#داستان
🌹#داستان_واقعی_جوان_همدانی 🌹
✍فراهم شدن امر ازدواج بصورت معجزه آسا بدست امام زمان (عج)
اسمش حسن بود، در شهر نجف اشرف زندگی میکرد، دانشجو بود، اوضاع و احوال روبراهی نداشت، با خودش گفت بار و بندیلم را جمع میکنم و به کربلا می روم، دعایی می کنم برای گشایش رزق و ازدواجم... رسید کربلا، شب را خوابید ، هنوز به حرم مشرف نشده بود، در عالم رویا به خدمت مولا جانمان رسید، آقا فرمودند به او: فلانی دعا کن، پاسخ داد: ای مولای من ، بهقصد دعا مشرف شدم... آقا فرمود: [همین جا بالای سر است، همین جا دعا کن]،دست به دعا برداشت و به حالت تضرع دعا کرد، آقا فرمود: نشد، برای بار دوم در حالیکه فکر می کرد بهتر از بار اول است دعا کرد، مولا باز فرمودند: نشد، برای بار سوم با تضرع و خشوع بیشتر دعا کرد، بازهم مولا فرمودند: [ نشد]
دیگر عاجز شده بود، به امامش گفت: سیدی! آیا دعا کردن وکالت بردار هست ؟ آقا فرمودند: آری، گفت: من شما را وکیل کردم که برایم دعا کنید...آقا قبول کردند و برایش دعا کردند... دعای مولا برایش کافی بود، زندگی اش را از این رو به آن رو کرد، شخص تاجر همدانی که ساکن تهران بود به عتبات مشرف شد، آنجا به پیشنهاد و اصرار یکی از علما حسن را به دامادی پذیرفت، خلاصه اینکه صاحب زندگی شد و رزق و روزی اش گسترش پیدا کرد...
💥 می دانی این روزها که اجابت دعایم به تاخیر افتاده با خودم می گویم باید دست به دامن آقا بشومو از حضرتش بخواهم حال مرا هم مثل شیخ حسن زیر و رو کند، اما قبل از آن، دلم می خواهد، شبی برسد، سفره ی افطاری پهن کنم و آقا را مهمان نان و خرمایی کنم، دلم میخواهد، سر به شانه های زهرایی اش بگذارم و یک دل سیر گریه کنم...در این تلاطم دنیا ساحل آرامشش را میخواهم ...
کنارِ نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
بیا که نام تو آرامشی ست طوفانی...
📚برداشتی آزاد از کتاب مستدرک البحاره
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
5cfca0109c71e47af6da50a5_-6448228594476155105.mp3
12.91M
من #عاشق شدم انگار...
اذا #زلزلت القلب
مداحی کربلایی سید رضا نریمانی
مافوق زیبا
#رزق_معنوی
.
#نشر_صدقه_جاریست🌸
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨ #مدل_بستن_روسری
میدونی روسری قواره دار و چطور سر میکنن🤔
کلیپ و ببین اینم یه راهشه☺️
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
#رمان_عاشقانه_مذهبی_مقتدا💖
#قسمت_بیست_و_دوم2⃣2⃣
🍂ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ، ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺯﺩﻡ . ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺖ ﺑﻮﺩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﭼﻨﯿﻦ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺑﻮﺩﻡ . ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺷﺪﻡ؛ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺷﻬﺪﺍ . ﯾﺎﺩﺵ ﺑﺨﯿﺮ ! ۵ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﻣﻦ ﻭ ﺯﻫﺮﺍ ﺳﻮﺍﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻫﺎ ﺑﻪ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺷﻬﺪﺍ ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻃﯿﺒﻪ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪ . ﺩﺭﻓﮑر ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻗﺎﺳﯿﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ .
🍁ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ . ﺑﺎ ﭘﻞ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺍﺯ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺭﺩ ﺷﺪﻡ . ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺑﻪ ﺩﺭ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺷﻬﺪﺍ ﻫﻮﻝ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩ . ﯾﺎﺩ ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻟﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﻡ ﺍﯾﻨﺠﺎ … ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺪﻭ ﻭﺭﻭﺩ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ . ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ؛ ﮐﺴﯽ ﻣﺮﺍ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰﺩ . ﺯﯾﺎﺭﺗﻨﺎﻣﻪ ﺷﻬﺪﺍ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﻭ ﯾﮑﺮﺍﺳﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮﺍﻍ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻬﯿﺪﻡ – ﺷﻬﯿﺪ ﺗﻮﺭﺟﯽ ﺯﺍﺩﻩ -
🍂ﭼﻮﻥ ﻭﺳﻂ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﻠﻮﻍ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺁﻗﺎ ﻣﺤﻤﺪﺭﺿﺎ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺩﺍﺷﺖ ! ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﺷﻬﯿﺪ ﺗﻮﺭﺟﯽ ﺯﺍﺩﻩ ﯾﮏ ﺧﻠﻮﺕ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺑﮑﻨﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺻﺒﺢ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻭﺳﻂ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﯿﺎﯾﯽ . ﺩﻩ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺰﺍﺭ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ ﺑﻪ ﺑﻘﯿﻪ ﺷﻬﺪﺍ ﺳﺮﺑﺰﻧﻢ . ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺑﻪ ﻗﻄﻌﻪ ﻣﺪﺍﻓﻌﺎﻥ ﺣﺮﻡ . ﺩﻟﺸﻮﺭﻩ ﺭﻫﺎﯾﻢ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩ . ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻬﯿﺪ ﺧﯿﺰﺍﺏ ﻓﺎﺗﺤﻪ ﺍﯼ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﻭ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﻡ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺰﺍﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﻬﺪﺍﯼ ﻓﺎﻃﻤﯿﻮﻥ . ﻗﻠﺒﻢ ﺗﻨﺪ ﻣﯽ ﺯﺩ .
🍁ﺩﺭﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻡ ﻣﺮﺩﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﻗﻄﻌﻪ ﺷﺪ . ﮐﻤﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ . ﻧﺸﺴﺖ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﺷﻬﯿﺪ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻦ . ﭘﻨﺞ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ، ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﻭﻡ . ﺩﺭﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺩﺭ ﮐﯿﻔﻢ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﻣﯽ ﮔﺸﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﮐﻨﻢ، ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ . ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻗﻠﺒﻢ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ؛ ﺳﯿﺪ ﺭﻭﺑﺮﻭﯾﻢ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ! ﺳﺨﺖ ﺑﻮﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺒﺎﺱ ﺭﻭﺣﺎﻧﯿﺖ ﺑﺸﻨﺎﺳﻤﺶ . ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﻣﺮﺍ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺷﻨﺎﺧﺖ . ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻫﺮﺩﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ . ﺳﯿﺪ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ😳 ﮔﻔﺖ : ﺥ … ﺧﺎﻧﻢ … ﺻﺒﻮﺭﯼ !…
#ادامه_دارد...
🌹🍃🌹🍃
══════°✦ ❃
@Azkhaktaaflak
❃ ✦°══════
📚 #از_داستانهای_نازخاتون
#رمان_عاشقانه_مذهبی_مقتدا💖
#قسمت_بیست_و_سوم3⃣2⃣
🍂ﮐﻤﯽ ﺑﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﺴﻠﻂ ﺷﺪ، ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺳﻼﻡ !
ﻣﻘﻨﻌﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﮐﻤﯽ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ : ﻋﻠﯿﮑﻢ ﺍﻟﺴﻼﻡ !
ﻭ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺮﻭﻡ . ﻗﺪﻣﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺗﻨﺪ ﮐﺮﺩﻡ . ﺳﯿﺪ ﺩﺳﺘﭙﺎﭼﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ ﺩﻭﯾﺪ : ﺧﺎﻧﻢ ﺻﺒﻮﺭﯼ ! ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ … ﺻﺒﺮ ﮐﻨﯿﺪ !
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻧﺎﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯿﺪﺍﺩﻡ . ﺍﺻﻼ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﺠﺎ ﻣﯿﺮﻭﻡ . ﺳﯿﺪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻡ ﻣﯿﺎﻣﺪ ﻭ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺶ ﮔﻮﺵ ﺑﺪﻫﻢ . ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﻭ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻡ . ﺍﻭﻫﻢ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ . ﮔﻔﺘﻢ : ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺤﺘﺮﻡ ! ﻣﻦ ﻗﺒﻼ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﺣﺮﻓﺎﻣﻮ .
🍁ﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﻢ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻡ . ﺑﺎﺯﻫﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻡ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺻﺪﺍﯾﻢ ﺯﺩ : ﺧﺎﻧﻢ ﺻﺒﻮﺭﯼ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻭﺍﯾﺴﯿﻦ ! ﺑﺬﺍﺭﯾﻦ ﺣﺮﻓﻤﻮ ﺑﺰﻧﻢ ﺑﻌﺪ … ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ : ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﺲ ﮐﻨﯿﻦ ! ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺗﻮﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﺧﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ !
🍂ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻡ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﺰﺍﺭ ﺷﻬﺪﺍﯼ ﮔﻤﻨﺎﻡ . ﺑﯽ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﻟﺐ ﺳﮑﻮ ﻧﺸﺴﺘﻢ . ﺳﯿﺪ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ، ﻧﻔﺲ ﻧﻔﺲ ﻣﯿﺰﺩ . ﺍﺷﮑﻢ ﺩﺭﺁﻣﺪ . ﮔﻔﺖ : ﺍﻻﻥ ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻟﻪ ﻣﯿﺎﻡ ﺳﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﺷﻬﯿﺪ ﺗﻮﺭﺟﯽ ﺯﺍﺩﻩ ﮐﻪ ﮔﺮﻩ ﮐﺎﺭﻡ ﺑﺎﺯﺷﻪ ! ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻌﺪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻨﻔﯽ ﺷﻤﺎ ﻓﮑﺮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺳﺮﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺮﺩﻡ . ﺁﺧﻪ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﺑﮕﯿﺪ ﻣﻦ ﭼﻪ ﺩﺳﺘﺮﺳﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﺗﻮﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ؟ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﺯﺗﻮﻥ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺨﻮﺍﻡ ﮐﻪ ﺑﯿﺎﻡ ﺭﺳﻤﺎ ﺧﺪﻣﺖ ﭘﺪﺭ ﻭﻟﯽ …
🍁ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ : ﺷﺎﯾﺪﻡ ﺍﺻﻼ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺣﺮﻓﯽ ﻣﯿﺰﺩﻡ. ﺍﯾﻨﻢ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ ! ﯾﻌﻨﯽ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﻭﻃﺮﻓﻪ ﻧﯿﺴﺖ؟
ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﺎﻥ ﮔﻔﺘﻢ : ﺍﮔﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺒﺎﺱ ﺭﻭﺣﺎﻧﯿﺖ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺧﺘﻤﺘﻮﻥ !
ﻭ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﺭ، ﺳﯿﺪ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺩﯾﮕﺮ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ ﻧﯿﺎﻣﺪ . ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺳﯿﺪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻻﯼ ﻗﺮﺁﻥ ﺟﯿﺒﯽ ﺍﻡ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻡ . ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻝ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻣﺶ . ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﻧﺎﻣﻪ ﺧﯿﺲ ﺧﯿﺲ ﺍﺳﺖ.
#ادامه_دارد...
🌹🍃🌹🍃
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
در قلب♥️ خود
باور داشته باشید
که حادثهای شگفتانگیز🌷
قرار است اتفاق بیفتد
باور کنید همان میشود که باور دارید
#عاشق زندگیتان باشید
#شبتون پر از آرامش
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
میگفت :
🌱قدیما که ترازو داشتن
یه سنگ محک داشتن ؛
🌱همه چیو با اون میسنجیدن...
میگفت :
اگر سنگ محک زندگیت بشه
لبخند #امام_زمان
سود کردی...
🍃امام زمان پسند زندگی کنیم.😊
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
❤️سلام صبحتون بخیر❤️
✨
🔹 #سؤال_وجواب❓
آیا #دوستیهای قبل از ازدواج برای #شناخت بیشتر یکدیگر اشکال دارد؟
📝#پاسخ ✅
#دوستیهای پیش از ازدواج، افزون بر مشکلاتی که برای #دختر و پسر ایجاد میکند و سبب اختلال در نظام زندگی آنان میشود، #اشکالات دیگری را نیز دارد:
1⃣ #خطرهایی را بهویژه برای #دختر پدید میآورد. با توجه به اینکه دو جوان، سرشار از #عواطفند و در اوج غرایز جنسی قرار دارند (به گونهای که وقتی کنار هم قرار میگیرند، #فعل و انفعالات هورمونی در وجودشان شکل میگیرد و کشش فراوانی در آنها ایجاد میشود)، احتمال بسیاری وجود دارد که به هم #نزدیک شوند و #گوهر عفت دختر در معرض خطر قرار گیرد.
2⃣ موضع #تهمت است؛ زیرا دیگران در صورت #مشاهده دختر و پسر با هم نمیدانند که ارتباط آن دو برای شناخت ازدواج است و گمان میکنند #رابطهای نامشروع دارند و این مطلب بر ازدواج آنان بهویژه دختر (در صورت منتهی ۸نشدن رابطه به ازدواج) اثر منفی خواهد داشت.
3⃣ در اینگونه #ارتباطات، شناخت جدی امکانپذیر #نیست؛ زیرا دو طرف #مراقب خود هستند و طبیعی است که فهرستی از #معایب خود را در اختیار دیگری قرار نمیدهند.
4⃣ اگر این دوستیها به ازدواج بینجامد، با توجه به ویژگی #غیرت در مرد، ممکن است سؤالاتی در ذهن او شکل گیرد که چرا همسرم پیش از محرمیت با من رابطه برقرار کرد و نکند #مشابه این رابطه را با دیگران نیز داشته است و #اعتمادش از وی سلب میشود و هرقدر رابطه دوستی تنگاتنگتر بوده باشد، میزان این سؤالات و سلب اعتماد نیز افزونتر خواهد شد.
5⃣ در صورتی که این دوستیها به ازدواج منتهی #نشود که در موارد بسیاری هم به دلیل تغییر شرایط طرفین یا #مخالفت خانوادهها چنین میشود، آثار منفی بسیاری بهویژه بر دختر خواهد داشت که احساس سرخوردگی و شکست روحی، افسردگی، نفرت از جنس مخالف و ازدواجگریزی و در مورد دختران، از دست دادن #خواستگاران، برخی از این آثار است؛ پس توصیه میشود برای دوری از این مشکلات و پیامدهای #منفی، همسر آینده خود را در فرآیند خواستگاری بشناسید.
📗منبع: کتاب گلبرگ زندگی
پرسش و پاسخهای حاج آقا دهنوی
🌺🍃❤️🌷❣🌷❤️🍃🌺
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
21.17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهادت #امام_رضا علیه السلام
🎥کبوترم هوایی شدم...
🎤عبدالرضا #هلالی
🎤حامد #زمانی
#نماهنگ
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
#رمان_عاشقانه_مذهبی_مقتدا💖
#قسمت_بیست_و_چهارم4⃣2⃣
🍂ﭘﺮﯾﺪﻡ ﺑﺎﻻﯼ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺧﻮﺍﻫﺮﺍﻥ ﻭ ﻟﯿﺴﺖ ﺣﻀﻮﺭ ﻭ ﻏﯿﺎﺏ ﺭﺍ ﭼﮏ ﮐﺮﺩﻡ . ﺁﻗﺎﯼ ﺻﺎﺭﻣﯽ ﺻﺪﺍﯾﻢ ﺯﺩ : ﺧﺎﻧﻢ ﺻﺒﻮﺭﯼ ! ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﯿﺎﯾﻦ ! ﺑﺎ ﺯﻫﺮﺍ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﭘﺎﯾﯿﻦ. ﺁﻗﺎﯼ ﺻﺎﺭﻣﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺗﺪﺍﺭﮐﺎﺕ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﮔﻔﺖ : ﻣﺎ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺗﺪﺍﺭﮐﺎﺕ ﻣﯿﺎﯾﻢ، ﻭﻟﯽ ﺷﻤﺎ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍ ﺭﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﺪ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﯿﺪ .
ﺑﻌﺪ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ : ﺁﻗﺎﯼ ﺣﻘﯿﻘﯽ … ﺁﻗﺎﯼ ﻧﺴﺎﺝ … ﺑﯿﺎﯾﻦ …
🍁ﻭﻗﺘﯽ ﮔﻔﺖ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺳﺮﺟﺎﯾﻢ ﺧﺸﮑﻢ ﺯﺩ . ﺳﯿﺪ ﻭ ﯾﮏ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪﻧﺪ : ﺑﻠﻪ؟ ﻫﺮﺩﻭ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﻫﻢ ﺷﻮﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ . ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﻟﺒﺎﺱ ﺭﻭﺣﺎﻧﯿﺖ ﻧﭙﻮﺷﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻡ . ﺁﻗﺎﯼ ﺻﺎﺭﻣﯽ ﮔﻔﺖ : ﺧﺎﻧﻢ ﺻﺒﻮﺭﯼ ﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﻤﺲ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺧﻮﺍﻫﺮﺍ ﻫﺴﺘﻦ . ﺧﻮﺍﻫﺮﺍ ﺷﻤﺎﻡ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍ ﺭﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﺸﮑﻞ ﭘﯿﺶ ﻧﯿﺎﺩ .
🍂ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﯿﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺗﻐﺬﯾﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍ ﺭﻭ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﮐﺮﺩﯾﺪ؟
– ﺑﻠﻪ ﻓﻘﻂ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺧﻮﺍﻫﺮﺍ ﻣﻮﻧﺪﻩ .
ﮔﻔﺘﻢ : ﻣﺎ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ .
ﺍﻣﺎ ﺁﻗﺎﯼ ﺻﺎﺭﻣﯽ ﮔﻔﺖ : ﺟﻌﺒﻪ ﻫﺎ ﺳﻨﮕﯿﻨﻪ، ﺁﻗﺎﯼ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﻭ ﻧﺴﺎﺝ ﻣﯿﺎﻥ ﮐﻤﮏ .
ﺳﯿﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﮔﻔﺖ : ﭼﺸﻢ !
ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎ ﺟﻌﺒﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻃﺮﻑ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ .
🍁ﺳﯿﺪ ﺟﻌﺒﻪ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﻭ ﺯﻫﺮﺍ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺗﻐﺬﯾﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻣﯿﺪﺍﺩﯾﻢ . ﮐﺎﺭ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﺗﻐﺬﯾﻪ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ، ﺳﯿﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺭﻓﺖ . ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ : ﺍﮔﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﺪ ﺑﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺑﮕﯿﺪ، ﺑﺎ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻫﻢ ﻫﺮﮐﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﺪ ﺑﮕﯿﺪ ﻣﻦ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻢ !
ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﯼ ﮔﻔﺘﻢ ” ﭼﺸﻢ ” ﻭ ﺩﺭ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻢ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﯾﻢ . ﺗﻤﺎﻡ ﺭﺍﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﻣﻦ ﻭ ﺳﯿﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺍﺭﺩﻭ ﺑﺎﺷﯿﻢ؟
#ادامه_دارد...
🌹🍃🌹🍃
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
📚 #از_داستانهای_نازخاتون
#رمان_عاشقانه_مذهبی_مقتدا💖
#قسمت_بیست_و_پنجم5⃣2⃣
🍂ﺩﻭ، ﺳﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺍﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺘﻤﺎﻥ ﻧﮕﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪ ﻭ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺯﺩ ﮐﻨﺎﺭ . ﺩﻭﺩ ﺍﺯ ﺟﻠﻮﯼ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺸﺪ ! ﺯﻫﺮﺍ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﮔﻔﺖ : ﺍﻭﻩ ﺍﻭﻩ ! ﮔﺎﻭﻣﻮﻥ ﺯﺍﯾﯿﺪ !
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻭ ﮐﻤﮏ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪﻧﺪ . ﺑﺎ ﺗﻮﻗﻒ ﻣﺎ، ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺗﺪﺍﺭﮐﺎﺕ ﻭ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻫﻢ ﺗﻮﻗﻒ ﮐﺮﺩ . ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﯽ ﺑﺎ ﺁﻗﺎﯼ ﺻﺎﺭﻣﯽ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩ . ﺁﻗﺎﺳﯿﺪ ﺑﺎ ﺗﻠﻔﻦ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﺩ .
🍁ﺍﻋﺼﺎﺏ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﺯﻫﺮﺍ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ! ﺑﺎ ﻟﻬﺠﻪ ﺍﺻﻔﻬﺎﻧﯽ ﺍﺵ ﻣﺰﻩ ﻣﯽ ﭘﺮﺍﻧﺪ ﻭ ﺣﺮﺹ ﻣﺮﺍ ﺩﺭﻣﯿﺎﻭﺭﺩ : ﺁﯼ ﺍﻭﺗﻮﺑﻮﺳﺎ ﺑﺴﯿﺠﺎ ﺑﺮﻡ ﻣﻦ ! ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﯾﮑﯽ ﺧﺐ ﺗﺮ ﺁ ﺳﺎﻟﻢ ﺗﺮ …! ﺍﺯ ﺷﻮﺍﻫﺪ ﻭ ﻗﺮﺍﺋﻦ ﻣﺸﺨﺼﺲ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺣﺎﻻ ﻭﻝ ﻣﻌﻄﻠﯿﻢ !
ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﮔﻔﺘﻢ : ﻣﯿﺬﺍﺭﯼ ﺑﻔﻬﻤﻢ ﭼﻪ ﺧﺒﺮﻩ ﯾﺎ ﻧﻪ؟
🍂ﻫﻤﺎﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺳﯿﺪ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﺑﺎﻻ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺧﺎﻧﻢ ﺻﺒﻮﺭﯼ ! ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﮔﻪ ﻣﻤﮑﻨﻪ !
ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ . ﺯﻫﺮﺍ ﻫﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻡ ﺁﻣﺪ . ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﺧﻮﺍﻫﺮﺍ ﺟﺎﺷﻮﻧﻮ ﺑﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻦ . ﺯﻧﮓ ﺯﺩﯾﻢ ﺍﻣﺪﺍﺩ ﺧﻮﺩﺭﻭ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﺮﺳﻦ ﻭﻟﯽ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺧﻮﺍﻫﺮﺍ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺳﺎﻟﻢ ﺗﺎ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺳﻮﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﺷﺐ ﺗﻮ ﺑﯿﺎﺑﻮﻥ ﻧﻤﻮﻧﻦ . ﺗﺎ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻨﺘﻮﻥ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺗﻌﻤﯿﺮ ﺑﺸﻪ .
– ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻻﻥ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﻮﻥ ﮐﻨﻢ؟
– ﺑﻠﻪ ﺍﮔﻪ ﻣﻤﮑﻨﻪ . ﭼﻮﻥ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﻣﻨﺘﻈﺮﻥ
#ادامه_دارد...
🌹🍃🌹🍃
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
🌹 #همسرداری
#آقایان_بدانند❤️
"زنها به توجه نیاز دارند؛ حتی اگر پیر باشند!"👵
🔹 در زندگی #زناشویی، اندازه کاری که یک زن انجام میدهد مهم نیست. مشکل از جایی شروع میشود که #زن احساس میکند کسی به او توجهی ندارد.
🔸 وقتی مردها👨💼 یاد بگیرند که چگونه باید به احساسات و نیازهای عاطفی❤️ همسرشان توجه کنند، زنها نیز احساس آرامش خواهند کرد و از زندگی مشترکشان لذت خواهند برد.😍
✅ وقتی زن از زندگیاش لذت میبرد و قدر زحمات شوهرش را میداند، مرد هم در کمک به همسرش از چیزی دریغ نکرده و از اینکه میتواند نیازهای همسرش را برآورده و او را خوشحال کند، لذت میبرد.😃
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯