eitaa logo
ازخاک تاافلاک
272 دنبال‌کننده
1هزار عکس
415 ویدیو
9 فایل
مهدیا (عج)! سرِ ّعاشق شدنم لطف طبیبانه ی توست ورنه عشق تو کجا این دل بیمارکجا؟! کاش درنافله ات نام مراهم ببری که دعای تو کجاعبدگنهکارکجا! 🌷"تقدیم به ساحت مقدس آخرین ذخیره الهی؛ امام عصر ارواحناه فداه"🌷 آیدی جهت انتقاد و پیشنهاد: @noorozzahra313
مشاهده در ایتا
دانلود
سه پارت تقدیم نگاه مهربونتون.🌺
سعی کنین تو موارد مختلف با همسرتون هم حس بشین.🍃🌹 مثلا میخواین برین خونه خواهر شوهرتون،👩‍🔧 همسرتون🤵 میگه فلان کادو 🎁رو بخریم و براشون ببریم. ❌ زود برنگردین بگین: «وای چه خبره مگه! زیاده و.... »🙅 بلکه بگین: «آره خیلی خوبه»😍 و بعد که رفتین کادو رو بخرین یه چیز مناسب تر انتخاب کنین 😉و بگین : «عزیزم این بیشتر به کارشون میاد»😌 یا بگین: « این با سلیقه خواهرت بیشتر جور درمیاد»☺️ و ... ❌مخالفت صریح و درجا نکنین.🤷‍♀ کم کم نظرتون رو اعمال کنین. اینجوری بیشتر جواب میده.☺️ ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮     🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختران شیعه و شکستن قلب 💔 مهدی فاطمه(س)😔 حجاب حیا ‼️اگر با امام زمانیم… ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮     🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
#پروفایل ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮     🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ازخاک تاافلاک
🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸 🌸 📝 #رمان_عاشقانه_مذهبی_جانم_میرود #قسمت_سی_ام ــــ جان من مهیا همه ای
🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸 🌸 📝 همزمان سارا و نرجس وارد شدند. سارا با دیدن مهیا خرماها را روی زمین گذاشت و به طرف مهیا آمد محکم بغلش کرد. ـــ سلام مهیا جونم خوبی ؟😊 ـــ خوبم سارا جون تو خوبی؟ وبرای نرجس سری تڪان داد که نرجس با اخم رفت و گوشه ای نشست. ـــ خب مریم جان پوسترو ڪی می خوای ؟ ـــ واقعیتش مهیا جان ما برناممون پس فرداس یعنی فردا باید پوسترارو بزنیم به دیوار . ــــ فردا ؟؟ ـــ آره میدونم وقت نیست ولی دیگه سعی خودتو بکن توروخدا. سارا از جایش پرید و به سمت میز رفت و فلشی آورد. مریم با دیدنش گفت : ـــ نگا داشت یادم می رفت شهاب خودش یه مقدارشو طراحی کرده بود گفت بزنم رو فلش بدم بهت تا بتونی زودتر آمادشون ڪنی. مهیا فلش را از دست سارا گرفت. ـــ اینطوری میتونم تا فردا به دستت برسونم. ـــ مرسی عزیزم. ـــ خب دیگه من برم. ـــ کجا ؟ تازه اومدی. ــــ نه دیگه برم تا کارمو شروع کنم. ـــ باشه گلم. ـــ راستی حال سید چطوره ؟ همه با تعجب به مهیا خیره شدند.😳 مریم با لبخند روبه مهیا گفت 😊 ـــ خوبه مرخص شد. الان تو خونه داره استراحت میکنه. مهیا سرش را تکان داد بعد از خداحافظی با سارا همراه مریم به سمت در رفت. ــــ مریم چرا همه از حرفم تعجب کردن؟ مریم ریز خندید.😀 ـــآخه داداش بنده یکم زیادی جذبه داره کسی سید صداش نمیکنه همه خانما آقای مهدوی صداش میکنن تو اینو گفتی تعجب کردند. ـــ اها خب من برم ـــ بسلامت گلم . مهیا سریع از آنجا دور شد خداروشڪر همانطور ڪه برنامه ریزی ڪرده بود قبل از شروع مراسم به خانه رفته بود . وارد خانه ڪه شد پدرش در حال نماز خواندن بود به آشپزخونه رفت و مقداری خوراڪی برداشت و به اتاقش رفت. لباس راحتی تن خود ڪرد و لب تاپ خودش را روشن ڪرد روی تخت نشست فلش مشڪی را در دست گرفت .یڪ آویز فیروزه ای داشت فلش را وصل ڪرد و مشغول بررسی طرح ها شد . وقت نداشت باید دست به کار می شد . دوست داشت طرح هایش بی نقص باشد دست به ڪار شد گوشیش را خاموش ڪرد دوست نداشت ڪسی مزاحم ڪارش باشد... ..... ✍نویسنده: 💐💖الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💖💐 🌸 🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸🌼🌸
ازخاک تاافلاک
🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸 🌸 📝 #رمان_عاشقانه_مذهبی_جانم_میرود #قسمت_سی_و_یکم همزمان سارا و نرجس وار
🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸 🌸 📝 مهیا سر ڪلاس نشسته بود اما متوجه نمی شد استاد چه می گفت .دیشب اصلا نخوابیده بود همه وقت را صرف طراحی سه تا پوستر ڪرده بود. خیلی روی آن طرح ها حساسیت نشان داده بود. حتی برای طرح های استاد صولتی هم اینگونه وسواس نداشت. با ضربه ای که زهرا به پهلویش وارد ڪرد از خواب پرید. تا می خواست به زهرا بدوبیراه بگوید زهرا با ابرو به استاد اشاره ڪرد . ــــ خانم رضایی حواستون هست. ــــ نه استاد خواب بودم . با این حرفش دانشجوان شروع به خندیدن ڪردند .رو به همه گفت : ـــ چتونه حقیقتو گفتم خو. ـــ خانم رضایی بفرمایید بیرون. مهیا بدون هیچ بحثی وسایلش را جمع کرد. ــــ خدا خیرت بده استاد. قبل از اینڪه از ڪلاس خارج شود استاد گفت: ـــ خانم رضایی لطفا قبل اینڪه برید منزل استراحت ڪنید برید درس منو حذف ڪنید. ــــ چشم استاد. سوار تاکسی شد و موبایلش را درآورد یڪ پیام از همان شماره ناشناس داشت. ــــ زبون دراز هم ڪه هستی . زیاد اهمیت نداد حدس می زد ڪه یڪی از بچه ها دانشگاست ڪه دوست داره یڪم تفریح ڪنه. شماره مریم را گرفت نگاهی به اسمی ڪه برای شماره مریم سیو ڪرده بود انداخت و ریز خندید اسمش را سیو ڪرده بود "خواهر مجاهد" ــــ سلام مهیا خانم . ـــ سلام مریم جان ڪجایی ؟ ـــ پایگام عزیزم. ـــ خب من طرحارو آماده ڪردم بیارم برات؟ ـــ واقعا؟؟وای دختر تو دیگه کی هستی.😃 ـــ ما اینیم دیگه هستی بیارم. ـــ آره هستم بیار منتظرتم . مهیا احساس خوبی نسبت به مریم داشت اصلا مریم نظرش را در مورد آن تصویری ڪه از دخترای محجبه در ذهنش ساخته بود تغییر داد. ـــ ممنون همینجا پیاده میشم. بعد حساب کردن کرایه پیاده شد فاصله ی خیلی کمی تا مسجد بود به پایگاه رسید بدون آنڪه در را بزند وارد شد. ولی با دیدن صحنه روبه رویش شوڪه شد و سرجایش ایستاد... ..... ✍نویسنده: 💐💖الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💖💐 ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮     🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯ 🌸 🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸🌼🌸
﴾﷽﴿ خـــــدایا ... ما براے تو تیپ زده ایم ... بگذار نپسندنمان ... ما را چه بہ نگاه غیر؟ همین کہ بنده خوشتیپ توئیم ما را بس ❣ ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮     🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
به پاهای خودت موقع راه رفتن نگاه کن.... داٸما یکی جلو هست و یکی عقب... نه جلویی بخاطر جلو بودن مغرور میشه... نه عقبی چون عقب هست شرمنده و ناراحت... چون میدونن شرایطشون داٸم عوض میشه... روز های زندگی ما هم دقیقا همین حالته... دنیا دو روزه... روزی باتو ، روزی علیه تو... روزی که با توهست،مغرور نشو... روزی که علیه تو هست،ناامید نشو... هر دو میگذره 💕💕💕 ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮     🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
داغ امام عسـکری دلـهـا شکستـه💔 در ماتم بابای خود مهدی نشسته💔 گرد مصیبت چهره ی عالم گرفته💔 زهرا ز داغ لاله اش ماتم گرفته . . .💔 #شهادت_مظلومانه_امام_حسن_عسکری_علیه_السلام_تسلیـــت_باد 🏴 ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
9.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 گناه یعنی چی؟ 👈🏻تا حالا از این زاویه بهش نگاه کرده بودی؟! ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮     🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ازخاک تاافلاک
🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸 🌸 📝 #رمان_عاشقانه_مذهبی_جانم_میرود #قسمت_سی_و_دوم مهیا سر ڪلاس نشسته بود
🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸 🌸 📝 ڪه دوتا از آن ها روحانی هستن و رو به رویشان سارا و نرجس مریم نشسته اند. مهیا با دیدن پنج تا بسیجی بودندشوڪه شد . مریم به دادش رسید . مریم فراموش ڪرده بود به مهیا بگویید قرار است یڪ جلسه برای مراسمات در پایگاه برگزار شود. ـــ سلام مهیا جان. مهیا به خودش آمد سلامی کرد و موهایش را داخل فرستاد. همه جواب سلامش را سربه زیر دادند حتی شهابی که به خاطر زخمش روی صندلی نشسته بود. اما روحانی مسنی با لبخند روبه مهیا گفت 😊 __علیڪ السالم دخترم بفرما تو. مهیا ناخوداگاه در مقابل آن لبخند دلنشین لبخندی زد😊 روحانی جوانی ڪه آن روز هم در بیمارستان بود رو به حاج آقا گفت: ـــ حاج آقا ایشون دختر آقای رضایی هستند ڪه طراحی پوسترارو به عهده گرفتند. حاج آقا سری تڪون داد ــــ احسنت .دخترم من دوست پدرت هستم موسوی شاید شنیده باشید. مهیا با ذوق گفت:😄 ــــ اِ شما همونید ڪه با پدرم تو جبهه ڪلی آتیش سوزوندید ؟ همه با تعجب به مهیا نگاه می ڪردند حاج آقا موسوی خندید😄 ــــ پس احمد آبرومونو برد ـــ نه اختیار دارید حاج آقا . مهیا رو به مریم گفت : ـــ مریم طرح ها رو زدم .یه نگاه بنداز روشون ڪه اشڪال ندارن بدی چاپ ڪنن برات. فلش را به سمت مریم برد ڪه مریم به شهابی که روی صندلی کنار میز کامپیوتر نشسته اشاره ڪرد. ــــ بدینشون به آقای مهدوی. مهیا به سمت شهاب رفت . ـــ بگیر سید شهاب ڪه مشغول روشن ڪردن سیستم بود سرش را با تعجب بالا آورد 😳 اولین باری بود ڪه یڪ نامحرم او را اینطور صدا می کرد فلش را از دستش گرفت و وصلش کرد. ــــ میگم سید حالتون بهتر شد؟ شهاب معذب بود مخصوصا ڪه دوستانش حضور داشتند. در حالی ڪه طرح هارا بررسی می کرد آرام گفت ـــ بله خداروشڪر ــــ میشه ما هم ببینم شهاب. شهاب مانیتورو به سمتشان چرخاند ـــ بله حاج آقا بفرمایید، ـــ احسنت دخترم ڪارت عالی بود. نظرت چیه مرادی ؟ روحانی جوان ڪه مهیا فهمید فامیلش مرادی هست سرش را به علامت تائید تڪان داد . ــــ خیلی عالی شدند مخصوصا اونی که برای نشست خواهرا با موضوع حجابه. بقیه حرفش را تایید ڪردن،جز نرجس و یکی از پسرهای بسیجی ڪه از بدو ورود مهیا را با اخم نظاره گر بود. ــــ خیلی ممنون خانم رضایی، زحمت ڪشیدید چقدر تقدیم کنم؟؟ مهیا اخمی به شهاب ڪرد. ـــ من خودم دوست داشتم این پوسترارو طراحی ڪنم پس این حرفا نیاز نیست.... ..... ✍نویسنده: 💐💖الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💖💐 ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮     🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯ 🌸 🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸🌼🌸
ازخاک تاافلاک
🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸 🌸 📝 #رمان_عاشقانه_مذهبی_جانم_میرود #قسمت_سی_و_سوم ڪه دوتا از آن ها روحان
🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸 🌸 📝 منظوری نداشتم خانم رضایی آروم زیر لب گفت ـــ بله اصلا ڪاملا معلوم بود رو به مریم گفت ـــ مریم جان من خستم اگه کاری نداری من برم ــــ نه عزیزم زحمت ڪشیدی بعد از خداحافظی به طرف خانه رفت در طول راه به این فڪر می کرد که چطور توانست اینقدر راحت با این جماعت صحبت ڪند با اینڪه همیشه از آن ها دوری مے ڪرد به خانه رسید خانه غرق در سڪوت بود به اتاقش رفت از خستگی خودش را روی تخت انداخت ڪرد اصال نمی داند مقصدش زندگی برایش خسته ڪننده شده بود هر چه فڪر می کرد هدفی برا خود پیدا نمی ڪجاست دوست داشت از این پریشانی خالص شود امروز هم از همان روزهای روزها می گذشت و مهیا جز دانشگاه رفتن و طراحی پوستر ڪار دیگه ای نمی کرد خسته ڪننده ای بود ڪه از صبح تا غروب ڪلاس داشت و مهیا را از نفس انداخته بود مهیا خسته و بی حال وارد کوچه شد نگاهی به درمشکی رنگ خونه ی مریم انداخت با شنیدن صدای داد مردی و گریه زنی قدم هایش را تندتر کرد به آن ها که نزدیک شد آن ها را شناخت همسایه یشان بود عطیه ومحمود محموددست بزن داشت و همیشه مهیا از ڪتڪ خوردن عطیه عصبی می شد با دو به طرفشان رفت ــــ هوووووی داری چیکار می کنی محمود سرش را بلند کرد با دید مهیا پوزخندی زد. مهیا دست عطیه را گرفت و به طرف خودش کشید ـــ خجالت نمی کشی تو خیابون سر زنت داد می زنی ـــ آخه به تو چه جوجه زنمه دوست دارم مهیا فریاد زد ـــ غلط ڪردی دوس داشتی مگه شهر هرته هاا عطیه برای اینکه می دانست همسرِ معتادش اگر عصبی بشه روی مهیا هم دست بلند می کند سعی در آروم کردن مهیا کرد ــــ مهیا جان بیخیال عزیزم چیزی نیست مهیا چشم غره ای به عطیه رفت ــــ تو ساڪت باش همین حرفارو میزنی که این از اینی که هست گستاختر میشه محمود جلو رفت ..... ✍نویسنده: 💐💖الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💖💐 ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮     🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯ 🌸 🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸🌼🌸