مه تابان....🕊🌱
التماس دعاے شهادتـــ🌹
#فرزندان_آقا
#سربازان_حاج_قاسم
#ٵݕۅٺࢪٵݕ
🙏🏻🇮🇷
@az_shohada_ta_karbala
16.34M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلـــٺنگـــحرمم💔🥀
@az_shohada_ta_karbala
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
!♥
•
.
عیدقرباناست،قربانےخودراذبحکن
مثلابراهیم،اسماعیلخـودراذبحکن
ایتوکہداریهمچوندیگراندوستشھید
مثلابراهیمهآدینَفسخودراذبحکن😉♥
#عیدوکممبروڪ'
⸤@az_shohada_ta_karbala
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق #ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿 #پارت131 تا اذان صبح فقط از دلتنگ
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق
#ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿
#پارت132
وقتی از هتل رفتیم بیرون
صدای قرآن از داخل حرمو شنیدیم
من و علی به هم دیگه نگاه کردیم و سرعت مونو تند کردیم
خدارو شکر وسط های خوندن اذان رسیدیم صحن انقلاب
از علی جدا شدم و رفتم روی فرش نشستم
قرار شد نمازتمام شد همین جا بمونم علی بیاد پیشم
هوا خیلی گرم بود
انگارآفتاب زل زده بود به چشم های من
چادرموکشیدم روی صورتم
ولی ازتشنگی هلاک شده بودم
میخواستم بلند بشم برم آب بخورم ولی میترسیدم یکی
جای منو بگیره و علی گمم کنه
با هر زحمتی بود نمازمو خوندم و منتظر علی نشستم
از دور با دیدن علی خوشحال شدم و دستمو براش تکون
دادم
وقتی نزدیک شد گفتم: علی جان دارم ازتشنگی میسوزم
یه آب میاری برام
علی: باشه الان میارم
مفاتیحی که توی دستش بود و داد به من و رفت
بیچاره ۴ بار فرستادمش تا آب بیاره برام
علی هم میخندید و چیزی نمیگفت
چهارمین لیوان آبی که خوردم گفتم -سلام بر حسین،فدای
لب تشنه علی اصغربشم مردم ازتشنگی
علی کنارم نشست و گفت : میخوای بازآب بیارم ؟
-نه قربونت بشم ،دیگه تشنگیم رفع شد
علی: خوب خدارو شکر
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق #ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿 #پارت132 وقتی از هتل رفتیم بیرون
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق
#ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿
#پارت133
علی کنارم نشست و با هم اول زیارت امین ارو
خوندیم ،بعدش زیارت عاشورا
بعد از خوندن زیارت عاشورا
به علی گفتم
یه آدم هایی هستن
که میان تو زندگی آدم
یهویی
بی صدا
آروم
میان و با خودشون یه دنیا چیزای خوب میارن
عشق لبخند حمایت آرامش ...
یه عالمه حس های خوب میدن
حسهایی که هیچ وقت نداشتی
میان و بهت میگن همه آدمها هم بد نیستن
تو میفهمی آدمای خوب هنوز هم هستن هر چند کم
علی ممنونم که هستی..
علی: منم ممنونم که به من اعتماد کردی و قلبت و به من
سپردی
صدای زنگ گوشیمو شنیدم
از داخل جیب مانتوم گوشیمو بیرون آوردم نگاه کردم
امیربود
-جانم امیر
امیر: کجایین شما ما بیایم؟
-صحن انقلاب روی فرش نشستیم نزدیک ورودی صحن
بیاین داخل می بینمتون
امیر: باشه ،فعلن
-به سلامت
بعد از ده دقیقه امیر و سارا هم اومدن کنارمون نشستند
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
#بسمࢪبّشھـــــدا🌷 #جانممۍࢪۅد🍂 #نـاحـلـــــہ💜 #قسمت_83 مریم با گریه به سمت پله ها دوید مادرش با ن
#بسمࢪبّشھـــــدا🌷
#جانممۍࢪۅد🍂
#نـاحـلـــــہ💜
#قسمت_84
در باز شد و مهلا خانم با بشقاب میوه وارد اتاق شد
مهیا سرش را بالا آورد
ــ دستت طلا مامان
ـــ نوش جان گلم
بسقاب را روی میز تحریر گذاشت
ـــ داری چیکار میکنی مهیا جان
ـــ دارم چیزایی که لازم ندارمو جمع میکنم اتاقم خیلی شلوغه
مهلا خانم به پلاستیکی که پر از لاک و وسایل های آرایش گوناگون بود نگاهی کرد
ـــ می خوای بزاریشون تو انبار
ــ نه همشون , فقط اونایی که بعدا ممکنه لازمم بشن
مهلا خانم به پلاستیک اشاره کرد
ـــ اینا چی
مهیا سرش را بالا آورد و به جایی که مادرش اشاره کرده بود نگاهی انداخت
ـــ نه اینا دیگه لازمم نمیشه
ــ میندازیشون
ــ آره
مهیا کارتون را بلند کرد گذاشت روی تخت
دستی به کمر زد
ـــ آخیش راحت شدم
مهلا خانم از جایش بلند شد
ـــ خسته نباشی برای نماز مغرب میری مسجد؟
مهیا به پنجره نگاهی کرد هوا کم کم داشت تاریک می شد
ـــ نه فک نکنمـ برسم .شما میرید
ـــ نه فقط پدرت میره
مهیا سری تکون داد
گوشیش زنگ خورد مهلا خانم از اتاق خارج شد نگاهی به گوشی انداخت باز هم مهران بود
بیخیال رد تماس زد
با صدای سرفه احمد آقا مهیا از اتاق خارج شد احمد آقا روی مبل نشسته بود و پشت سر هم سرفه می کرد
مهلاخانم لیوان به دست به طرفش آمد
مهیا کنار پدرش زانو زد
ـــ بابا حالت خوبه؟
احمد آقا سعی می کرد بین سرفه هایش حرف بزند اما نمی توانست
مهیا بلند شد و پنجره را بست
ـــ چند بار گفتم این پنجره رو ببندید دود میاد داخل خونه
احمد آقا بلند شد و نفش عمیقی کشید حالش بهتر شده بود
ـــ چرا بلند شدید بابا
ــ باید برم این چند کتاب رو بدم به علی
ـــ با این حالتون ??بزارید یه روز دیگه!
ـــ نه بابا بهش قول دادم امشب به دستش برسونم
مهیا نگاهی به پدرش انداخت
ـــ باشه بشینید خودم الان آماده میشم میرم کتابارو بهش میدم مسجدم میرم
ـــ زحمتت میشه
مهیا لبخندی زد و به اتاقش برگشت
لباس هایش را عوض کر د روسری سورمه ای ر لبنانی بست و چادرش را سرش کرد گوشیش را در کیفش گذاشت
نگاهی به کتابا انداخت سه تا کتاب بودند آن ها را برداشت
بوت های مشکیش را پا کرد
ـــ خداحافظ من رفتم
ـــ خدا به همرات مادر
تند تند از پله ها پایین آمد
نگاهی به کوچه انداخت خلوت بود فقط یک ماشین شاسی بلند سر کوچه ایستاده بود
می خواست به مریم زنگ بزند با هم بروند تا شاید بتواند از دلش در بیاورد چون روز عقد زود به خانه برگشته بودو
به اصرارهای مریم اهمیتی نداده بود
اما با فکر اینکه تا الان او رفته باشد بیخیال وسط کوچه قدم زد
صدای ماشین از پشت سرش آمد از وسط کوچه کنار رفت
با شنیدن فریاد شخصی:
ـــ مهیا خانم
به عقب چرخید
با دیدن ماشینی که با سرعت به طرفش می آمد خودش را به طرف مخالف پرت کرد
ماشین سریع از کنارش رد شد
روی زمین نشست چشمانش را از ترس بسته بود قلبش تند می زد دهانش خشک شده بود
ـــ حالتون خوبه ؟
با شنیدن صدا برای چند لحظه قلبش از تپش ایستاد
چشمانش را باز کرد سرش را آرام بالا آورد
با دیدن شهاب که روبه رویش زانو زده بود و با چشمان نگران منتظر پاسخش بود
قطره ی اشکی از چشمانش روی گونه اش را سرازیر شد
چشمانش را روی هم فشرد
شهاب با نگرانی پرسید
ـــ مهیا خانم چیزیتون شد؟؟
ولی مهیا اصلا حالش مساعد نبود و نمی توانست جواب بدهد
شهاب از جایش بلند شد
مهیا با ترس چشمانش را باز کرد و به رفتن شهاب نگاهی انداخت از ترس اینکه رفته باشد سر پا ایستاد
بعد چند دقیقه شهاب با بطری آبی به سمت مهیا آمد
بطری آب را به سمتش گرفت
ـــ بفرمایید
مهیا بطری را گرفت و آرام تشکری کرد
یه مقدار از بطری خورد
شهاب خم شد و کتاب ها را جمع کرد
ـــ برای شما هستن
مهیا لبانش را تر کرد
ــــ نه پدرم دادن برسونم به دست آقا علی
شهاب سری تکون داد
مهیا کتاب ها را از دست شهاب گرفت
ـــ خیلی ممنون آقا شهاب .رسیدنم بخیر با اجازه
مهیا قدم برداشت که با حرف شهاب ایستاد
ـــ این اتفاق عادی نبود.شما خدایی نکرده با کسی دشمنی چیزی دارید؟
ـــ نه همچین چیزی نیست آقا شهاب .خداحافظ
شهاب به رفتن مهیا خیره شده بود
مهیا تند تند قدم برمی داشت
نمی خواست شهاب سوال دیگری از او بپرسد چون اصلا کنترلی روی رفتارش
نداشت
قلبش بی قرار شده بود باور نمی کرد شهاب برگشته بود
از خوشحالی نمی دانست چیکار کند
بعد از تحویل کتاب ها به علی به مسجد رفت
کنار مریم و سارا نمازش را خواند
مریم کمی سروسنگین رفتار می کرد
سارا هم از برنامه مسافرت مشهد گفت که مهیا لبخندی زدو گفت
ـــ نه بابا من نمی تونم بیام
بعد تموم شدن نماز دیگر دوست نداشت آنجا بماند سارا هم متوجه شد که مهیا از
عصبانیت احساس کرد همه وجودش آتیش گرفت
ـــ اینم یه کادوی کوچولو از من به تو عشقم تا یاد بگیری دیگه وسط کوچه قدم نزنی
شماره مهران رو گرفت
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
#بسمࢪبّشھـــــدا🌷 #جانممۍࢪۅد🍂 #نـاحـلـــــہ💜 #قسمت_84 در باز شد و مهلا خانم با بشقاب میوه وارد ات
_ای جانم اگه میدونستم خودت زنگ میزنی زودتر دست به کار می شدم
ـــ خفه شو تو به چه حقی اینکارو کردی
ــ اِ خانومم بد دهن نباش
ـــ خانومم و مرض .آشغال تو داشتی منو به کشتن می دادی
ـــ نه گلم حواسم به تو بود تو دیگه نباید نگران باشی اون پسر بسیجیه که نجاتت داد
ـــ تو از جونم چی می خوای ؟؟
ـــ فقط تورو می خوام
ـــ احمق فکر کردی من مثل دختراییم که دورو برتن!نه آقا اشتباه گرفتی و مطمئن باش کار چند ساعت قبلو بی جواب نمیزارم
گوشی رو قطع کرد با دست پیشانی اش را ماساژ داد
سردرد شدیدی گرفته بود
ـــ شما گفتید که اینطور نیست
مهیا با شنیدن صدا دستش از کار افتاد با تعجب و استرس به عقب برگشت
شهاب با چشمان عصبانی به او نگاه می کرد
دوستان پارت زیادی بلند بود مجبور شدیم در دو پیام بفرستیم وگرنه هردو یک پارت است🙏🏻
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
✅خــداچــیــســت و چــه شــڪــلــیــســتــ؟
✅مــســئلهاے ڪــه از حــضــرت عــلــے عــلــیــه الــســلــام پــرســیــده شــد؟
ســوألى كه بــراى اكثــر مــردم ،مــســلــمــون و غــير مــســلــمــون ،كوچــيك و بــزرگ حــتــمــا پــيش اومــده،ایــنهكه خــدا از كجــا اومــده ،الــان كجــاســت ؟از چــى درســت شــده و قــبــل از خــدا چــى بــوده؟!!
✅اگرشــمــا هم دوســت داريد جــواب اين ســؤالــها رو بــگــيريد بــايد بــدونــيد عــقــل و درك و فــهم مــا قــادر نــيســت بــه اون مــرحــلــه بــرســه ولــى امــام عــلــى (ع)در مــقــابــل ســؤال كفــار راجــع بــه خــداونــد بــه زيبــايي جــواب دادنــد وهم ضــعــف و عــدم درك مــا از وجــود خــداونــد را شــرح دادنــد .
✅ســؤالــ كفــار از امــام عــلــى(عــ)
در چــه ســال و تــاريخــى خــدايت بــه وجــود امــد ؟
🌱امــام فــرمــود ؛ خــداونــد وجــود داشــتــه قــبــل از بــوجــود آمــدن زمــان و تــاريخ و هرچــيزى كه وجــود داشــتــه .
كفــار گــفــتــنــد: چــه طــور مــيشــود؟!
هرچــيزىكه بــه وجــود آمــده يا قــبــلــش چــيزى بــوده كه از او بــه وجــود آمــده ويا تــبــديل شــده!!
🌱امــامــ عــلــى (ع)فــرمــود :
قــبــل از عــدد ٣ چــه عــددى اســت ؟
گــفــتــند٢
امــام پــرســيد قــبــل از عــدد ٢ چــه عــدديســت ؟
گــفــتــنــد ١
🌱امــام پــرســيد و قــبــل از عــدد ١ ؟
گــفــتــندهيچ
🌱امــام فــرمــود چــطــورمــيشــود عــدد يك كه بــعــدش اعــداد بــســیــارے هســت قــبــل نــداشــتــه بــاشــد ولــے قــبــل ازخــداونــد كه خــود احــد و واحــد حــقــيقــى اســت نــمــيشــود چــيزى نــبــاشــد ؟؟
كفــارگــفــتــنــد خــدايت كجــاســت وكدام جــهت قــرار گــرفــتــه؟!!
🌱امــامــ فــرمــود همــه جــا حــضــور دارد وبــر همــه چــيز مــشــرف اســت .
گــفــتــندچــطــور مــمــكن اســت كه همــه جــا بــاشــى و همــه جــهت اشــراف داشــتــه بــاشــى؟!
🌱امــام ــفــرمــود :اگــر شــمــا در مــكانــى تــاريك خــوابــيده بــاشــيد صــبــح كه بــيدار شــويد روشــنــايي را از كدام طــرف و كجــا مــي بــیــنــيد ؟
كفــار گــفــتــنــد همــه جــا و از همــه طــرف
🌱امــام فــرمــود پــس چــگــونــه خــدايى كه خــود نــور ســمــاوات و ارض اســت نــمــيشــود همــه جــا بــاشــد؟؟
كفــارگــفــتــنــد :پــس جــنــس خــدا از نــور اســت امــا نــور از خــورشــيد اســت خــدايت از چــيســت !؟چــطــورمــيشــود از چــيزى نــبــاشــى همــه جــا هم بــاشــى قــدرت هم داشــتــه بــاشــى !؟
🌱امــامـ ـفــرمــود خــداونــد خــودش خــالــق خــورشــيد و نــور اســت ايا شــمــا قــدرت طــوفــان و بــاد را نــديده أيد؟بــاد از چــيســت كه نــه ديده مــيشــود نــه از چــيزى اســتــ،درحــالــى كه قــدرتــمــنــد اســتــ؟
خــداوندخــود خــالــق بــاد اســت.
گــفــتــنــد :خــدايتــ را بــرايمــان تــوصــيف كنــ.ازچــه درســت شــده ؟
ايامــثــل آهن ســخــت اســت ؟يا مــثــل آب روان ؟ويا مــثــل دود و بــخــار اســت !؟
🌱امــامـ ـفــرمــود :ايا تــا بــه حــال كنــار مــريضــى در حــال مــرگ بــوده ايد و بــا او حــرف زده ايد ؟
گــفــتــند:آرى بــوده ايم وحــرف زده ايم .
🌱امــامــ. فــرمــود :آيا بــعــداز مــردنــش هم بــااو حــرف زديد ؟
گــفــتــنــد نــه چــطــور حــرف بــزنــيم در حــالــى كه او مــرده ؟!
🌱امــام فــرمــود :فــرق بــين مــردن و زنــده بــودن چــه بــود كه قــادر بــه تــكلــم وحــركت نــبــود؟؟
گــفــتــند:روحــ،روحــ از بــدنــش خــارج شــد.
🌱امــام ــفــرمــود شــمــا آنــجــا بــوديد و مــيگــوييد كه روح از بــدنــش خــارج شــد و مــُرد.
حــالــ آن روح را كه جــلــو چــشــم شــمــا خــارج شــده بــرايم تــوصــيف كنــيد از چــه جــنــس و چــگــونــه بــود !؟
✅همــه ســكوت كردنــد .
🌱امــامــ عــلــى (ع)فــرمــود:شــمــا قــدرت تــوصــيف روحــى كه جــلــو چــشــمــتــان از بــدن مــخــلــوق خــدا بــيرون آمــده را نــداريد؛ چــطــور قــادر بــه فــهم و درك ذات أقــدس احــديت و خــداى خــالــق روح هســتــيد
@az_shohada_ta_karbala♥️
مردی خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله رسید و عرض کرد آیا به من اجازه میدهید که آرزوی مرگ بکنم؟
حضرت فرمود: مرگ چیزی است که چاره ای از آن نیست و مسافرتی است طولانی که سزاوار است برای کسی که بخواهد به این سفر برود ده هدیه با خود ببرد.(ایا هدایا را اماده کردی)
پرسید آن هدایا کدامند؟
رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
۱- هدیه عزرائیل
۲- هدیه قبر
۳- هدیه نکیر و منکر
۴- هدیه میزان
۵- هدیه پل صراط
۶- هدیه مالک (خزانه دار جهنم)
۷- هدیه رضوان (خزانه دار بهشت)
۸- هدیه پیامبر
۹- هدیه جبرئیل
۱۰- و هدیه خداوند متعال
اما هدیه عزائیل چهار چیزاست :
۱. رضایت حق داران.
۲. قضای نمازها.
۳. اشتیاق به خداوند.
۴.آرزوی مرگ.
اما هدیه قبر چهار چیزاست :
۱. ترک سخن چینی.
۲. استبراء.
۳. تلاوت قرآن.
۴. نماز شب.
اما هدیه نکیر و منکر چهار چیزاست :
۱. راستگویی.
۲. ترک غیبت.
۳. حق گویی.
۴. تواضع در برابر همه
اما هدیه میزان چهار چیزاست :
۱. فرو خوردن خشم.
۲. تقوای راستین.
۳. رفتن به سوی جماعت.
۴. دعوت به سوی آمرزش الهی
اما هدیه صراط چهار چیزاست :
۱. اخلاص عمل.
۲. زیاد به یاد خدا بودن.
۳. خوش اخلاقی.
۴. تحمل کردن آزار دیگران
اما هدیه مالک(خزانه دار جهنم) چهار چیزاست :
۱. گریه از ترس خداوند.
۲. صدقه مخفی.
۳.ترک گناهان.
۴.خوش رفتاری با پدر و مادر
اما هدیه رضوان(خزانه دار بهشت) چهار چیزاست :
۱. صبر در ناملایمات.
۲. شکر بر نعمت.
۳.انفاق مال در راه اطاعت خداوند.
۴.رعایت امانت در مال وقفی
اما هدیه رسول اکرم(ص) چهار چیزاست :
۱. دوست داشتن او.
۲. پیروی از سنت او.
۳. دوست داشتن اهل بیت او.
۴. زبان را از بدی ها حفظ کردن
اما هدیه جبرئیل چهار چیزاست :
۱. کم حرف زدن.
۲کم خوردن.
۳. کم خوابیدن.
۴. مداومت بر حمد
اما هدیه خداوند متعال چهار چیزاست :
۱. امر به نیکی.
۲ نهی از بدی.
۳. نصیحت و خیر خواهی برای مردم.
۴.و مهربانی کردن با همه
📚المواعظ_العددية
@az_shohada_ta_karbala♥️
🔴خودکشی
✍آن کسي که فکر خودکشي به ذهن او مي آيد حواسش باشد که بدجوري شيطان به او طمع کرده است . چون بيشتر و بدتراز اين نمي توانست گناهي را براي او آسان کند. خودکشي کردن جزء گناهان کبيره است که انسان را از همه ي حق هاي معنوي و انساني اش ساقط مي کند و در واقع گناه بزرگي است که خداوند وعده ي قطعي عذاب را به او داده است.
در خود کشی در حقيقت توفي کامل رخ داده است اما چون هنوز کارت ويزيت خدا را دريافت نکرده است تا زمان مرگ حقيقي خودش در يک حالت عذاب شديد و سختي بزرگي است. که تحمل و شنيدن آن براي ما فوق العاده سخت است .در آيه ي شريفه ي بيست و نه سوره ي نساء دو نهي وجود دارد . يکي از آنها اين است که مال خود را به باطل نخوريد . دومين مسئله اين است که لاتقتلوا انفسکم . خود را نکشيد. کسي نمي تواند بگويد که من اختيار جان خودم را دارم . انسان نسبت به جان خودش حقي ندارد . خدا اجازه ي برخورد انسان با جان خودش را به او نداده است. البته انسان بايد با خدا معامله بکند و خدا به انسان وعده داده است که من گره ها و بن بست ها را باز مي کنم.
💥مورچه اي در آب افتاده بود و فرياد مي زد که آب دارد عالم را مي برد . مورچه ي ديگري که در خشکي بود گفت : آب داردتو را مي برد نه عالم را . ما گاهي فکر مي کنيم که اگر ما در بن بست هستيم خدا هم در بن بست است . اگر ما با خدا معامله بکنيم خدا گره را باز مي کند.در قرآن داريم : کساني که در راه ما کار مي کنند ، ماراه را براي آنها باز مي کنيم . در سوره طلاق داريم : از آنجايي که انسان به گمانش نمي رسد براي او روزي مي فرستيم .
@az_shohada_ta_karbala♥️