4_452715601975052356.mp3
1.15M
سوره #بقره❤️
صفحه ی ۴۳🌹
@azsargozashteha💚
شاید برای شما هم اتفاق بیفتد🔞⛔
#تجربه_اعضا ❤️ سلام ادمین عزیز داستان زندگیه من اینجوریه که بچه ی بزرگ یه خانواده ۶ نفره هستم. ۲۲
#ادامه
میگفتم هرطور دوس داری باهات رفتار کنن با بقیه رفتار کن و یه چیز دیگه سالمندی که ساکشن میشه نمیتونه صحبت کنه.
مریضی که الان پیششم اینجوریه. علاوه بر این میلیمتری ام حرکت نداره.
خالم وقتی که دید گریه میکرد میگفت خاله تو که سنی نداری نمیفهمی الان چی به روز خودتو روحیه ات میاد
ولی من تو این یه سال خیلی چیزا یاد گرفتم. خیلی درکم بیشتر شد. خیلی بزرگ شدم.
اونایی که ساز مخالف هم میزنن بودن البته بهم میگفتن تو چجوری میتونی پوشک عوض کنی؟
چجوری میتونی کل هفته پیرزن ببینی و شبا با وحشت بخوابی
و من فقط لبخند میزدمو میگفتم هرکس زندگی و ارامش خودشو تو یه چیزی میبینه دیگه.
ارزوم بود برم دانشگاه. به امید دانشگاه درس میخوندم.
شرایطمون جور نبود. حقوق میگرفتم خوب بود
میتونستم دنبال علاقه ها برم ولی وجدانم نذاشت.
ما ۵، ۶ سالی میشد تلوزیون نداشتیم و اگه هر کسی میگفت فلان فیلمو اینا من میگفتم نبابا
ما اهل فیلم دیدن نیستیم ولی در واقع تلوزیون که مال جهاز مامانم بود قدیمی و خراب بود.
ینی کل وسایل خونمون جهاز مامانم بود که بیشترش خراب شده بود.
منو خواهر و برادرم به لباس پوشیدنمون خیلی اهمیت میدیم.
با خودم گفتم درسته ارزوی دانشگاه رفتن رو دارم.
وسایل خونمون خوب نیست. اومدم یه مقدار پول جمع کردم تو دو مرحله وسایل خونمونو خریدم
در حد جهاز یه تازه عروس که چیزای نیازشو بخره. حتی اتو نداشتیم جاروبرقی نداشتیم
لباسشویی داشتیم ولی خراب شده بود.
تو دو مرحله قسطی خریدم و دارم قسطشو میدم و وسطش دو تا وام خونگی هم شرکت کردم و خواهرم کرایه خونه رو میده.
مامانم میگه چرا اینکارو میکنین من شرمنده میشم.
گفتم چرا شرمنده؟ ما تو این خونه داریم زندگی میکنیم.
@azsargozashteha💚
#ادامه_دارد
شاید برای شما هم اتفاق بیفتد🔞⛔
#قسمت_پنجاه_دو نمیدونستم این چند روز چطور باید دوریش رو تحمل کنم؟ نگاه دیگه ای بهش انداختم و گفت
#قسمت_پنجاه_سه
خندیدم و گفتم: آخه نامرتبه.. من چه می دونستم می خوای بیای؟!..
شقایق چشم غره ای رفت و گفت: خودم مرتبش می کنم تنبل خان..
به طرف خونه حرکت کردم. وقتی رسیدیم رو به شقایق گفتم: ایشالا واسه خودمون یه خونه ای حاضر می کنم که همه انگشت به دهن بمونن..
شقایق دستاشو برد آسمون و گفت: ایشالا!..
با خنده وارد خونه شدیم. چون خونه ی مجردی بود چیز زیادی نداشتم.
بیشتر لوازم ضروری زندگی بود. خانوادم خیلی اصرار داشتن برم باهاشون زندگی کنم ولی دوست داشتم تنها باشم.
حس بدی داشتم به اینکه تو اون سن یا پدر و مادرم زندگی کنم.
می دونستم مامان بیچاره همیشه نگران غذا خوردن منه واسه همین سعی می کردم بیشتر وقتا برم خونشون غذا بخورم. شقایق داشت اطرافو نگاه می کرد که گفتم: ببخشید اگه همه جا نامرتبه..
سرشو تکون داد و خندید
رفتم براش قهوه حاضر کردم و آوردم. رو مبل نشسته بود و داشت با گوشیش ور می رفت. سینی رو گذاشتم جلوش و گفتم: ببینم شام چی دوست داری سفارش بدم؟.. یکم فکر کرد و گفت: .....
_چیزی نداری خودم آشپزی کنم؟.. با لودگی گفتم: مگه بلدی؟..
اخم کرد و گفت: یه چیز بپزم انگشتاتم بخوری..
بعد اینکه قهوه رو خورد رفت آشپزخونه تا شام درست کنه.
رفتم کمکش تا هر چی لازم داشت براش بیارم.
میون خنده و شوخی یکم ماکارانی درست کردیم و منتظر شدیم تا دم بکشه. شقایق دستاشو شست و گفت: بعد از ناهار منو ببر خونه ی دوستم
گفتم: البته!.. چشم
@azsargozashteha💚
⚜️⚜️⚜️⚜️
کاش سیلی شـود اشک تـو، که ما را ببرد
که مرا با تو در آمیزد و زین جا ببرد
ترسم این سیل فنا ، جا بگذارد ما را
یا جدایت بکند از من و تنها ببرد
گر مرا نیز برد با تو ، تفاوت نکند
که به مرداب کشد یا سوی دریا ببرد
گرچه تقدیر ، به توفان جنون می ماند
ــ دور خیزیده که بنیاد من از جا ببرد ــ
لیک مجنون چه غم از باد بیابانش اگر
مشت خاکستری از وی سوی لیلا ببرد ؟
□
عشق خورشید،چه عشقی است؟ که با
جاذبه ای
ذرّه ای بی سر و پا را ، به ثریا ببرد
زهیآندل کهبه غارترودازعشقکهعشق
با چراغ آیــد و گنجینه به یغما ببـرد
#استاد_حسین_منزوی
#تلنگر
☘🌼 محاکمه دزد نان
ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﻬﺮﻫﺎﯼ ﮐﺎﻧﺎﺩﺍ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﺯﺩﯾﺪﻥ ﻧﺎﻥ. ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺶ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﮐﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭا ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﮐﺮﺩ: «ﺧﯿﻠﯽ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻮﺩ ﺑﻤﯿﺮﻡ!»
ﻗﺎﺿﯽ ﮔﻔﺖ: «ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ میدانی ﮐﻪ ﺩﺯﺩ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻣﻦ ﺩﻩ ﺩﻻﺭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ میدانم ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ آن را ﻧﺪﺍﺭﯼ، ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ میکنم.»
ﺩﺭ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﻤﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﻗﺎﺿﯽ ﺩﻩ ﺩﻻﺭ ﺍﺯ ﺟﯿﺐ ﺧﻮﺩ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩ ﺑﺎﺑﺖ ﺣﮑﻢ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺷﻮﺩ. ﺳﭙﺲ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﻭ باید ﺩﻩ ﺩﻻﺭ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﯿﺪ ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺷﻬﺮﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ میکنید ﮐﻪ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﻣﺠﺒﻮﺭ میشود ﯾﮏ ﻧﺎﻥ ﺩﺯﺩﯼ ﮐﻨﺪ.»
ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﺟﻠﺴﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ حدود پانصد ﺩﻻﺭ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ که ﻗﺎﺿﯽ آن را ﺑﻪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺨﺸﯿﺪ.
@azsargozashteha 💚
شاید برای شما هم اتفاق بیفتد🔞⛔
#ادامه میگفتم هرطور دوس داری باهات رفتار کنن با بقیه رفتار کن و یه چیز دیگه سالمندی که ساکشن میش
#تجربه_اعضا
#قسمت_پایانی ❤️
هنوز یادم نرفته زحمتاتو. شب تا صبح نون میپختی.
روزا تو مغازه کار میکردی. الانم که صبح تا شب تو فروشگاه کار میکنی.
باید درد زایمانتو جبران کنم. باید شب بیداریاتو جبران کنم. هرچند جبران نمیشه.
دوستان واسم دعا کنید شرایطی واسم پیش بیاد که دیگه نذارم مامانم کار کنه بشینه تو خونش به زندگیش برسه.
از بچگی دوس داشتم وکیل یا روانشناس بشم و همیشه هم فاز وکیل بودن یا روانشناس بودن برمیدارم.
من با ۲۲ سال سن موهام سفید شده ولی سفیدی موهامو دوس دارم و اصلا بابتش نگران نیستم چون این سفیدی خیلی چیزا بهم یاد داد.
وقتی از خوزستان اومدیم اصفهان حتی هزار تومن هم پول نداشتیم.
خالم بهمون داد ما سال بعد بهش پس دادیم و یه مقدار تو این یک سال خودمون کار کردیم و جمع کردیم.
الان شرایطمون خیلی بهتر شده.
چیزی که از زندگی یاد گرفتم اینه که خیلی گریه کردم خیلی ناراحت شدم خیلی شکستم.
شبای زیادی تو زندگیم بوده که فکر میکردم صبح نمیشه ولی شد.
وقتای زیادی بوده که فکر میکردم این وضعیت بد بهتر نمیشه ولی شد و فهمیدم که دنیا ارزش نداره اونم دنیایی که گرون توش زندگی میکنیم و ارزون میمیریم.
میخوام واسم دعا کنین بتونم ارامش بیشتری به زندگی مامانم ببخشم خودم بتونم دانشگاه برم. الان دو ساله عاشق کسی هستم دعا کنید اگه قسمتمه به صلاحمه به سمتم بیاد اگه نه که مهرش از دلم بیوفته.
یبار داشتم گریه میکردم خیلی حال دلم بد بود دختر خالم ازم بزرگتره بهم گفت تو الگوی منی نشکن جلوم تو قوی تر از این حرفایی علاوه بر اینکه حرفش خیلی به دلم نشست همون روز یاد گرفتم هیچ چیز بهتر از حال دل خوب نیست . واسه دلهای همدیگه حال خوب بخوایم.
#پایان
شاید برای شما هم اتفاق بیفتد🔞⛔
#قسمت_پنجاه_سه خندیدم و گفتم: آخه نامرتبه.. من چه می دونستم می خوای بیای؟!.. شقایق چشم غره ای رف
#قسمت_پنجاه_چهار
داشتم همون طور نگاهش می کردم که یه دفعه چشمم خورد به گردنبندی که توی گردنش بدجور خودنمایی می کرد.
بهت زده رفتم جلو و با تعجب پرسیدم: شقایق این... گردنبند؟...
نگاه مفتخری بهش انداخت و گفت: مامانم داده بهم.
از وقتی که دیگه بزرگ شدم و می تونم از خودم مراقبت کنم، میگه از مادرش بهش رسیده..
رفتم جلو گردنبند و خوب نگاه کردم. امکان نداشت.
مگه از اون گردنبند فقط یدونه تو دنیا وجود داشت؟! خوب نگاهش کردم و گفتم: می دونی چقد پولشه؟ خیلی خطرناکه گردنته..
دستی روش کشید و گفت: همیشه که نمیندازم.
این دفعه مامانم گفتم بندازم چون قرار بود برن جایی تو خونه نبود بهتر می شد..
یکم فکر کردم شقایق تو اکانتش که فامیلیشو نوشته بود، درست همون فامیلی یاسمن بود!
چرا تا حالا به ذهنم نرسیده بود؟
چرا اصلا شک نکرده بودم؟ یعنی انقد از عشق پر شده بودم که به هیچی دقت نکردم؟
با تته پته پرسیدم: ببینم تو اینجا پدربزرگ و مادربزرگت... کدوم طرفان؟... اخمی کرد و گفت: فرزاد این سوالا چیه می پرسی دیوونه شدی؟..
رفتم جلوتر با اضطراب پرسیدم: اسم پدرت.. یوسفه؟!..
چشمای شقایق حسابی گرد شده بود. با تعجب پرسید: آره... از کجا می دونی چطور مگه؟..
حس کسی رو داشتم که با پتک کوبیدن تو سرش و یه سطل آب یخ هم ریختن روش.
اصلا جمله کم آورده بودم. لال شده بودم.
این چه سرنوشتی بود که بعد از اینهمه سختی باید به اینجا می رسیدم؟ قلبم داشت تیر می کشید.
نفس کشیدن واسم سخت شده بود. سر خوردم نشستم روی زمین
شقایق نگران بلند شد و آخ خفه ای گفت.
@azsargozashteha💚
4_452715601975052358.mp3
1.24M
سوره #بقره❤️
صفحه ی ۴۴🌹
@azsargozashteha💚