لِکُلِ شَیْءٍ بَذْرٌ وَ بَذْرُ الشَرِ الشَرَهُ
هر چیزی را بذری است ، و بذر بدی سیری ناپذیری است
#امام_علی_علیه_السلام
#غررالحکم_حدیث7311
💡آیا حواسمون به خواسته هامون است؟
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
🌱
دلم به باده و گل وا نمیشود، چه کنم؟
بهار من بُوَد آن دَم که یار می آید ...
//٢١ _ اللهم عجل لوليك الفرج
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
استغفار_22.mp3
10.83M
#استغفار22
#حرف_آخر
برای دستیابی به سایرقسمت ها به پیام پین شده درکانال مراجعه فرمایید.
💢استغفار، از زمین بلندت میکنه ؛
اگر اهل سختکوشی
برای وسعت دادن به روحت باشی!
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
••••
تنها ماهی که «شهادت» ندارد
«شعبان» است
و تنها ماهی که «ولادتی»
ندارد « محرّم » است ...
این یعنی
" حسین (ع) "
محور شادی و غم است.
#السلام_علیک_یااباعبدالله
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
▫️تمام چهار فصل🍃 زندگیمان بی حضور تو سرد و خزانی است...😔
بگو بهار🌸 آمدن تو کی از خواب زمستانیِ غفلت بیدارمان می کند؟ ♥️
یا ربیع الانام...
#ربیع_الانام
#گرافیک_مهدوی
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
#چله_حدیث_کساء
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌷به توکل نام اعظمت بسم الله الرحمن الرحیم🌷
☘ بیست و هشتمین شب #چله_حدیث_کساء به نیت:
🌹تعجیل درظهور وسلامتی صاحب الزمان(عج)
🌹سلامتی و رفع بلا
🌹عاقبت بخیری
🌹حاجتروایی اعضای شرکت کننده
☘☘☘☘🍀🍀🍀🍀🍀🍀☘☘☘
به نیابت شهید ابو مهدی المهندس
تقدیم به :
🌸 حضرت خدیجه سلام الله
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌷14مرتبه استغفرالله ربی واتوب الیه
🌷5مرتبه ذکریونسیه(لا الهَ الّا اَنت سُبحانَکَ اِنّی کُنتُ مِن الظالِمین)
🌷یک مرتبه اَللهم صَل علی مُحَمَد وآل محمد و عَجل فَرَجَهُم)
🌷حدیث کساء
🌷یک مرتبه (اَللهم صَل علی مُحَمَد وآل محمد و عَجل فَرَجَهُم)
🌷یک مرتبه صلوات حضرت فاطمه سلام الله(اللهُمَّ صَلّ علی فاطِمَه وَ اَبیها وَبَعلِها وَ بَنیها وَ سِرِّالمُستَودَع فیها بِعَدَدِ ما اَحاطَ به عِلمُک)
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
چله اصلی حدیث کسا هست اگه دوست داشتید با دعاهای کوتاهی که گذاشتم بخونید
🌷🍃🍃🌷🍃🍃🌷🍃🍃🌷🍃🍃🌷
استغفار از گناهان-صلوات ابتدا و اخر دعا (طبق روایات دعای وسط دو صلوات رد نخواهد شد)و...
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بعد نماز مغرب و عشاء همه باهم بخوانیم
اگر نتونستید ساعتی که خودتون فراغت دارید ومیتونید با توجه بخونید.
ایدی جهت ارتباط
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ازخاک تاافلاک
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠 💟 #عقیق_40 نماز صبح را که خواندم دیگر نا برایم نمانده بود! تازگی
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠
💟 #عقیق_41
من هیچگاه این ضرب المثل خواستن توانستن است را باور نکردم!
مثال نقضی داشتم به بزرگی جای خالی مادرم!!!!
با خود می اندیشم پس این حس مادر و فرزندی که میگویند افسانه است؟
خب البته که او حق داشت!
مگر زور بود؟ نمیخواست آروغ بچه بگیرد!
یا شب و نصفه شب بلند شود از خواب نازش بزند بچه غذا بدهد!
صبح تا شب مراقب بچه باشد و بزرگش کند!
او میخواسته از پله های ترقی اش باال برود! و خب بابا محمد و من بارهای سنگینی بودیم!
گور بابای هرچه حس مادر و فرزندی است! او میخواست پیشرفت کند!
آه آیه بس کن! او مادر است و احترامش واجب!
ولی خدا خوب خدایی کرد این میان! پریناز بیست ساله بود که عروس پدرم شد من آن موقع ها
یک ساله بودم و مامان عمه میگفت آن اوایل قدری نارضایتی که در چشمنانش مبنی بر نگهداری
از تو دیدم گفتم خودم بزرگش میکنم!
میگفت بابا محمد نمیگذاشت!آخر سر هم با وساطت آقا جان بود که اجازه داد پیش آنها باشم!
هرچند به پریناز حق میدهم شاید اگر من هم جای او بودم نق و نوق هایی بس واضح تر از این
حرفها میکردم!
خب تازه عروس بود بنده ی خدا...
ولی الحق که کم نگذاشت بنده ی خدا.
✍نیل۲
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ازخاک تاافلاک
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠 💟 #عقیق_41 من هیچگاه این ضرب المثل خواستن توانستن است را باور ن
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠
💟 #عقیق_42
الحق که نگذاشت من فرقی میان خود و ابوذر پیش چشمهایش حس کنم!
اعتراف میکنم پریناز را بیشتر از مادر نادیده ام دوست دارم و البته که او مادر است و احترامش
واجب!
یادم می آید یک بار اتفاقی شنیدم بعد از جدایی از بابا محمد با یک پزشک ازدواج کرده و دیگر
کسی خبری از او نداشت!
و خب
خب...
اعتراف میکنم انتخاب رشته تحصیلی ام بی ربط با او نبوده!
احمقانه است خیلی هم احمقانه است اما من آن روز ها فکر میکردم اگر پرستار شوم ممکن است
روزی جایی میاد همین دکتر بازی ها اورا ببینم!
و خب
خب....
من یک اعتراف دیگر به خودم بدهکار بودم.... من هنوز هم او را دوست دارم! با تمام نبودن
هایش!
با تمام ترجیح های مزخرف و مسخره اش!
با تمام نفرتی که نسبت به هرچه جایگاه اجتماعی و هر کوفت دیگری که دارد به آن افتخار میکند
دوستش دارم!
آیه مودب باش! او مادر است و احترامش واجب!
عقیق را میبوسم ...
یک سنگ چند گرمی تا کجاها که مرا نبرد!
دوباره آن را به گردنم میبندم....یاعلی میگویم و از جایم بلند میشوم...لبخند میزنم... من آیه ام...
کسی که نیمه پر لیوان را نگاه نمیکند!بلکه یکجا و یک نفس آن را سر میکشد!
چه خیال که نیست!
بابا محمد که هست!
مامان عمه که هست...
پریناز و نگاه های عین مادرش که هست!
ابوذر و دردسرهایش که هستند!
کمیل و اعترافات تاریخ انتقضاء گذشته اش که هستند!
سامره و شیرین کاری هایش که هستند!
من این همه هست در زندگی دارم و نشسته ام و غصه یک نیستی که خودش خواسته نباشد را
میخورم؟
سرش سالمت!!
چه خیال نباشد!!!
داشتم لیست دارو های بیماران بخش را کنترل میکردم ...دلم کباب مینای کوچک بود.دوز دارو
هایش باال رفته بود و این بچه مگر چقدر بنیه و توان داشت؟
دکتر واال و رزیدنت های سال آخری به سمت بخش می آمدند با دیدنش لبخندی روی لبهایم
نشست .با آرامش به سواالت پی در پی این رزیدنت های که خدا میدانست جقدر سمج هستند
جواب میداد و برای هر کدام وقت میگذاشت
از کنار ایستگاه پرستاری که رد شد با سر سلامی داد و من هم با لبخند جوابش را دادم ...
✍نیل۲
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ازخاک تاافلاک
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠 💟 #عقیق_42 الحق که نگذاشت من فرقی میان خود و ابوذر پیش چشمهایش
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠
💟 #عقیق_43
دلم مثل سیر و سرکه میجوشید... میخواستم تنها گیرش بیاورم و با او صحبت کنم میخواستم
شخصا از مراحل درمانش مطلع شوم خصوصا اینکه شب عملش نبودم.
ویزیت را تمام کرد و به اتاق خودش رفت .کارهایم را مرتب کردم مطمئن شدم که کسی پیشش
نیست
دستی به مقنعه ام کشیدم و آن را مرتب کردم
بعد به آرامی چند تقه به در زدم و صدای مردانه و مهربانش را شنیدم:بفرمایید
باآرامش در را گشودم:سالم دکتر....
سرش را از پرونده های مطالعاتی اش باال آورد و با دیدنم لبخندی زد و با انرژی گفت :سالم خانم
آیه...احوال شما؟
شرمزده گفتم :خوبم ممنونم ...شما خوبید؟
تشکری کرد و دعوت کرد تا بنشینم و بعد با همان لحن مخصوص به خودش گفت:
_خب چی باعث شده که خاله مهربون بچه های این بیمارستان اینجا روبه روی من بشینه؟
من این تواضع این فروتنی رو دوست داشتم اینکه کسی وابسته به بیچاره القاب نبود! بیچاره
جایگاه اجتماعی اش نبود!
آب دهانم را قورت دادم و گفتم:اوال اینکه شکسته نفسی شما ستودنیه!
اما راستیتش من بابت مینا اومدم! دکتر من واقعا نگران این بچه ام تو این چند هفته واقعا اذیت
شده!هم خودش هم خانواده اش
دکتر من در حد شما و رزیدنتاتون نمی تونم سر دربیارم که دقیقا چشه ولی میخوام بدونم امیدی
هست؟
با لخند داشت نگاهم میکرد ... چند دقیقه ای بین مان سکوت ایجاد شد عینکش را برداشت و
گفت:
بیماریه سختیه! عملی هم که پیش رو داره یه عمل با ریسک باال...
بی رحمی به این مرد نمی آمد اما جدی تر ادامه داد: علمی بخوای در نظر بگیری زنده موندن و
زنده بیرون اومدنش 11درصد شاید هم کمتره اما امید همیشه هست!
چشمهایم را بستم...آه خدای من این همه صفت داری قربان نامت بروم اعد باید بیایی وبا حکمتت ما را بیازمایی؟
✍نیل۲
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯