فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥خطاب رسید: ای #موسی چرا فرعون صدات زد جوابش رو ندادی؟؟؟🤔
👌فوق العاده زیباست.
پیشناد میکنم دانلود کنید و برا دوستاتون ارسال کنید.
#از_خاک_تا_افلاک
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
#پروفایل
من از قیدت نمیخواهم ...🌸
#از_خاک_تا_افلاک
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ازخاک تاافلاک
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠 💟 #عقیق_138 آیه ظرف چیدمان شده را به حورا میسپارد و خود بلند می
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠
💟 #عقیق_139
مدت زیادی نگذشته بود که به خانه رسید. کلید را انداخت و در را باز کرد و همان وقت امیرحیدر در کارگاه را بست. هول و دستپاچه کلید را در آورد و آرام سلام داد. امیرحیدر هم با خوش رویی پاسخش را داد و پرسید:حال ابوذر خوبه؟ وقت نکردم دو روزه بهش سر بزنم...
آیه هم سر پایین گفت:بهتره خدا رو شکر...شما خوبید؟
_خدا رو شکر...
آیه لب میگزد و کنار میرود و میگوید:ببخشید سر راه وایستادم بفرمایید.
امیرحیدر خواهش میکنمی گفت و با خداحافظی کوتاهی رفت... آیه خیره به در بسته سری تکان داد و همانطور که از پله ها بالا میرفت سرزنش کنان به خودش گفت:خیلی خطرناک شدی آیه!
در خانه را باز کرد و از سکوت خانه فهمید طبق معمول مامان عمه رفته خانه شان.
لباس عوض کرد و آنقدری خسته بود که دلش میخواست فقط روی تختش دراز بکشد و دروغ چرا یک فنجان خلسه دلش میخواست با چاشنی فکر به امیرحیدر!
_اه اصلا چرا امروز دیدمت!
فکر کرد به اینکه مثلا سرانجامشان بشود به هم رسیدنشان....
_فکرشو بکن!خانومش میشم....چادری میشم... از اون دسته چادری هایی که روسری رنگی رنگی سرشون میکنن بعد چادرشون جلو تر از روسریشونه.ایشونم ملبس کنارم وایستاده و کلی حرف شیرین میزنه بغل خیابون وای میستیم منتظر تاکسی ...خیلی زیاد طول میکشه.حتی تاکسی ها هم برامون نگه نمیدارن یعنی شاید فکر میکنن تمام کمبود های زندگیشونو امیرحیدر توی جیب لباسش گذاشته! یا شاید زیر عمامه اش پنهون کرده!
خنده اش میگیرد از این احساسات بچه گانه!
_هفت هشت سال عقبی آیه!!! این فکرا رو باید زمان نوجوونی میکردی! نه الآن که سن و سالی
ازت گذشته... واقعا اسم این حرفای مسخره عشقه! یعنی هر آدمی عاشق میشه اینجوری خل
میشه؟ شاید تو خیلی مبتدی باشی هوم؟خودش جواب خودش را میدهد: اِ اِ اِ... ولم کن خودم جان!
میخواست دوباره به چیزهای دوست داشتنی این روزهایش فکر کند که موبایلش به صدا در آمد.
بی حوصله از جا بلند شد. نگاهی به ساعتش انداخت که نه شب را نشان میداد!چقدر زود گذشته بود و مامان عمه چرا نیامده بود.
موبایل را برداشت و با دیدن شماره ناشناس کنجکاو جواب داد:بفرمایید....
- سلام
صدا را حلاجی کرد و بعد...آیین بود! متعجب پاسخ داد:
- سلام
_خوبی؟
این وقت شب زنگ زده بود بپرسد خوب است؟
_خوبم...اتفاقی افتاده آقا آیین؟ مامان حورا خوبه؟
آیین آرام میخندد و میگوید:همه چی آرومه آیه...جایی برای نگرانی نیست!
نفس راحتی میکشد آیه و میگوید:خدا رو شکر. خب چی شده که شما با من تماس گرفتید.
آیین نفسی میکشد و میگوید:یه چیزی بیخ گلوم گیر کرده.... یه چند وقتیه که میخوام بهت
بگم...برای همون زنگ زدم.
کنجکاوی آیه مهار ناشدنی بود:چی؟
_یه جمله...
_یه جمله؟
_اوهوم
_و اون جمله؟
_دوستت دارم!
✍نیل۲
ازخاک تاافلاک
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠 💟 #عقیق_139 مدت زیادی نگذشته بود که به خانه رسید. کلید را اندا
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠
💟 #عقیق_140
گوشهای آیه زنگ زدند ! چنین صراحتی در مخیله اش هم نمیگنجید....حتما داشت شوخی میکرد مرد پشت خط...
با صدایی لرزان گفت:چ...چی؟
آیین که حالا راحت تر از قبل حرف میزد واضح تر میگوید: دوستت دارم...آیه... دوستت دارم.
آیه گوشی را از خود دور میکند و چشمهایش را میبندد. این چه اوضاعی بود؟.... زده بود به سیم
آخر...
_آقا آیین شما سالمید؟ حواستون هست چی میگید؟
آیین خیره به سقف اتاق دست میگذارد زیر سرش و سرخوش میگوید: آره... سالم و سلامت دارم بهت ابراز علاقه میکنم...
آیه گیج و شوکه تنها گفت:بس کنید آقا آیین...
_کسی بهت گفته بود اسمشونو تو فقط زیبا تلفظ میکنی یا فقط من اینجوریم؟
آیه بغض کرده از این همه واژه ی احساسی فقط گفت:اینا چیه که دارید میگید آقا آیین؟شوخیشم جذابیت نداره...
آیین هم غمگین زمزمه کرد: میبینی؟ دنیا رو اصلا جدی نگرفتی! آدم های دور و برت رو هم...هیچی جدی نیست برات. اونقدری که حرفهای من برات مثل یه شوخیه!
اشکهای سمج آیه میچکد:آ خه...یعنی چی؟ بی مقدمه تو یه شب پاییزی زنگ زدید و با این
صراحت...
_چون به همین صراحت دوستت دارم.
اصلا آیه را داشت دیوانه میکرد این واژه ! اندکی به خود مسلط شد و گفت:چرا....چرا من؟
و این دقیقا سوالی بود که خودش هم از خود داشت(چرا؟ چرا امیرحیدر؟)
آیین این را بارها با خود مرور کرده بود...چرا آیه؟
_چون تو آیه ای!
و آیه اندیشید: چون او امیرحیدر است!
_چون تو زیبایی...واسه همینه که دنیا رو زیبا میبینی! زشتی ها رو میبری زیر رادیکال و با زیباییهای هرچند کمش کوتاه میای!
و آیه فکر کرد:چون امیر حیدر زیبا بود و همین زیبایی باعث شده بود مردانه مرد باشد!
_چون تو بزرگی! و همین بزرگی جهانتو کوچیک کرده...میبخشی چون برات کوچیکه اتفاقاتی که
میشد یه کینه ی بزرگ باشه!
و به نظر آیه رسید: چون امیرحیدر بزرگ بود... همین است که یک روز بعد از نماز صبح بلند میشود. میرود برای رفیقش از جان مایه میگذارد!
_چون تو مهربونی...
و آیه لبخندی زد:چون امیرحیدر پهلوان بود! با آن مرام و گوش شکسته اش!
_چون تو دوست خدایی
و آیه در دل زمزمه کرد:چون امیرحیدر رو نگاه کردن یعنی یاد خدا افتادن!
آیین نفسی تازه کرد و گفت:اینا کافی نیست برای عاشقت شدن؟
و آیه تایید کرد که کافی است برای عاشقش شدن!!!
_الو آیه؟ میشنوی صدامو؟
_میشنوم...
_خوبه...فکر کن آیه. به من فکر کن.بدون در نظر گرفتن این رابطه ی پیچیده ای که بین ماست
فکر کن.به من فکر کن آیه.گناه نیست به من فکر کردن! به من فکر کن.من جدی جدیم!جدیم
بگیر آیه...
_من گیج شدم آقا آیین.
آیین لبخندی زد و گفت: گیج شدن نداره.من بهت از علاقه ام گفتم و تو باید آیه وار فکر کنی!
نفس عمیقی کشید آیه:باشه...
_خوبه...شبت بخیر...خداحافظ
✍نیل۲
#پروفایل
ما را به غیر تـو #اشتیاقے نیست
اے مقصـد تمـام #دعاهاے مـا بیا...♥️
#الّلهُمَّ_عَجِّلْ_لِوَلِیِّڪَ_الْفَرَج
#از_خاک_تا_افلاک
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#رزق_معنوی🌻☘
|…یــ مَدینه 😔
|…یه بَقیعــــــه 😭
|…یـ امامے کـ حَـــــــــرم نداره...💔
#از_خاک_تا_افلاک
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
#تلنگر
🔵شخصی میگفت: خدمت #آیت_الله_بهجت (رضوان الله علیه) رفته بودم و از ایشان دستور میخواستم.
🍃ایشان فرمودند: استغفار کن. بعضی از چیزها هست که آدم میگوید: خود ما هم میدانستیم!!
❎مشکل همین است که ما تصوّر میکنیم میدانیم! ما در جهل مرکّب، غوطهوریم...
🔹آن شخص میگفت: ما با سستی با این فرمایش برخورد کردیم.
🍃 شب خواب دیدم که در یک قلّه قرار گرفتهام و در حال پرت شدن هستم.
💠 گفتم از این فرمایش استفاده کنم. در خواب استغفارکردم، یک مرتبه من را گرفتند و روی زمین گذاشتند.
✨صبح خدمت ایشان آمدم و وقتی خواب را به ایشان گفتم، ایشان لبخند زدند که بله استغفار چنین تأثیراتی دارد و ما از آن غافل هستیم.
#از_خاک_تا_افلاک
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
#یا_سریع_الرضــــا♥️
آمدم سمت #حرم ، مشکل خود رفع کنم
موقع اذن دخولم خبر آمد ،حل شد😭
#از_خاک_تا_افلاک
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ازخاک تاافلاک
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠 💟 #عقیق_140 گوشهای آیه زنگ زدند ! چنین صراحتی در مخیله اش هم نم
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠
💟 #عقیق_141
_خداحافظ
قطع کرد آیه و خیره شد به بیرون پنجره و کوچه ساکت و دنجشان. حاال میان این همه احساس و
این همه الفاظ گم شده بود!
آیین در نظر او چه بود؟
هیچ وقت در باره ی او فکر نکرده بود....
آیین اما لبخند زنان به مهتاب این شب سرد خیره بود... شماره ی سام را گرفت و بعد از چند بوق
صدای شادش را شنید
_سالم آقای دکتر!
_بهش گفتم سامی!
سام صمیمی ترین دوست آیین بود. حق برادری داشتند به گردن هم!همراز...همدم و رفیق!
با هیجان گفت:آفرین پسر!ازت انتظار نمیرفت.
_سامی... میدونی.اونقدری برام ارزش داره که حتی حاضرم به خاطرش )من( نباشم!
_حال و هوای شرق و دیار مجنون و فرهاد اثر کرده؟ آیین و این حرفها؟
_سامی شبیه یه ویروس ناشناخته میمونه این حس! خودتو با خودت غریبه میکنه....شرینه ولی یه
دلهره پشت این همه شیرینه.
سام بلند میخندد:تو از دست رفتی آیین.
آیین هم میخندد.خنده دار هم بود!خیره ی آسمان و رقص نور ماه و دلربایی اش برای اهل آسمان.
ماه هم حتما یک آیه بود!
***
امیرحیدر وضو میگیرد و بعد گوشه ی اتاق قرآن میگشاید به حاجت استخاره. خوب می آید.
لبخندی میزند و قرآن را میبندد. خود را مجاب کرده بود راه سختی است راهش...شماره ی نگار را پیدا میکند و با )بسم اللهی( آن را میگیرد.نگار اما باورش را سخت میپندارد.که
این امیرحیدر باشد که پشت خط است. با لبخند و دستانی لرزان تماس را برقرار میکند و گلوی
خشکش را با آب دهانش تر میکند:سالم...بفرمایید.
امیرحیدر دل قرص و محکم میگوید:سالم دختر دایی خوبید؟
قند توی دل نگار آب میشود.واقعا خودش بود!امیرحیدر بود...
_خوبم پسر عمه... کاری داشتید؟
امیرحیدر جدی میگوید:زنگ زدم حرف بزنیم... یه چیزایی رو روشن کنیم برای همه دیگه و به یه
چیزایی خاتمه بدیم!
اینبار آن همه حس خوب جایش را داد به نگرانی.... مطمئنا یک گفتگوی احساسی نمیتوانست
چنین ادبیاتی داشته باشد.!!!
امیرحیدر نفس عمیقی میکشد و میگوید:مطمئناً حدس زدید که برای چی زنگ زدم!؟
حدسش را که زده بود تقریبا مطمئن بود. اما راه کج کرد سمت کوچه ی عمر چپ و گفت:نه... چی
باعث شده؟
امیرحیدر کالفه میگوید:خیلی خوب... میخوام امشب بهم بگید نظرتون در مورد من و این ربطی که
بینمونه و زمزمه های بزرگترا چیه؟ این قضیه ازدواج چقدر برای شما جدیه؟
شمارگان تپش قلب نگار رفت روی هزار ... به سختی آب دهانش را قورت داد گفت:خب چی
بگم؟...
_همه چیو بگید...هرچی که این میون به من و خودتون و القاء های مادرامون ربط داره....
نگار پوزخندی زد به افکار چند دقیقه پیشش! چه فکر میکرد و چه شد...این واژه ها زیادی نک تیز
و زبر بود ....
_خب...راستش از وقتی که من خودم رو شناختم شما بودید. میشناسید که خونوادهامونو؟ ازدواج
تو سن کم و اصرار به وصلت فامیلی و خب سهم و قرعه ی منم شد آقا سید امیرحیدر! با این
تفاوت سنی و شاید تفاوت فکری زیاد! فقط شما بودید و عروسم گفتن های عمه و حرفهای مامان
و بعضاً بابا ! اوالش یه اجبار و یه حس متضاد...اما کم کم این جبر شیرین شد و....
✍نیل۲
#از_خاک_تا_افلاک
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ازخاک تاافلاک
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠 💟 #عقیق_141 _خداحافظ قطع کرد آیه و خیره شد به بیرون پنجره و کوچ
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠
💟 #عقیق_142
میخواست بگوید بعدش رسیدم به همزاد عشق! حسی بی نهایت شبیه به عشق.... و شاید هم
خود عشق...اما سکوت کرد و حیایش بیش از این اجازه ی حرف زدن به او نداد.
باورش برای امیرحیدر سخت بود. اینکه بی مالحظه گری های مادرش و مادر نگار چه بر سر او و
نگار آورده است!دختری معصوم از جنس احساس که تقصیری نداشت اگر عاشق شود! اینهمه ورد
و ذکر امیرحیدر بیخ گوشش که همان بیخ گوشش نمیماند.دیر یا زود راهی دلش میشد و اشتباهی
به نام عشق را به وجود می آورد. حاال او مقابل دل این دختر مسئول بود!ناخواسته مسئول بود.
بی رحمانه بود اگر مستقیم بگوید تو خوبی فقط دل من جای دیگری است! تو خوبی ولی ما نزدیک
هم نیستیم!تکیه داد به دیوار و مستاصل گفت: نگار خانم... شما مطمئنید کنار من میتونید
خوشبخت بشید!؟
نگار نا باور به پرده ی صورتی رنگ اتاقش خیره شد.باورش نمیشد ترسهایی که این همه مدت از
آنها میگریخت روزی رخت بد قواره ی واقعیت را به تن کنند رو به رویش بیاستند و زهرخند زنان
نگاهش کنند و او حرفهایی بشنود که نتیجه آخرش بشود یک طرفه بودن احساسش....
نمیخواست بازنده باشد با بغض گفت:من فکر میکنم کنار شما خوشبختِ خوشبخت باشم!
خوشبخت تاکیدی دوم امیرحیدر را بیچاره کرد!چه کرده بودند طاهره خانم و مهری خانم! چه بر
سر این دخترک آورده بودند و حاال امیرحیدر چه کند؟
آرام و نا مطمئن گفت:من میخوام یه چیزایی رو بهتون بگم...از خودم...زندگیم شخصیتم و سختی
هاش... خواهش میکنم.عاجزانه خواهش میکنم منطقی بهشون فکر کنید.
اشک نگار فرو چکید. میدانست حرفهایی که میخواهد بشنود تنها یک لفافه است! لفافه ی اینکه
امیرحیدر دوستش ندارد!امیر حیدر به رویای هر شب او اصال فکر هم نمیکند و امیرحیدر شاید
دلش جای دیگری است! جایی حوالی یک آدم خاص!
آیات )فصل پانزدهم(
دیگر مغزم داشت از کاسه سرم در می آمد و از دست افکار ضد و نقیضم پابه فرار
میگذاشت.درست دو شب کامل به حرفهای آیین به خود آیین به افکار دستم آمده ی آیین به لباس
پوشیدن آیین اصال به همه چیز آیین فکر میکردم. بی طرف سعی کرده بودم فکر کنم! احساسنونهال در قلبم را نادیده گرفته بودم و با منطق به آیین فکر کرده بودم. نتیجه هم گرفته بودم نگاه
کردم به بابا محمدی که داشت به سامره با حوصله امالء میگفت. همان معلمی فقط به او می آمد.
میروم و کنارش مینشینم و بی هوا بوسه ای روی گونه اش میکارم. با لبخند نگاهم میکند وچند
دقیقه بعد سامره کارش تمام میشود.میفهمد که کارش دارم.روبه سامره میگوید:آفرین دختر
بابا.... برو نگاه کن ببین مامان کاری نداره کمکش کنی!
سامره چشمی میگوید و خوشحال از فارق شدن از بزرگترین مشکل زندگی اش راهی آشپزخانه
میشود. بزرگ شدن کفاره کدام گناهم بود نمیدانم!
بابا محمد برمیگردد سمتم و میگوید:خب؟
_چی خب؟
میخندد و میگوید:حرف داشتی مگه نه؟
چشم بسته غیب خواندنش را عاشقم من... سر میگذارم روی شانه اش و میگویم:
اوووممم....حرف دارم. ولی خجالت هم میکشم از گفتنش
سرم را نوازش کنان میگوید:ندار تر از این حرفها باید باشی با ما!
میخندم من هم! آرام میگویم:راستش یکی برای امر خیر پا پیش گذاشته...
_اوهوم...خب
_خب نداره.... میخواستم در جریان باشید.
همچنان به نوازش های جادویی اش ادامه میدهد و میپرسد:کی هست حاال!
دل دل میکنم برای گفتن... اصال نسبت پیچیده ای میشود نسبت آقای خواستگار...
_چی بگم...آقا آیین.آیین واال
دستانش از نواز باز می ایستند. متعجب نگاهم میکند و ناباور میپرسد:آیین واال؟
خب من باز هم خراب کرده بودم گویا! با کمی ترس و لرز سر به نشانه ی تایید تکان میدهم و بابا
محمد دوباره تکیه میدهد به مبل و به رو به رو خیره میشود. بعد از چند لحظه میگوید:خب...تو چی
گفتی؟
✍نیل۲
#از_خاک_تا_افلاک
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯