✨
حوالیِ تو
دلتنگی چگونه است؟
اینجا که
باران می زند ...
#بیخبربیامثلباران..♥️
#شبتون_مهدوی
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
11.65M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 خوبیهای پنهان
👈🏻ماجرای عجیب مؤمنانی که در روز قیامت چیزی در پروندهشان ثبت نشده!
#پناهیان
انتشار مطالب کانال #خاک_تاافلاک در جهت معارف اسلامی صدقه جاریه است.
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
#پروفایل
انتشار مطالب کانال #خاک_تاافلاک در جهت معارف اسلامی صدقه جاریه است.
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
قلب را با بی قراری ساختند
ابر چشمم را بهاری ساختند
انتظارت افضل اعمال من
هر کسی را بهر کاری ساختند
#اللهـمعجللولیـکالفـرج🌤
#یافاطمة_الزهرا_س❤️
بے نام تو #زهرا،گره اے واشدنے نیسٺ
هرگز نفسے،بے تو مسیحاشدنے نیسٺ
اصلاً چہ نیـازے بہ پسـرداشٺ #پیمبـر
نسل #نبوے جزبہ تو احیاشدنے نیسٺ
#یامولاتےيافاطمه_أغيثينے✋
#یڪشنبہهاےفاطمی💚
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_42 گیسو با دیدنِ خشم حاج رضا لرزه به جانش افتاده
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_43
نیاز با لودگی باسخش را داد:
_ _از من گفتن از تو نشنیدن،من بدونِ اطالعات حرفی رو به زبون نمیارم، حاال خود دانی
ولی به نظرِ منکه این آدم میتونه هم بهت کمک کنه ،هم اینکه
برای ازدواج مناسبه....
گیسو اصالً حرفهای نیاز را درک نمیکرد، او که گیسو را میشناخت چرا این حرفها را برزبان
می آورد. گیسو کسی نبود که بتواند همچین آدمی را تحمل
کند آنهم برای یک عمر....
*****
با بی حوصلگی از روی تخت پایین پرید،لباسهایی که برای امشب آماده کرده بود را از کمد
بیرون کشید و به سمتِ حمام رفت تا دوشی بگیرد و آماده
شود،دوساعتی وقت داشت تا رسیدنِ خانواده ی موّدت...هرکاری که میکرد نمیتوانست خود
را راضی کند تا با دیدِ دیگری به این پسر نگاه کند،این پسر
همان شیربرنجِ شُل و وارفته ای است که وقتی اولین بار اورا دیده بود؛به این ویژگی اش پِی
بُرد،او همان کسی است که هیچ وقت بابٍ میلِ گیسو نبوده و
نخواهد بود.
با غُرو لُند درِ حمام را باز کرد و آن را محکم پشت سرش بهم کوبید،تمامِ حرصش را روی
آن درِ بیچاره خالی میکرد تاسبک شود.
*
دقیقه ها کُند و آرام جلو میرفتند، زمان هم با گیسو سرِ نا سازگاری داشت. زمین و زمان با
این دختر سرِ جنگ داشتند انگار.
چند ضربه به در خوردو مادرش وارد شد،تند و با استرس گفت:
_ واااا دختر تو که هنوز آماده نیستی ؟!!!
گیسو نگاهی به خود کردلباسهایش را که پوشیده بود،پس منظور مادرش از آماده نبودن چه
بود؟!سوالش را برزبان جاری کرد:
_مامان جان منکه آماده ام،چی میگی؟؟؟
مادرش جلو آمد،دستی به صورتِ دُردانه اش کشید و گفت:
_ یکم به این صورتِ رنگ و رو رفته ات دست بکش..نمیدونم امروز چرا انقدر رنگ و روت
زرد شده؟! فکر کنم مریض شدی که رنگ به صورت نداری...
یکم از همون رنگ و روغنات بزن، دلم نمیخواد خواستگارت این شکلی ببیندت...
چشمهایش چهارتاشده بود، مادرش همیشه برسرش غُر میزد که چرا آرایش میکند!حاال
گفته بود که به خودش برسد؟!!
به عجایبِ هفتگانه این یکی هم اضافه شده بود. دیگر مطمئن شد که پدرو مادرش خیاالتی
در سر دارند. و نظر گیسو قدِ سرِ سوزنی برایشان اهمیتی ندارد.
به چه زبانی بایدحالیشان میکرد که دلش نمیخواهد عضوی از خانواده ی موّدت باشد،به
همین زندانی بودن به قولِ خودش راضی تر بود تا به آزادی
رسیدن با پسر موّدت....آذینِ موّدت....
نیم نگاهی در آینه به خودانداخت،حق با مادرش بود رنگ به صورت نداشت،پوزخندی زدو
در دل گفت:»مگه شماها میزارین ،آدم اونجوری که دلش
میخواد زندگی کنه که رنگ به صورتش هم بمونه؟؟ چه انتظاراتی«
کمی آرایش کرد روسریِ قهوه ای رنگش را با کت و دامن شکالتی رنگِ براقش سِت کرده
بود،این رنگ عجیب به او می آمد...
نفس عمیقی کشید،دراتاقش را باز کرد و از آن خارج شد،راهِ پله ها را در پیش گرفت از آن
آرام و سُالنه سُالنه پایین رفت نزدیک مهمانخانه شد،میعاد و
گیتی به همراهِ سبحان روی مبلهای سلطنتی نشسته بودند،چشمش که به میعاد خورد لبخندِ
کجی کُنجِ لبش نشست ،در دل گفت:»خدارو شکر که آذین..
***
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
انتشار مطالب کانال #خاک_تاافلاک در جهت معارف اسلامی صدقه جاریه است.
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_43 نیاز با لودگی باسخش را داد: _ _از من گفتن از
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_44
این ریختی نیست وإال خودمو دار میزدم«
سرش را باال گرفت و دستانش را به معنیِ دعاکمی باالتر آورد با خنده زیرِ لب
»خداروشکری «گفت.
میدانست کسی این حرکتش را ندیده،با همان لبخندواردِ مهمانخانه شد.
»آذین«
کت و شلوار خوش دوختِ مشکی رنگی که مادرش برای امشب آماده کرده بود را برداشت
و تن کرد،درآینه قدیِ اتاقش خودرا برانداز کرد،دردل به سلیقه
ی مادرش احسنت گفت،همیشه بهترین هارا انتخاب میکرد چه در انتخاب لباس
وچه...انتخاب عروس برای پسرش.... وقتی از مادرش شنید که گیسو
دخترِ کوچکِ حاج رضا سماوات را برای پسر بزرگش انتخاب کرده،خوشحال شد حرفِ دلِ
آذین را بر زبان آورده بود. از همان شبی که گیسو را برای اولین
باردید،عجیب این دختر به دلش نشست،اما این را خوب میدانست که راهِ سختی در پیش
دارد.گیسو دختری نیست که به آسانی به این ازدواج تن در
دهد. تنها چیزی که نمیتوانست هضم کند بی تفاوتیِ آن دختر نسبت به آذین بود. این حسِ
نا معلوم را در چشمانِ گیسو دیده بود،تنها ترسش هم وجودِ همان حس بود. با اینکه به نتیجه ی مراسم امشب چندان امیدوار نبود،اما دلش میخواست
برای یکبار هم که شده شانسش را امتحان کندو قدم جلو
بگذارد. خانواده ی سماوات،خوب و دیندار بودند همانی که پدرو مادرش میخواستند،گیسو
پاک و محجبه بود همانی که آذین میخواست. خوشحال بود که
طعمِ شیرینِ دوست داشتن را با گیسو تجربه کرده،دختری زیبا و با کماالت و صد البته
شیطان و شلوغ ،این را هم در اولین دیدار تجربه کرده بود،با
بیادآوریِ بالهایی که گیسو بر سرش آورده،لبخندی زدو سرش را چندباربه چپ و راست
تکان داد. اگر همه چیز خوب پیش رَوَد و گیسو رضایتش را اعالم
کند. زندگی بیش از پیش روی خوشش را به آذین نشان خواهد داد.
از اتاق بیرون رفت، به سمت سالن پذیرایی خانه پیش رفت،پدرو مادرش حاضر و آماده
انتظارِ عزیز دردانه شان را میکشیدند، مادرش با دیدنِ پسر خوش
پوش و جذابش جلو آمد واو را در آغوش کشید. بعداز چند لحظه از آذین
جداشدو گفت:
_هزار اهلل و اکبر پسرم،چقدر این لباس برازندته...شک ندارم که همون لحظه ی اول بله
رومیگیری،من برم برات اسفند دود کنم میترسم امشب پسرم
چشم بخوره...
آذین مردانه خندید و گفت:
_الهی من قربونت برم ، پسرِ تُحفه ات رو کسی چشم نمیزنه ،بیا بریم مادر من،دیر
میرسیما...
مادرش بدون توجه به حرفهای آذین به آشپزخانه رفت و بساط اسفند را بپا کرد. طولی
نکشید که دود و دَمِ مُفصلی به راه افتاد. اقای موّدت رو به همسرش
با کنایه گفت:
_خانم ببین باهامون چیکارکردیا....این همه رو خودم عطرواُدکلن خالی کرده بودم، بااین
دودی که شما راه انداختی ،خانواده ی دختر خیال میکنن از
مراسم چهارشنبه سوری اومدیم...بیا بریم دیگه...
هرسه خندان از درٍ ساختمان بیرون زدند. آذین ریموتِ )(Azaraمشکی رنگش را از جیبِ
کُتش بیرون کشید و قفلش رازد،هرسه سوارشدندو ماشین
حرکت کرد،آرمین ایستاده و رفتنشان را نظاره میکرد. در دلش جشنی بپابود از اینکه برادر
بزرگش امشب داماد میشود،باذوق برای خانواده اش دست تکان
میداد.
روبه روی گل فروشی ایستاد،از ماشین پیاده شدو به سمتِ مقصدحرکت کرد،واردمغازه شد
در میانِ گلها میچرخید و با وسواس به انتخاب مشغول شد،
امشب میخواست سنگِ تمام بگذاردو دلِ گیسو را بدست آورد گرچه این را خوب میدانست
که باید از هفت خانِ رستم بگذرد....
***
دسته گل زیبایی از گل های رُزٍ صورتی در دست داشت استرس سراپای آذین را در
برگرفته بود،اولین باری بود که به منظور خواستگاری قدم در خانه ای...
***
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
انتشار مطالب کانال #خاک_تاافلاک در جهت معارف اسلامی صدقه جاریه است.
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
5.41M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#بسیار_مهم
#سید_عمار_الموسوی از مسئولین ارشد حزب الله لبنان بر بالای مزار شهید حاج قاسم سلیمانی
🔻اما نکته جالب این زیارت نوع و شیوه زیارت و همچنین صحبتهای ایشون هست...
🔻به نقل از منبعی در #تهران ایشون بلافاصله بعد از حضور در ایران بخاطر شدّت گریه و بیتابیشون و درخواست مکررشون برای حضور بر سر مزار حاج قاسم جهت آروم شدنشون عازم کرمان میشن و بلافاصله بعد از حضورشون اشاره به دو عدد چفیه که همراهشون بود میکنن و میگن این دو تا #گنج هستند و یک روزی این گنجها مشخص خواهند شد...
✔️نکته جالب این زیارت صحبتهای حماسی ایشون هست که بر بالای سنگ مزار #حاج_قاسم_سلیمانی میایستد و می گوید:
🔻حاج قاسم؛
سید حسن نصر الله بسیار مشتاق بود که مزارت را زیارت کند.
اما قسم خورده است که تا اسرائیل و آمریکا رو از صفحهی روزگار محو نکرده به زیارتت نیاید و ان شاءالله اسرائیل و آمریکا به زودی نابود خواهند شد...
🔻🔻🔻🔻
✅فراموش نکنید این پیام معنای بسیار مهمی دارد...
#حاج_قاسم_سلیمانی
#انتقام_سخت
انتشار مطالب کانال #خاک_تاافلاک در جهت معارف اسلامی صدقه جاریه است.
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯