا تمام شود.
و من هنوز نمیدانم فردا چه خواهد شد.
فقط میدانم اگر آزمون زبان دوباره برگزار شود، احتمالاً سؤال اولش این خواهد بود:
«Describe your plans for the future.»
و من، به عنوان یک ایرانی،
احتمالاً باید برگه را سفید تحویل بدهم.
مسخ