بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_8
کوروش لبخندش را قورت دادو به جایش میان دوابرو اخم را جایگزین کردو گفت:
_ احیانا منظورت از بدخواه که من نیستم ؟؟؟
گیسو پوزخندی زدو گفت:
_ عاقلان دانند...!!!
بدون توجه به عصبانیت کوروش از کنارش رد شد و به سوی مقصد موردنظرش راه کج کرد...
_ای بابا نیاز ؛چرا نمیفهمی چی میگم !!همش داری حرف خودتو میزنی
_من نمیفهمم یا توعه زبون نفهم ؟؟من دارم جلو پات راه حل میزارم ؛اونوقت تو هی ساز مخالف میزنی...
_ گیرم من قبول کردم ؛اگه همه چی خوب پیش رفت و این شازده ای که انقدر داری سنگشو به سینه میزنی؛زدو عاشقم شد بعدشم اومد خاستگاری؛اونوقت همه چیو لو داد که کجا و تو چه وضعی منو دیده خیال میکنی؛خونوادم به همین راحتی دست از سرم برمیدارن؟؟ بیچاره ام میکنن اگه بفهمن
این همه مدت پیچوندمشون و بهشون دروغ گفتم...
_ یه جوری میگی تو چه وضعی انگار هیچی تنت نبوده؛ دختر تو چرا انقدر ترسویی؟؟
_من نمیدونم تو چه اصراری داری که من حتما با این یارو ازدواج کنم؟؟مگه آدم قحطه؟؟بعدشم من اگه میخواستم با ازدواج کردن از اون خونه فرار کنم که همون دوسال پیش با کوروش ازدواج میکردم و خلاص میشدم ...
_اگه اصرار میکنم بخاطر آینده ی خودته.
به صندلی تکیه دادو دست به سینه و هشدارگونه رو به گیسو گفت:
_ درضمن اسم این پسره ی بی حیای پررو رو ،پیش من نیارا؛حالا خیلی ازش خوشم میاد؟؟
گیسو لبخندی زدوبا شیطنت نگاهش کرد و گفت:
_اخرش من نفهمیدم تو دیگه چرا انقدر از کوروش بدت میاد ..
نیاز نفسش را از سینه خارج کردو به جلو خم شد دستانش را تکیه گاه خود قراداد و رو به گیسو گفت:
_همیشه از آدمهایی که ادعای زرنگی میکنن بدم میاد؛ یه چیزهایی در موردش میدونم که اگه بهت بگم دوتا شاخ رو سرت درمیاد..
گیسو با چشمهانی گردبه نیاز زل زده بود اصلا متوجه حرفهایش نمیشد ؛نیاز کجا و کوروش کجا ؟ چه چیزهایی از پسر عمه اش میدانست که خود گیسو از آنها بی خبر بود؟؟..
نیاز بعداز مکث کوتاهی به حرف آمد:
_چیه چرا اینطوری نگاهم میکنی؟؟ باور نمیکنی نه؟؟...البته حقم داری تعجب کنی .
این پسرعمه ی تو یه دخترباز بالفطره اس..
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
#جامانده ز خوبان شده ام! گریه ندارد؟
مجنون و پریشان شده ام! #گریه ندارد؟
دیگر به لبم خاطره ای از #شهـدا نیست
من #ننگِ_شهیدان شده ام! گریه ندارد؟
#در_پی_شهادت🌷
#شبتون_شهدایی🌙
جرقه ای در یمن زده می شود ، که با ظهور ارتباط دارد و ما باید خودمان را برای ظهور آماده کنیم
#آیت_الله_بهجت_رحمت_الله_علیه
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ای انتقامِ
کشتـ💔ـه ی مسمار برگرد
جانِ گرفتـ💔ـارِ
در و دیوار برگرد
سلام صاحبـ💔ـ عزا؛ آجرک الله ...
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
عزاداری به سبک فرصت طلبان!ا
اعترافات لیدرهای اغتشاشات 22 دی ماه میدان آزادی
به نظر شما این جماعت عزادار هستند یا فرصت طلب؟
#کاسبان_خون
#سردار_حاجی_زاده
#هواپیمای_اوکراینی
#انتقام_سخت
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
🚨 #فوری 🚨
به اطلاع هموطنان عزیز میرسانیم
نماز سیاسی-عبادی جمعـــه این هفته در تهـــران به امامت حضرت آیت الله خامنهای رهبر معظم انقلاب برگزار میشود./تابناک
#مقاومت_تا_ظهور
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
از هادی ذوالفقاری
پرسیدم، هادی از چیزی ناراحتی!؟
چرا اینقدر گرفتهای؟
گفت: خیلی از وضعیّت حجاب خانمها توی تهران ناراحتم!
وقتی آدم توی کوچه راه میره نمیتونه سرش رو بالا بگیره!
بعد گفت: یه نگاه حرام آدم رو خیلی عقب میاندازه!
الهی شهید بشی
#حجاب
#شهادت
#کوچه_شهید
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴فوری
#سردار_حاجیزاده در دیدار با خانواده شهیده فاطمه محمودی از جان باختگان هواپیما:
انتقام خون عروج رفتگان را از آمریکا خواهیم گرفت
#انتقام_سخت 👊
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_8 کوروش لبخندش را قورت دادو به جایش میان دوابرو اخ
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_9
گیسو با همان چشمان گرد شده گفت:
_اشتباه میکنی نیاز!! اصلا تو از کجا فهمیدی؟؟
_ _هه اشتباه میکنم؟ اخه چقدر ساده ای تو....سالومه رو که میشناسی!
_ خب؟؟؟!!
_ _میدونی که دختر خوبی نیست ....چندوقت پیش کوروش و سالومه رو تویه مهمونی باهم
دیدم .... فقط سالومه ام که نبوده امارش رو تا ته درآوردم.
دیگه تا تهش برو و مطلب رو بگیر...
گیسو اخمی کردو رو به نیاز گفت:
_خب که چی ؟؟نمیشه که همینجوری آدمهارو قضاوت کنیم ...درسته که از کوروش خوشم
نمیاد ؛اما تا به این سن رسیدم چیزی ازش ندیدم که بخوام
حرفی که میزنی رو باور کنم...
_از بس که خری... میدونی چرا باورت نمیشه؟؟ چون این آدم روزها ؛جلوی طایفه اش
دکمه ی پیراهنش رو تا اخر میبنده و خودشو خفه میکنه ...
اخرشبا که میشه...
_بس کن دیگه نیاز ....نمیخوام حتی یک کلمه ی دیگه بشنوم...
نیاز پوزخند صدا داری زدو گفت:
_ _ باشه من فقط خواستم چشمهاتو باز کنم ؛ که هیچوقت از روی ظاهر روی کسی حساب
باز نکنی ... خوشگل وپولدارو خانواده دار هست اما ارزش
نداره جلو پاش تف هم بندازی ...یبار خر نشی نظرتو راجبش عوض کنی این پسره مناسب
تو نیست ...حتی نگاه کردن تو چشم هاش هم کفاره داره .
هیچکدام از حرفهای نیاز را باور نمیکرد؛امکان نداشت کوروشی که هیچوقت نمازش قضا
نمیشد این کارهارا انجام داده باشد...از کوروش بدش می آمد...پر
رو و فضول و زبان باز بود اما هیچوقت فکرش را هم نمیکردکه همچین آدمی باشد...
لیدهایش را جاگذاشته بود ایفون رافشردو منتظر ماند . بعداز چندلحظه ی کوتاه در با
صدای تیکی بازشد وارد شدو در راپشت سرش بست ...مسیرباغ تا
عمارت را آرام آرام طی کرد به در عمارت رسید کفشهایش را از پادرآورد و داخل شد.
صداهای آشنایی به گوش میرسید گوش تیز کردتا صاحب صداها رابشناسد؛ شناخت، اخمی
کردو از راه رو گذر کردو وارد مهمانخانه شد..
باصدای بلند سالمی داد.
پدرش سرچرخاند و به دخترش چشم دوخت ؛کوروش و سبحان پشت به گیسو نشسته
بودند درست روبه روی حاج رضا سماوات...
حاج رضا با همان سیاست مردانه اش گفت:
_علیک سلام ؛کجابودی بابا جون؟
گیسو خوب میدانست که پدرش مراعات کوروش را میکند و صدایش را بالاتر از حد معمول
نمیبرد وگرنه؛ حتما جور دیگری دخترش را باز خواست میکرد.
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_9 گیسو با همان چشمان گرد شده گفت: _اشتباه میکنی ن
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_10
گیسو به کتابهای دردستش اشاره کردو گفت:
_ _رفته بودم کتاب فروشی ؛یکم کتاب بخرم وقتی بیکارم بخونم..
حاج رضا سری تکان داد و به سمت کوروش و سبحان برگشت و به ادامه ی حرفهایش
پرداخت...
کوروش برگشت و نیم نگاهی به گیسو انداخت؛به کتابهای در دستش اشاره کردو چشمکی
زد.
انگار که فهمیده بود کتاب بهانه بود برای فرار گیسو از این چهاردیواری ؛کم چیزی که نبود
از بچگی باهم بزرگ شده بودند. گیسو را از خودش هم بهتر
میشناخت ...انگار تنها کسی که میدانست گیسو از این زندگی راضی نیست و به دنبال راه
فرار است تا انطور که دلش میخواهد زندگی کند نه طبق میل
اطرافیانش... همین کوروشی بود که چهره ی واقعی اش امروزبرای گیسو رو شده بود.
گیسو اخمی کردو رو برگرداند و به سمت اتاقش رفت...
در دل به خود بدوبیراه میگفت که چطور نتوانست روی واقعی کوروش را بشناسد در
صورتی که کوروش اینطور از زیر و بم گیسو باخبر بود ...
گیسو بعداز نهار به اتاق خودش رفت؛منتظر ماند تا کوروش عزم رفتن کند بعد از اتاق
خارج شود....
چقدر حرص خورده بود از اینکه پدرش به زور او را برای نهار نگه داشته بود ؛نمیدانست
کوروش چرا انقدر برای خانواده اش عزیز است!! البته میتوانست
حدس هایی بزند؛ کوروش انقدر زبان باز و چاپلوس بود که افرادی مثل حاج رضا زود خام
زبان بازی هایش میشدند... از دوسال پیش که به خواستگاریش
جواب رد داده بود؛ کل خانواده جور دیگری به گیسو نگاه میکردند انگار که گناه کبیره
کرده است ... حق هم داشتند آنها که از روی دیگر کوروش باخبر
نبودند...گرچه خود گیسو هم امروز از ذات اصلی کوروش خبردارشده بود.
صدای خداحافظی کوروش با خانواده اش را شنید ؛نفس راحتی کشید و دراتاق راباز کرد،آن
را پشت سر خودبست و پله ها را دوتا یکی طی کردو به
مهمانخانه رفت ...
مادرش که طبق معمول مجله ای در دست داشت و جدول حل میکرد؛ پدرش فنجان چای در
دست روزنامه ای را وارسی میکرد؛ سبحان روبه روی....
تلویزیون نشسته بود،معلوم بود که حواسش جای دیگریست و فقط چشمانش به صفحه ی
تلویزیون خیره بود؛ گیتی هم گوشی موبایل در دست و لبخند
به لب مشغول بود؛ گیسو پوزخندی زدو در دل گفت:)اینو نگاه چه سرخوشه؛انگار نه انگار تا
همین دوساعت قبل، کنار شوهر جونش بوده (...
روبه روی پدرش روی مبل تک نفره نشست، حاج رضا سربلند کرد چند لحظه به گیسو
خیره شد ،دوباره خود را با روزنامه اش مشغول کرد؛ ابروهایش
درهم تنیده شدو گفت:
_ _این چه سرو ریختیه؟؟؟!!!!
گیسو خودرا برانداز کرد؛با انگشت اشاره به خودش اشاره کردو با تردیدگفت:
_ با منین بابا؟؟؟
حاج رضا سربلند کردو روزنامه اش رابست و گفت:
_ _پس با مادرتم؟؟با خودتم دختر این چه لباسیه؟چرا روسری سرت نیست دختر...
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯