هدایت شده از مَسخ
اتاقم باز امشب دست در آغوشِ باران است
و حسی مبهم و تاریک در رگهای دالان است
کسی سر میکشد از لابه لای دفترِ شعرم
که مثلِ آخرین سیگارِ مَردی در خیابان است
تمامِ شهر، قونیه است در چشمانِ من، اما
کدامین جاده امشب رو به سوی آن بیابان است؟
همان جایی که آن مصلوبِ بارانخوردهی تنها
شبی گم شد که میگفتند آغازِ زمستان است
صدا میآید از دیوارها، از آجرِ خسته
سکوتِ خانهام همرنگِ اندوهِ مریدان است
بچرخ امشب در این بنبستهایِ واژگون از شب
که سهمِ ما از این مِیخانه، جامی از نمکدان است
قلم در دستِ من میلرزد و خط میخورد واژه
جهانی که بنا کردیم، رویِ مرزِ طوفان است
در این چرخش چه میجویی؟ که بعد از رفتنِ آن مَرد
سماعِ ما فقط بازیچهی دستِ پریشان است
مسخ