📌 #طرح_مهدوی
📝 "توبه واقعی (از ته دل)"♥️
🔹 از مهمترین وظایف شیعیان نسبت به امامِ عصر، انجام توبه واقعی است.🍃
یکی از اصلی ترین دلایل غیبت امام زمان، گناهانی است که از انسان ها سر می زند.😔
❤️ امام زمان در نامه خود به شیخ مفید، گناهان😔 ما را دلیل اصلی غیبت می دانند و می فرمایند:
🌹پس تنها چیزی که ما را از آنان پوشیده می دارد، اعمال ناخوشایندشان است که به ما می رسد و از آنان نمی پسندیم و انتظار نداریم.
📚 کتاب مکیال المکارم ج۲
💢 "دَلیلِ غِیْبَتِ تُو، مَنَمْ، می دانَمْ"
💔
علیرضائی که پدر ندید...😔
دیروز صبح، «علیرضا»، بعداز 3 ماه و چند روز از شهادت پدر به دنیا آمد.♥️
پدرش #شهید_شهروز_مظفری_نیا فرمانده حفاظت حاج قاسم بود که همراه وی در 13 دی ماه سال 98 به شهادت رسید.🕊
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
از شهید مظفری نیا دو فرزند دختر دیگر نیز به یادگار مانده است. او وصیت کرده بود اگر فرزندش پسر است نامش را #علیرضا بگذارند...♥️
✍حالا علیرضا به دنیا آمده و تا همیشه حسرت #آغوش پدر را خواهد داشت😔
این کودکان در این انقلاب کم نبوده اند
مهم من و تو هستیم که با راه و رسم زندگی کردنمان، #شرمنده شان نشویم...🌸
#شهید_شهروز_مظفری_نیا
#دلشڪستھ_ادمین 💔
#علیرضا
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💢 #سلیمانی_چگونه_سلیمانی_شد2...😍
#فقط_برای_خدا
راه افتاد 🌹
به دختر یکی از #شهدا
سر بزند؛
پابرهنه....
تا برایش
کفش ببرند،
رسیده بود .....♥️
#مکتب_حاج_قاسم
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 ❣#کلیپ_صوت_مهدوی ❣
💽 لحظه ی سختِ شهادتِ امام زمان!😔
🌹آیا میدانید بعد از شهادتِ #امام_زمان، امام حسین بر بدنِ مُطهر ایشان نماز می خواند⁉️ و حکومت جهانی ایشان را ادامه میدهد؟🤔
🎤 #استاد_عالی ☘
🖥 ببینید و نشر دهید📡 ✅
🍃🌹🍃
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
♥❣فَاغْفِرْ لَنا فیما بَقِىَ مِنْهُ❣
#خدایا...!!♥️
ماه شعبان هم گذشت..😔
ما بازهم نتونستیم از خودمون بگذریم..😞
تو از ما بگذر...🌷
لحظات آخره خدا ...
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
🗯کسی که ختم قرآنش رابه امامش هدیه کند روز قیامت با اوخواهدبود.😍
🌼🌱🌼
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ازخاک تاافلاک
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠 💟 #عقیق_87 آیه با لبخند میگوید: چه جالب !مادرتم پزشکه!؟ _اوهوم
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠
💟 #عقیق_88
آیه با اجازه ای به جمع گفت و با خداحافظی کوتاهی از آنها خدا حافظی کرد. آیین خیره به او
رفتنش را تماشا میکرد. حتی قدم برداشتن های دخترک هم روی قاعده بود. تازگی ها بی آنکه
بداند حرکات این دختر را زیر نظر میگرفت. شبیه دیدن فیلم های جذاب و معمایی !
آیه سلام با نشاطی به ابوذر داد و ابوذر هم متقابلا پاسخش را داد. چند روزی میشد که درست و درمان همدیگر را ندیده بودند. ابوذر جعبه صورتی رنگی را از روی داشبورد برداشت و به آیه داد: بازش کن.
آیه کنجکاو در جعبه را باز کرد و با دیدن گردنبند ظریف و زیبای در آن جیغ خفیفی کشد و با
هیجان گفت:
_ای جونم زیر لفظی زهراست؟
ابوذر با لبخند سری به نشانه ی تایید تکان داد و گفت: خیلی قشنگه خیلی... انتخاب کیه؟
_عمه... دیروز با مامان رفتن انتخاب کردن من امروز رفتم تحویل گرفتم. زن گرفتن چه گرون
شده!
آیه میزند زیر خنده و میگوید: هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد!
_بعله! هر چی میکشیم از این طاووس و خواستن هاست دیگه!
آیه روی شانه هایش میزند و با تشر میگوید: خیلی هم دلت بخواد دختره قبول کرده زنت بشه آخوند دو... لاالهالاالله
_جان؟ من آخوند دوهزاریم؟ دختر من یه روحانی دینیم! نصف دخترای شهر آرزوشونه زن من بشن! آقا... متین... مومن.... تو دل برو.... با سواد مندس(مهندس!)... دیگه چی میخواید شما دخترا؟
_من من میکنی یاشیخ چه خبره؟
ابوذر بدون پاسخ دادن به آیه میگوید: میخوام بریم بام تهران!
_الان؟
_مگه چشه؟
_اولا اونجا برسیم از سرما یخ میزنیم دوما تا بریم دنبال زهرا کلی دیر میشه
ابوذر نگاهش کرد و گفت: با زهراجان نمیریم که!من و تو میریم! آخرین سفر مجردی آقا داداشت... خواهر برادری...
_ابوذری دیگه...
✍نیل۲
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ازخاک تاافلاک
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠 💟 #عقیق_88 آیه با اجازه ای به جمع گفت و با خداحافظی کوتاهی از آ
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠
💟 #عقیق_89
آیه محکم خودش را بغل کرده بود و خیره به چراغانی شهر بود.
- خیلی وقت بود نیومده بودیم اینجاها
ابوذر او را در آغوش گرفت تا بیشتر از این نلرزد: بزرگ شدیم آخه آبجی بزرگه وقت همو نداریم...
_راستی راستی فردا میخوای دختر مردمو بد بخت کنی؟
شانه های ابوذر از خنده لرزید و آیه گفت: خیلی دوست دارم داداشی میدونستی؟
ابوذر نفسی کشید و گفت: آیه هیچ وقت هیچ کدوممون... من، کمیل حتی اون جقله حس نکردیم. مامان تو رو به دنیا نیاورده و تو دختر مادرمون نیستی... یه تشکر بهت بدهکارم بابت تمام خواهریهایی که در حقمون کردی.
_شعر نگو مومن
بعد برگشت سمت ابوذر و خیره به چشمهایش گفت: زهرا خیلی ظریفه ،خیلی حساسه... مثل
همیشه مرد باش داداشی. خیلی دوستت داره نمیدونم شاید بیشتر از من ولی عشق تو چشماش غوغا میکنه! من از فردا قراره خواهر شوهر بشم... با خنده افزود: قراره آتیش بسوزونم! تو ولی یه شوهر نمونه باش واسه زن ناز نازیت
_چقدر این ننه بازی بهت میاد
آیه تنها میخندد... می اندیشد با تمام خستگی هایش چقدر نشاط دارد. چه چیزهای جدید میخواهد شروع شود. چه رنگ قشنگی میخواهد به زندگی اش پاشیده شود! شاید هیچ کس نمیدانست ولی خدا خوب میدانست آیه بعضی شبها دو رکعت نماز حاجت میخواند برای این حاجت که مردم دور برش را دوست داشته باشد. که خوب باشد.که آیه باشد!
نگاهی به دستان لرزان زهرا می اندازم و میگویم: کشتی خودتو از استرس عروس خانم!
لبخند مضطربی میزند و میگوید: تو که جای من نیستی آیه ...
ترانه گوشه لباسش را مرتب میکند و میگوید: از صبح تاحالا کم کم دو کیلو را لاغر کرده! میخندم و پرتقال پوست کنده را پر پر میکنم و تعارفش میکنم... با اکراه یک پر بر میدارد و بی اشتها آن را میخورد میپرسم: راستی حاج صادقو برای مراسم ازدواج راضی کردید؟
پرتقال را قورت میدهد و میگوید: نه راستش... فعلا که یک سال عقدیم کو حالا تا اون موقع...
سامیه کنجکاو میپرسد: قضیه چیه؟
میگویم: هیچی گویا دوتا کفتر عاشق توافق کردن عروسی نگیرن به جاش برن یه سفر زیارتی سیاحتی!
ترانه با بهت میگوید: نـــــــه...راست میگه زهرا؟
زهرا لبخندی میزند و میگوید: اوهوم... آخ اگه بشه چی میشه!
با صدای بلندی میخندم و در دل دعا میکنم که بشود!
مامان عمه در اتاق را باز میکند و میگوید: پاشید عروسو بیارید اتاق عقد. زهرا مضطرب تر از قبل به من نگاه میکند و من با آرامش چشم روی هم میگذارم و سعی میکنم آرامش کنم. هیجان انگیز است و زیبا...
مراسم عقد در خانه خود حاج صادق برگزار میشود و میزبان خود اوست. تقریبا همه میهمانها آمده اند. چادر مجلسی صورتی رنگم را سرم میکنم و چون احتمال میدهم نامحرمی در جمع باشد حدالامکان کیپش میکنم. به خواست هر دو مراسم مولودی خوانی است. ما که مشکلی نداشتیم اما نارضایتی در چهره نورا دیده میشد که خب خیلی هم مهم نبود!
عاقد پیر دوست داشتنی مان حاج رضاعلی است و چه نفس حقی دارد این مرد.
نورا قند میسابید و مامان عمه و مرضیه خانم تور را بالای سرشان گرفته بودند!
گوشه ای ایستاده بودم و زیر لب دعا میکردم برای خوشبختیشان. خوشی و لذت بردن از زندگی خیلی هم دور و دست نیافتنی نیست. همین بله دادن زهرا بعد از سه بار گل چیدن. همین پاک کردن عرق روی پیشانی ابوذر. همین کل کشیدن های از روی شادی. همین لبخند پدرانه بابا محمد. همین اشک شوق پریناز. همین محکم دست زدنهای کمیل و بالا و پایین پریدنهای سامره! زندگی و لذتهایش همینهاست دیگر...مگر نه؟
✍نیل۲
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯