🌺 محبتت را به امام زمانت ابراز کن !!
👈 به او بگو دوستش داری ...
👈 بگو قلبت را خانهی او کردهای ...
👈 بگو دوستیاش را بر همه چیز
ترجیح میدهی ...
امام صادق علیه السلام فرمودند:
إذا أحَبَّ أحَدُكُم أخاهُ فَليُعلِمهُ ذلِكَ ...
هر گاه کسی را دوست داشتی مراتب #محبتت را به او بازگو کن ...
امام مهربانم دوستت دارم❣
کاش هر روز یادمان بیفتد
که چه قدر
دوستمان داری و برایمان دعا میکنی ...
▪️سلام آرامش بخش روزگار سخت غیبت
▫️امام عصر علیه السلام
♥ ألسلام عليك یا أباصالح المهدي ♥️
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
#السلام_علیڪ_یافاطمه_الزهرا_س
💔بشکند پاے کسے کہ لگدش سنگین بود
🖤تـا ڪہ زد سلسلہ ي #آل_عبـا ریخٺ بهـم
💔ثلـث سـاداٺ ميـان در و ديـوار افـتـاد
🖤نسل ساداٺ بہ يك ضربہ ي پا ریخٺ بهم
#ایام_فاطمیه_تسلیت🥀
#آجرڪ_الله_یا_صاحب_زمان_عج🏴
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔺سپاه مسئولانه خطای خود را پذیرفت؛ آن هم دراین روزگار بیمسئولیتیها...👌
👈حقیقتاً امروز مردم و پاسداران ما بخاطر این بزغاله (ترامپ) و باقالی (نتانیاهو) دارن تاوان پس میدن؛ الحق که به زودی هر دو نفرشون تو همین آتیشی که ساختن، خواهند سوخت انشاءالله...
🔸«او خدایی است که ... امنیت بخش است { و } هر امری را جبران میکند...» _ بخشی از آیه 23 سورهی مبارکه حشر🌸
ازخاک تاافلاک
#ایـنجا که رسیـدی آرام قـ👣ـدم بردار اینجا هنـوز لاله ای🌷 در #دل_خاک آرمـیده است #شلـمچـه
تا حالا #شلمچـــــــــه رفتی!؟
اگه رفتی برا چند دقیقه به یادش بیار ،تو ذهنت💭 تصـورش کن...
اگه هم #نرفتی من الان بهت میگم شلمچه کجاست!
🍃شلمچه یه جا خیـلی بزرگه ولی تا چشم
کار میکنه #پـرازخاک...
🍃جایی که حدود 50 هزار نفر،تو این خاک
و زمین #شهید🌷 شدند...
🍃شلمچه جایی که حضرت آقا گفتن:
قطعه ای از #بهشت...
🍃تو شلمچه نسیم با عطـر سیب می وزه💫!
آخه نسیم شلمچه از #کربـلا میاد...
🔰حاج #آقایکتـا تعریف می کرد...
یه #خواهر نشسته بود رو همین خاکای شلمچـه!
خاکا رو کنار زد،کنار زد،کنار زد...
رسید به یه #جمجمه!!😦
استخونا و جمجمه ها و پلاکا و سربندا و قمقمه ها...
همه رو #ازاینجا خارج کردن...
پس #خـون_شهید کجاست ⁉️
خونشون قاطی همین خاکاست!
خونشون رو #چـادراست...
👈تا حالا با خودت فکـر کردی چندتا جـوون🕊!داماد یا اصلا چندتا «دار و ندار یه مامان بابا» زیر این خاکاست!؟
👈خون چندتاشون #قاطی این خاکاست؟
یکی ؟ دوتا ؟ صدتا ؟ هزارتا ؟ دوهزارتا ؟! ده هزارتا ؟!
💥📣آی دختر خانم مذهبی!
💥📣آی آقا پسر مذهبی!
♨️حواست به فضای مجازی📱هست!؟
♨️حواست هست به #نحوه حرف زدنت؟!
♨️حواست هست به لفظ های خودمونیشیطان
اهی وقتا به کار میبریم!؟
♨️حواست هست به آشوب بپا کردن
تو دلـ💗 #مخاطبت ؟!
#دخترخانم...
♨️حواست هست به عکس
پر عشوه چادری #پروفایلت؟
#آقاپسر...
♨️حواست هست به عکس📸
با ژست های مختلفت؟!
💢نکنه گول بخوریم !
💢نکنه #توجیه کنیم !
💢نکنه حالا شهیدی که سی سال پیش رفت و گفت بخاطر نسل و خاکمون...
#شهیدی که گفت زندگیمو فدای
آیندگان و #دینم میکنم ...
حالا خیره شده باشه به چشمات👀 و بگه...
#قرارمون این نبود😔 ..
💯بذارید یه چیزیُ تو لفافه بگم !
ازخودی ضربه خوردن⚡️ خیلی بده !
👈 #تــــو، خودیای...
از خودشونی ...
آخه اگه اونا تورو از #خودشون نمیدونستن که نمی رفتن🚷 بخاطر تویی که هنوز اون زمان بدنیا هم نیومده بودی یا تو قنداق بودی #بجنگن که !!
میفهمی چی میگم ...⁉️
💯عاشق، معشوقُ دعوت می کنه یا
معشوق💞 عاشقُ ؟!
#عاشق👈معشـوقُ !
اون روزی که دیدی راهی #شلمچه ای...
بدون #شهدا رسما ازت دعوت کردن💌
گفتن بیا ما دلـ💔ـمون واسه بیقراریات تنگ شده...
مراقب دلــ❤️ــهامون باشیم!
فضای مجازی📲
هم میتواند؛ سکوی #پرواز 🕊باشد!
و هم #مرداب شیطان
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔸"اگر عزادار هستید، چرا سه روز نشستید؟"
این سوال خیلیها بود به ویژه از سلبریتیها!
🔹️دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی امروز این سوال رو فریاد زدند.
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_6 پتو را روی سرش کشید،طبق معمول پرده ی پنجره ی سرت
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_7
لقمه ی نان و پنبرش را روی میز انداخت و گفت :
_ مادر من شما که ادعای مسلمونیت میشه باید بدونی که غیبت دیگران گناه کبیره است...
مادرش سینه سپر کردو وصاف نشست و گفت:
_جلوی روی خودشم اگه لازم باشه میگم .
_ اره همه همینو میگن تا خودشونو تبرعه کنن.
بعداز این حرف برخاست و بدون توجه به مادرش از آشپزخانه بیرون زد.
**
چادرش را از روی تخت برداشت و سر کرد،گوشی موبایلش را در دست گرفت و به سمت در خروجی به راه افتاد...
دستش به دستگیره نرسیده بود که صدای مادرش را شنید :
_ باز که شال و کلاه کردی؟! کجا به سلامتی؟؟
با بی میلی برگشت و به مادرش نگاه کرد نفس عمیقی کشید و گفت:
_میرم بیرون.
_خودم دارم میبینم ...پرسیدم کجا؟
خلقش تنگ شده بود ؛اهل این خانه انگار باورشان میشد که گیسو بزرگ شده :
_ ای بابا مامان ؛چرا انقدر گیر میدی ؟؟ ناسلامتی بیست و دوسالمه ؛بچه که نیستم .. میرم بیرون زودم برمیگردم .
مادرش با اخم و دست به سینه به گیسو مینگریست...
_این چه طرز حرف زدن دختر...عه عه عه من نمیدونم کجا کم کاری کردم که تو اینجوری باراومدی ....لازم نکرده بیا برو تواتاقت نزدیک ظهر؛ بابات بیاد بببینه نیستی عصبانی میشه..
_تا قبل رسیدن بابا برمیگردم ...خداحافظ..
در مقابل چشمان متعجب مادرش به سرعت دستگیره را پایین کشیدو از عمارت بیرون زد؛کفشهای ورنی پاشنه سه سانتی اش را بپا کردو با قدمهای بلند به سمت در باغ رفت.
به محض باز کردن در چشمش در دو گوی قهوه ای رنگ ثابت ماند؛ ابروهایش در هم گره خورد؛در دل گفت:(مار از پونه بدش میاد ،دم خونش سبز میشه)
به اجبارصدایش را صاف کردو سلام داد...
_به به دردونه ی فامیل چطوره؟؟
صدای نحسش را که شنید؛سرش را پایین انداخت دهانش را کج کردو ادایش را درآورد؛ اگر جواب این آدم دریده و پررو را نمیداد آرام نمیگرفت؛سرش را بالا گرفت و با همان اخم گفت:
_ به کوری چشم بدخواهاش عالیه عالیه ..
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_8
کوروش لبخندش را قورت دادو به جایش میان دوابرو اخم را جایگزین کردو گفت:
_ احیانا منظورت از بدخواه که من نیستم ؟؟؟
گیسو پوزخندی زدو گفت:
_ عاقلان دانند...!!!
بدون توجه به عصبانیت کوروش از کنارش رد شد و به سوی مقصد موردنظرش راه کج کرد...
_ای بابا نیاز ؛چرا نمیفهمی چی میگم !!همش داری حرف خودتو میزنی
_من نمیفهمم یا توعه زبون نفهم ؟؟من دارم جلو پات راه حل میزارم ؛اونوقت تو هی ساز مخالف میزنی...
_ گیرم من قبول کردم ؛اگه همه چی خوب پیش رفت و این شازده ای که انقدر داری سنگشو به سینه میزنی؛زدو عاشقم شد بعدشم اومد خاستگاری؛اونوقت همه چیو لو داد که کجا و تو چه وضعی منو دیده خیال میکنی؛خونوادم به همین راحتی دست از سرم برمیدارن؟؟ بیچاره ام میکنن اگه بفهمن
این همه مدت پیچوندمشون و بهشون دروغ گفتم...
_ یه جوری میگی تو چه وضعی انگار هیچی تنت نبوده؛ دختر تو چرا انقدر ترسویی؟؟
_من نمیدونم تو چه اصراری داری که من حتما با این یارو ازدواج کنم؟؟مگه آدم قحطه؟؟بعدشم من اگه میخواستم با ازدواج کردن از اون خونه فرار کنم که همون دوسال پیش با کوروش ازدواج میکردم و خلاص میشدم ...
_اگه اصرار میکنم بخاطر آینده ی خودته.
به صندلی تکیه دادو دست به سینه و هشدارگونه رو به گیسو گفت:
_ درضمن اسم این پسره ی بی حیای پررو رو ،پیش من نیارا؛حالا خیلی ازش خوشم میاد؟؟
گیسو لبخندی زدوبا شیطنت نگاهش کرد و گفت:
_اخرش من نفهمیدم تو دیگه چرا انقدر از کوروش بدت میاد ..
نیاز نفسش را از سینه خارج کردو به جلو خم شد دستانش را تکیه گاه خود قراداد و رو به گیسو گفت:
_همیشه از آدمهایی که ادعای زرنگی میکنن بدم میاد؛ یه چیزهایی در موردش میدونم که اگه بهت بگم دوتا شاخ رو سرت درمیاد..
گیسو با چشمهانی گردبه نیاز زل زده بود اصلا متوجه حرفهایش نمیشد ؛نیاز کجا و کوروش کجا ؟ چه چیزهایی از پسر عمه اش میدانست که خود گیسو از آنها بی خبر بود؟؟..
نیاز بعداز مکث کوتاهی به حرف آمد:
_چیه چرا اینطوری نگاهم میکنی؟؟ باور نمیکنی نه؟؟...البته حقم داری تعجب کنی .
این پسرعمه ی تو یه دخترباز بالفطره اس..
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯