eitaa logo
ازخاک تاافلاک
272 دنبال‌کننده
1هزار عکس
415 ویدیو
9 فایل
مهدیا (عج)! سرِ ّعاشق شدنم لطف طبیبانه ی توست ورنه عشق تو کجا این دل بیمارکجا؟! کاش درنافله ات نام مراهم ببری که دعای تو کجاعبدگنهکارکجا! 🌷"تقدیم به ساحت مقدس آخرین ذخیره الهی؛ امام عصر ارواحناه فداه"🌷 آیدی جهت انتقاد و پیشنهاد: @noorozzahra313
مشاهده در ایتا
دانلود
🌺🌺🌺🌺 #آیه_های_انتظار4 #سیدحسنی #سیدحسنی ظاهرا از فرزندان امام حسن مجتبی(ع) میباشد🍃 او از مکان خود تا کوفه رااز لوث وجودظالمان پاک میکند. 🥀 چون بااصحاب خودواردکوفه میشود، به او خبر میدهند که حضرت حجت(عج) و از مدینه به مکه تشریف آورده است. ❤️ پس بااصحاب خود، خدمت آن حضرت مشرف میشوند و از آن حضرت مطالبه دلائل امامت و مواریث انبیا را مینماید🍃 ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
#آیه_های_انتظار4 #سیدحسنی 🥀🥀🥀🌿🌿🌿🥀🥀🥀 او میداند که حضرت مهدی(ع )برحق است، ولیکن مقصودش این است که حقیقت امام را بر مردم و اصحاب خود ظاهر نماید. 🍃 🌹پس از آن حضرت دلائل رابرای او ظاهر میکند. وقتی #سیدحسنی یقین به صدق امام پیدا میکند، میگوید: 🍃"الله اکبر دستت را بده تا باتو بیعت کنم"🍃 با او بیعت میکند و به پیروی از او سپاهش نیز, بیعت میکند. 📚منبع: بحارالانور ج 52ص115 (به نقل از فرهنگ موعود، حسین کریمشاهی ص130) 🌹🍃🌹🍃🍃🌹🍃🌹🍃🍃🌹🍃🌹 ══════°✦ ❃ @Azkhaktaaflak ❃ ✦°══════
ازخاک تاافلاک
🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸 🌸 📝 #رمان_عاشقانه_مذهبی_جانم_میرود #قسمت_دوازدهم با حال آشفته ای در کوچ
🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸 🌸 📝 _خانم . با صدای پسری نگاهش را به سمت دیگر چرخاند. چند پسر با فاصله کمی دورتر از او ایستاده بودند. با خودش گفت به تیپ و قیافه اشان نمی آید که مزاحم باشن. اما با نزدیک شدنشان یکی از همان پسرها با حالتی چندش آور رو به مهیا گفت : _چرا تنها تنها. میگفتی بیایم پیشت . دوستانش شروع کردن به خندیدن 😁 مهیا با اخم گفت😠 _مزاحم نشید. و به طرف خروجی پارک حرکت کرد. آن ها پشت سرش حرکت می کردن. به تیکه های پسرا اهمیتی نداد و کمی سرعتش را بیشتر کرد. ناگهان دستی را روی بازویش✋ احساس کرد و به طرف مخالف کشیده شد. با دیدن دست یکی از اون پسرا که محکم دستش را گرفته شوکه شد😳. ترس تمام وجودش را گرفت😰 هر چقدر تقلّا می کرد نمی توانست از دست آن ها خلاص شود. مهیا روی دست پسره خم شد و محکم دستش را گاز گرفت. پسره فریاد کشید و دستش از دور بازوی مهیا شل شد. مهیا هم از این فرصت طلایی استفاده کرد و شروع کرد به دویدن . هر چقدر می دوید پسرها هم به دنبالش بودند. پسره فریاد و تهدید می کرد : _بزار بگیرمت دختره وحشی میکشمت. پاهایش درد گرفته بودند. چقدر خودش را نفرین کرده بود که چرا این کفش ها را پایش کرده بود . با دیدن چراغ های نیمه روشن هیئت با خوشحالی به طرف هیئت دوید .😊 با نزدیکی به هیئت شهاب را از دور دید که مشغول جمع جور کردن بود وهیچکس دوروبرش نبود مثل اینکه مراسم تمام شده بود. مهیا آنقدر خوشحال بود که کسی پیدا شد که اورا از شر این پسرهای مزاحم راحت کند که بی اختیار شروع کرد :فریاد زدن . _سید، شهاب، شهاب... ..... ✍نویسنده: 💐💖الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💖💐 ══════°✦ ❃ @Azkhaktaaflak ❃ ✦°══════ 🌸 🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸🌼🌸
ازخاک تاافلاک
🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸 🌸 📝 #رمان_عاشقانه_مذهبی_جانم_میرود #قسمت_سیزدهم _خانم . با صدای پسری ن
🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸 🌸 📝 شهاب با دیدن دختری که با ترس به سمتش می دوید و اسمش را فریاد می زد نگران شد. اول فکر می کرد شاید مریم است اما با نزدیک شدن مهیا او را شناخت . مهیا به سمت او آمد فاصله اشان خیلی به هم نزدیک بود شهاب از او فاصله گرفت . مهیا نفس نفس می زد و نمی توانست چیزی بگویید. _حالتون خوبه ؟؟ مهیا در جواب شهاب فقط توانست سرش را به معنی نه تکان دهد. شهاب نگرانتر شد. _حال آقای معتمد بد شده ؟؟ تا مهیا می خواست جواب بدهد پسرها رسیدن. مهیا با ترس پشت شهاب خودش را پنهان کرد . شهاب از او فاصله گرفت و به او چشم غره ای رفت که فاصله را حفظ کند. با دیدن پسر ها کم کم متوجه قضیه شد. شهاب با اخم 😠به سمت پسرها رفت : _بفرمایید کاری داشتید؟؟ یکی از پسرها جلو آمد : _ما کار داشتیم که شما داری مزاحم کارمون میشی اخوی و برادر .و خنده ای کرد . _اونوقت کارتون چی هست ؟ _فضولی بهتون نیومده برادر شما به طاعات و عباداتت برس . شهاب دستانش را در جیب شلوارش فرو برد . با اخم در چشمانِ پسره خیره شد : _بله درست میگن، خانم معتمد شما بفرمایید برید منزلتون من هم اینجا رو جمع جور کنم واینکه مزاحم کار آقایون نباشیم . مهیا با تعجب به شهاب نگاه می کرد شهاب برگشت _بفرمایید دیگه برید. _چرا خودش بره ما هستیم. میرسونیمش. ریسکه یه جیگری رو اینطور موقعی تنها تو خیابون.... شهاب یه طرفش رفت و نگذاشت صحبتش را ادامه دهد . دستش را محکم پیچاند و در گوشش غرید : _لازم نیست تویِ عوضی کسیو برسونی 😡 و مشتی حواله ی چشمش کرد... ..... ✍نویسنده: 💐💖الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💖💐 ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯ 🌸 🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸🌼🌸
ازخاک تاافلاک
🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸 🌸 📝 #رمان_عاشقانه_مذهبی_جانم_میرود #قسمت_چهاردهم شهاب با دیدن دختری که
🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸 🌸 📝 با فریاد شهاب به خودش آمد. _چرا تکون نمی خورید برید دیگه😡 بلند تر فریاد زد: _برید. مهیا به سمت پایگاه دوید وارد شد و در راقفل کرد. همان اتاقی بود که آن شب وقتی حالش بد شد اینجا خوابیده بود. از پنجره نگاهی کرد کسی این اطراف نبود و شهاب بدجور در حال کتک خوردن بود وضعیتش خیلی بد بود. تنهاکاری که می توانست انجام دهد این بود که از خودش دفاع می کرد باید کاری می کرد. تلفنش هم همراهش نبود. نگاهی به اطرافش انداخت. گیج بود نمی دانست چی کاری باید انجام دهد. از استرس و ترس دستانش یخ کرده بودند. با دیدن تلفن به سمتش دوید. گریه اش گرفته بود😭 دستانش می لرزید. نمی توانست آن را به برق وصل کند. دستانش می لرزید وکنترل کردنشان سخت بود .اشکانش روی گونه هایش سرازیر شد. _اه خدای من چیکار کنم.😔 با هق هق به تلاشش ادامه داد. با کلی دردسر آن را وصل کرد با ذوق گوشی را بلند کرد ولی تلفن قطع بود دیگر نمی دانست چیکار کند محکم تلفن را به دیوار کوبید.و داد زد: _لعنت بهت.😭 صورتش را با دست پوشاند و هق هق می کرد.😭 به ذهنش رسید برود و کسی را پیدا کند تا آن ها را کمک کند. خواست از جایش بلند شود ولی با شنیدن آخ کسی و داد یکی از پسرها که مدام با عصبانیت می گفت: _کشتیش عوضی کشتیش. دیگر نتوانست بلند شود . سر جایش افتاد ،فقط به در خیره بود نمی توانست بلند شود و برود ببیند که چه اتفاقی افتاده. امید داشت که الان شهاب بیاید و به او بگویید همه چیز تمام شده اما خبری نشد. آرام آرام دستش را روی دیوار گذاشت و بلند شد به طرف در رفت در را باز کرد. به اطراف نگاهی کرد خبری از هیچکس نبود جلوتر رفت از دور کسی را دید که بر روی زمین افتاده کم کم به طرفش رفت .دعا می کرد که شهاب نباشد با دیدن جسم غرق در خونِ شهاب جیغی زد... ..... ✍نویسنده: 💐💖الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💖💐 ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮     🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯ 🌸 🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸 🌸 📝 در کنار جسم خونین شهاب زانو زد. شوکه شده بود باور نمے کرد که این شهاب است. نگاهی به جای زخم انداخت جای بریدگی عمیق بود حدس زد که چاقو خورده بود تکانش داد. _آقا. _شهاب .سید توروخدا یه چیزی بگو جواب نشنید شروع کرد به هق هق کردن بلند داد زد : _کمک کمک یکی بهم کمک کنه. ولی فایده ای نداشت نبضش را گرفت کند می زد. از جای خود بلند شد و سر گردان دور خودش می چرخید . با دیدن تلفن عمومی به سمتش دوید. تلفن را برداشت و زود شماره را گرفت . _الو بفرمایید. _الو یکی اینجا چاقو خورده . _آروم باشید لطفا، تا بتونید به سوالاتم جواب بدید . ـ باشه . _اول آدرسو بدید. ـــ ..... _نبضش میزنه؟ _آره ولی خیلی کند. _خونش بند اومده یا نه ؟ _نه خونش بند نیومده. _یه دستمال تمیز روی زخمش میزاری و آروم فشار میدی. _خب یگه چیکار کنم؟ _فقط همین. مهیا نزاشت خانومه ادامه بده زود تلفنو گذاشت. و به طرف پایگاه رفت و یک دستمال پیدا کرد کنار شهاب زانو زد. نگاهی به او انداخت رنگ صورتش پریده بود لبانش هم خشک و کبود بودند. _ وای خدای من نکنه مرده شهاب. سید توروخدا جواب بده. دستمال را روی زخمش گذاشت از استرس دستانش می لرزیدند. محکم فشار داد که شهاب از درد چشمانش را آرام باز کرد. مهیا نفس راحتی کشید . تا خواست از او بپرسد حالش خوب است . شهاب چشمانش را بست . اه لعنتی. با صدای آمبولانس خوشحال سر پا ایستاد.😊 دو نفر با برانکارد به طرفشان دویدند. بالای سر شهاب نشستند .یکی نبضشو میگرفت یکی آمپول میزد. مهیا کناری ایستاد و ناخن هایش را از استرس می جوید... ..... ✍نویسنده: 💐💖الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💖💐 ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮     🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯ 🌸 🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🍂🍂🍂🍂 🌼🍃شيطان اندازه‌ي ئ حبّه قند است گاهي ميافتد توي فنجانِ دلِ ما حل مي شود آرام آرام بي آنڪه اصلاً ما بفهميم و روحمان سر ميڪشد آن را آن چاي شيرين را شيطانِ زهرآگينِ ديرين را. آن وقت او خون ميشود در خانه‌ی تن ميچرخد و ميگردد و ميماند آنجا او ميشود من 🌼🍃طعم دهانم تلخِ تلخ است انگار سمي قطره قطره رفته ميان تار و پودم اين لڪه‌ها چيست؟ بر روح سر تا پا ڪبودم! اي واي پيش از آنڪه از اين سم بميرم بـايـــــد ڪه از دست خـــــودتــــــــــ دارو بگيرم اي آنڪه دارو خانه‌ات هر موقع باز است من ناخوشم داروي من راز و نيـــــاز است چشمان من ابر است و هي باران ميآيد اما بگــــــــــو ڪي ميرود اين درد و ڪي درمان ميآيد؟ 🌼🍃شب بود اما صبح آمده اين دوروبرها اين ردّ پاي روشن ٺو هست اين بال و پرها 🌼🍃لطفت برايم نسخه پيچيد: يڪ شيشه شربت آسمان يڪ قرصِ خورشيد يڪ استڪان ياد ٺـــــو را بـــــايـــــد بنوشم ❣معجوني از نـــــور و دعـــــا بايد بنوشم شبتون پراز نگاه خداوند❤️ 🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂 ══════°✦ ❃ @Azkhaktaaflak ❃ ✦°══════
دیروزت خوب یا بد . مهم نیست🍃 روز دیگریست.🌹 قدری 🌺شادی با خود به خانه 🏡ببر راه خانه ات را که گرفت با پای خودش می آید 💐 شک نکن.😊 درود صبح تون بخیر ❤️ ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮     🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
#روایات #اذکار #چه_ذکری_برای_تقوای_بیشتر_مؤثر_است؟ 🍃در روایت هست که پیامبر فرمودند: «کلمه «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» بهترین صفتی است که انبیا گذشته گفتند و من هم میگویم». 🔹چون این ذکرمربوط به خداست وخدااشرف موجودات است،ازاین جهت ذکرش اشرف اذکار است. باز هم درروایت هست: «أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ قَالَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مِائَةَ مَرَّةٍ» وأعظَمُ مِنهُم مَن زادَ عنهُ. افضل از صد بار گفتن،این است که بیشترازهمه بگوید. این ذکر،ذکرخداست وزیادبایدگفته شود. «آیت الله خوشوقت» ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮     🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
🥀🥀🍃🥀🥀🍃🥀🥀🍃🥀🥀🍃🥀🥀 👸خانم عزیز ❌"با شوهرت🤵لج نکن؛ رگ خوابشو پیدا کن...!" 🍃 هوشمندی یه به پیدا کردن این رگ خواب در همسرش وخانواده‌ی همسرشه! 👈 بهترین راه ورود به ❤️ آقایونی که توی فرهنگ ما بزرگ شدن، ارتباطی صمیمانه با خونوادشون هست. 👈 خانم‌های عزیز؛ شما با شکایت‌های وقت و بی‌وقت از مادر شوهرتون پیش همسرتون، اصلا از مهر مادری کم نمی‌کنید! 👈 مگه وقتی که همسرتون از مادر خودتون بیاد شکایت کنه از مهر مادرتون کم میشه براتون؟!!! ✅ با اینکار اون چیزی که از دست می‌دید ارج و منزلت خودتون در نگاه همسرتون هست. فقط همین ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮     🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
🌹🍃🌹🍃 #همسرداری #آقایان_بدانند #آقایان 🤵باید بدانند که همسرشان فارغ از مخارج روزمره منزل، نیاز به دریافت مبلغی💶 پول دارد! 🔴 و مهم اینکه نباید از #همسرش درباره این مبلغ، حسابرسی کنند. 🔵تا #خانم بدون دغدغه و آزادانه هر طور که صلاح می‌داند، برای خانواده‌اش، هزینه کند و یا پس‌انداز نماید. ✔️ میزان آن مبلغ بستگی به شرایط اقتصادی مرد دارد ولی مهم این است که این حس #زن تامین شود. ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮     🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯