ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_90 چهره ی گیسو را ندیده بود، این بیشتر از همه حرصش
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_91
آذین دست گیسو را فشرد ،دلش میخواست گیسو را اذیت کند و حرصش را بیرون
بیاورد،دوباره زیر گوشش گفت:
_ هرطور که به قضیه نگاه کنی بازم توبودی که ازم خواستگاری کردی...
گیسو اینبار با خشم به آذین نگاه کردو گفت:
_خوب میدونستی که کی باید این حرفهارو بزنی...حاال که »بله«رو گرفتی ،زبون باز کردی
آره؟؟ حیف که کار از کار گذشته و نمیشه این »بله «رو پس
گرفت اونوقت حالیت میکردم اونی که خواهان اون یکی بوده تو بودی نه من!
****
انگشت آذین را جوری به دندان گرفت که آذین از شدت درد صورتش جمع شد..اذین
انگشتی که آغشته به عسل بودو حاال توسط گیسو مکیده شده بود
را بیرون کشید ،جای دندان هان گیسو خودنمایی میکرد:
_آخ گیسو ، چته ؟!
_ _اها تو باشی که دیگه واسه من بلبل زبونی نکنی.
*
گیتی به مراسم خواهرش نیامد این کینه انقدر بزرگ بودکه محال بود گیتی فراموشش
کند...
سبحان به خواست گیسو خانواده ی نیلوفر را دعوت کرد، گیسو نیلوفر را که دید به سبحان
حق میداد که اینطور دلبسته اش باشد،دختری زیبا و خاکی بی هیچ فیس و افاده ای ، شاید تنها مشکل حجابش بود که آنهم فقط از نظر حاج رضا ایراد
تلقی میشد...