22.07M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ سوال
⁉️ اگه خدا از روح خودش در ما دمیده است یعنی خدا در آخرت می خواهد روح خودش را عذاب کند؟
🎙 استاد محمدی شاهرودی
┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈
💚
✨✨✨
@ba_khodabash1
✨✨✨
27.17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 لوح سفید
روایتی از دلیل بخشیده شدن گناهان تجربه گر
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
#زندگی_پس_از_زندگی
#تجربه_نزدیک_به_مرگ
💚
✨✨✨
@ba_khodabash1
✨✨✨
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 وقتی دنیا به پایان می رسد آخرین مخلوق روی زمین کیست و چگونه می میرد؟؟؟
💚
✨✨✨
@ba_khodabash1
✨✨✨
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💥 گناهت را مخفی کن و بخشیده شو!!!
💠 استاد مسعود عالی
💚
✨✨✨
@ba_khodabash1
✨✨✨
🥀⃟❥ᬉᭂ🌹ᬉᭂᭂ❥⃟🥀🥀⃟❥ᬉᭂ🌹ᬉᭂᭂ❥⃟🥀
⭕️ لطفا ارزشش را داشته باش
حدود ده سال پیش، از همهجا ناامید شده بودم و نمیتوانستم زندگیام را جمع کنم.
دوره دانشگاه را تازه تمام کرده بودم و کار پیدا نمیکردم. پدرم بیمار بود. وضعیت اقتصادی به شدت دشواری داشتیم و صاحبخانه مهلتی را تعیین کرده بود تا خانه را تخلیه کنیم.
هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم.
روزی از دانشگاه تماس گرفتند و گفتند:
«کتابی که امانت بردهای را باید برگردانی!» رفتم کتاب را تحویل دهم.
در راه کتابخانه، توجهم به مکالمهی یکی از اساتید با شخصی دیگر جلب شد. از مکالمه فهمیدم که آن شخص، صاحب کارخانهای است که با رشتهی تحصیلی من مرتبط بود.
آرام پشت سرشان حرکت کردم. بلافاصله که از هم خداحافظی کردند، به سمت آن شخص رفتم.
بیمقدمه به او گفتم: «لطفا کمکم کنید!» با آرامش در چشمانم خیره شد. تعجب نکرده بود.
ظاهرا این نگاه برایش آشنا بود.
با حوصله به حرفهایم گوش داد و در نهایت گفت:
«از فردا بیا سر کار!»
فردای آن روز رفتم و در کارخانه مشغول به کار شدم. مشخص بود که به نیرویی احتیاج نداشت و صرفا به خاطر کمک به من، راضی شد سر کار بروم.
مرا دید و گفت: «این فرصت در اختیار تو! امیدوارم بتوانی از آن استفاده کنی!» من از همان روز، بیوقفه کار کردم. چندبرابر بیشتر از آنچه از من انتظار داشتند، کار میکردم. آنچنان تلاش کردم که پس از ده سال، کارخانهی خودم را احداث کردم و اکنون با آن مرد بزرگ، پروژههای مشترک زیادی داریم.
دیروز پس از پایان یک جلسه به او گفتم:
«بعید میدانم لطفی که به من کردید را هرگز بتوانم جبران کنم!» گفت: «میتوانی جبران کنی!»
گفتم: «هر کاری که باشد حاضرم برای شما انجام دهم!» در پاسخ گفت: «برای من نیازی نیست کاری بکنی! برای جبران، دست هرکسی که شجاعانه از تو کمک خواست را بگیر!»
این را گفت و رفت. در حالی که من عمیقا در حال لذت بردن از این پاسخ و فکر کردن به آن، میخکوب شده بودم، برگشت و گفت:
«البته فراموش نکن که او نیز شایستهی این کمک باشد» پرسیدم: «چه کسی شایستهی کمک هست؟»
گفت: «کسی که چندین برابر کمکی که تو به او میکنی، خودش به خودش کمک میکند»
سه درس مهمی که من از داستان زندگی خودم گرفتم:
درس اول: هر وقت که زمین خوردیم، کمک بخواهیم. در کتاب «پسرک، موش کور، روباه و اسب»، پسرک از اسب میپرسد: «شجاعانهترین حرفی که تا حالا زدی چه بوده است؟» اسب پاسخ میدهد: «کمک!»
درس دوم: وقتی از زمین بلند شدیم و شرایط بحرانی را پشت سر گذاشتیم، نقش ما تغییر میکند. این بار ما هستیم که باید به کسی که زمین خورده است کمک کنیم.
درس سوم (و شاید مهمترین درس): وقتی کمک گرفتیم، با تمام وجود برای بهبود وضع خودمان تلاش کنیم. یادمان باشد که اگر زمین خوردیم و کسی دستمان را گرفت، خود را روی شانهی او نیندازیم.
ما هم تمام تلاشمان را بکنیم تا از زمین بلند شویم. آن کسی که به ما کمک میکند، خودش ممکن است در شرایط ایدهآلی قرار نداشته باشد.
پس باید حواسمان باشد که به او آسیب نزنیم. برخی از ما وقتی کسی به کمک میآید، خود را کنار میکشیم، تمام مسئولیت زندگی خود را به او تحمیل میکنیم و او را از پا در میآوریم. درست است که ما انسانها نباید همدیگر را تنها بگذاریم، اما این را هم نباید فراموش کنیم که در هر شرایطی هم که باشیم، «هیچکس مسئول زندگی ما نیست!»
در فیلم بینظیرِ «نجات سرباز رایان»، افراد زیادی به خاطر «سرباز رایان» کشته میشوند تا او را نجات دهند. در پایان فیلم، فرمانده به «سرباز رایان» میگوید:
«یادت باشه همیشه طوری زندگی کنی که ارزش کاری که برات انجام شد را داشته باشی!»
@ba_khodabash1
─┅═ೋ❅📘📖📒❅ೋ═┅─
#حکایت
💟فوت کوزه گری
💢كوزهگری بود كه كوزه و كاسه لعابی میساخت. خیلی هم مشتری داشت. این كوزهگر یك شاگرد زرنگ داشت. چون كوزهگر شاگردش را خیلی دوست داشت و از یاد دادن به او كوتاهی نمیكرد. چند سال گذشت و شاگرد تمام كارهای كوزهگری و كاسهگری را یاد گرفت و پیش خودش فكر كرد كه حالا میتواند یك كارگاه جدا درست كند. به همین جهت بهانه گرفت و به استادش گفت: «مزد من كم است.» كوزهگر قدری مزدش را زیاد كرد ولی شاگرد باز هم راضی نشد و پس از چند روز گفت: «من با این مزد نمیتوانم كار كنم.» كوزهگر گفت: «آیا در این شهر كسی را میشناسی كه از این بیشتر به تو مزد بدهد؟» شاگرد گفت: «نه! نمیشناسم ولی خودم میتوانم یك كوزهگری باز كنم.» كوزهگر گفت: «بسیار خب، ولی بدان من خیلی زحمت كشیدم تا كارهای كوزهگری را به تو یاد دادم، انصاف نیست كه مرا تنها بگذاری.» شاگرد گفت: «درست است ولی دیگر حاضر نیستم اینجا كار كنم.» كوزهگر گفت: «بسیار خب، حالا بیا شش ماه هم با ما بساز تا یك شاگرد پیدا كنم.» شاگرد گفت: «نه! حرف مرد یكی است.» شاگرد رفت و یك كارگاه كوزهگری باز كرد و مقداری كوزه و كاسههای لعابی ساخت تا با استادش رقابت كند و بازار كارهای استادش را بگیرد. ولی هر چه ساخت دید بیرنگ و كدر است و مثل كاسههای ساخت استادش نیست. هر چه فكر کرد دید اشتباهی در درست كردن آنها نكرده ولی كاسهها خوب نشدهاند. بعد از فكر زیاد فهمید كه یك چیز از كارها را یاد نگرفته است. پیش استادش رفت و درحالی كه یكی از كاسههایش دستش بود به استادش گفت:
💛
«ای استاد عزیز، حقیقت این بود كه من میخواستم با تو رقابت كنم ولی هرچه سعی كردم كاسههایم بهتر از این نشد. آیا ممكن است به من بگویی كه چرا اینطور شده؟» كوزهگر پرسید: «خاك را از كدام معدن آوردی؟» گفت: «از فلان معدن.» استاد گفت: «درست است، گل را چطور خمیر كردی؟» گفت: «اینطور...» استاد گفت: «این هم درست، لعاب شیشه را چطور ساختی؟» گفت: «اینطور...» استاد گفت: «درست است، آتش كوره را چه جور روشن كردی؟» شاگرد گفت: «همانطور كه تو میكردی.» استاد گفت: «بسیار خب، تو مرا در این موقع تنها گذاشتی و دل مرا شكستی. من از تو شكایت ندارم چون هر شاگردی یك روز باید استاد شود ولی اگر بیایی و یكسال دیگر برای من كار كنی یاد میگیری.» شاگرد قبول كرد و به كارگاه برگشت ولی دید تمام كارها همانطور مثل همیشه است. یك سال تمام شد. شاگرد پیش استاد رفت. استاد گفت: «حالا كه پسر خوبی شدی بیا تا یادت بدهم.» استاد رفت كنار كوره و به شاگردش گفت: «كاسهها را بده تا در كوره بچینم و خوب هم چشمانت را باز كن تا فوت و فن كار را یاد بگیری.» استاد كاسهها را از دست شاگرد گرفت و وقتی خواست توی كوره بگذارد چند تا فوت محكم به كاسهها كرد و گرد و خاكی را كه از آنها بلند شد به شاگردش نشان داد و گفت: «همه حرفها در همین فوتش هست. تو این فوت را نمیكردی.» شاگرد گفت: «نه، من فوت نمیكردم ولی این كار چه ربطی به رنگ لعاب دارد؟» استاد گفت: «ربطش اینست، وقتی كه این كاسهها ساخته میشود چند روز در كارگاه میماند و گرد و خاك روشان مینشیند. وقتی چند تا فوت كنیم گرد و غبار پاك میشود و رنگ لعاب روی آن روشن و شفاف میشود و جلا پیدا میكند. حالا برو و كارگاهت را روبراه كن.
@ba_khodabash1
📬داستان ارسالی از اعضای کانال
💙 #ثمره_دعای_مادر
#قسمت_اول
سلام ب اعضای کانال داستان و پند
من دختری 15ساله بودم زیاد خواستگار داشتم تااینکه عمه ام اومد خواستگاری واسه پسرش وچون من از پسرش متنفر بودم مجبور شدم یکی از خواستگار هامو قبول کنم.
بچه بودم قرار شد محمد بره سربازی، خونه داشته باشه. همه چی رو قبول کرد از همون 15 سالگی که نامزد کردیم روز خوش نداشتم، خیلی از نامزدم بدم ميومد بیش از حد...
چند بار گفتم طلاقم بده، خیلی خرجم میکرد دوستم داشت 7سال ازم بزرگ تر بود ولی من ازش خوشم نمیومد.
مادرم پدرم ادمایی نبودن که حرفموگوش کنن طلاقمو بگیرن 18 سالم بود که ازدواج کردم در حالی که نه سربازی رفته بود،نه خونه داشت.
شوهرم عاشقم بود ولی من بدتر شدم بهتر نشدم😔هر روز جنگ و دعوا..
مادرم داغون بود شوهرم میدید من بداخلاقی میکنم اون بدتر شد و فقط به حرفای مادرش گوش میکرد.
زندگیمون جهنم شده بود تا این که حامله شدم از زندگیم متنفر بودم خدا بهم یه دخترداد خیلی دوستش داشتم فقط بخاطر دخترم بود که اون زندگیو تحمل میکردم. شوهرم منو خیلی اذیت میکرد ومنم فقط زجرش میدادم .
خونه نداشتیم بهش میگفتم تا کی باید تو خونه بابات زندگی کنیم میگف پول دارم خونه درس نمیکنم😭شب و روز فقط گریه میکردم دوسال بعد زندگی منو از شیراز برد گرگان خونه بابام گفت اینم خونه بابات تو که مامان باباتو میخوای..
بعد رفت سرکار بندر هر 6 ماه یه بار ميومد بهمون سر میزد، عید قربان بود نیومد پیشم روز عید زنگ زد کلی باهام دعوا کرد، منم خیلی گریه کردم.
مامانم دید حالش بد شد بردنش بیمارستان...
خلاصه اصلا دلم باهاش نبود تا این که با یه پسر اشنا شدم تو دنیای مجازی😓زیاد ازش خوشم نمیومد فقط واسه سرگرمی باهاش بودم نیاز به محبت داشتم 💔اونم خیلی مهربانی میکرد عاشقش شدم یعنی برای اولین بار در سن 22 سالگی عاشق شدم که ای کاش نمیشدم...
تمام زندگیمواز سیر تا پیازبهش گفتم همه چیو حتی گفتم دختر دارم اونم میگف عاشقت شدم. البته ناگفته نمونه عکسمو براش فرستادم، باهم حرف زدیم، قرار شد من از شوهرم طلاق بگیرم اون بیاد خواستگاریم.
نه به دخترم توجه میکردم نه به شوهرم همه فکرم همه چیزم شده بود اون پسره حتی تصویری با مادر و خواهرش حرف میزدم ديگه بیشتر از شوهرم متنفر شده بودم همش میگفتم طلاقم بده 😡ولی اون گریه میکرد و ميگفت منو تو زمانی از هم جدا میشیم که من بمیرم مگه مرگ جدامون کنه خلاصه راهی نداشتم واسه جدایی تا این که رفتم پیش جادوگر و همه چیزو بهش گفتم اونم کلی پول گرفت و هیچ کاری نکرد واسم😒
شوهرم اومد از سر کار و گفت واست خونه درس کنم گفتم این همه وقت درس نکردی حالا که طلاق میخوام خونه درس میکنی😏زد زیر گریه و از خونه رف بیرون تا دوروز نیومد خوشحال شدم فکر کردم رفته سر کار،دیدم اومدو شروع کرد به....
ادامه دارد...
✅داستان های واقعی و آموزنده در کانال
@ba_khodabash1
👑بـا خـــدا بـاش پـادشـاهے ڪن👑
📬داستان ارسالی از اعضای کانال 💙 #ثمره_دعای_مادر #قسمت_اول سلام ب اعضای کانال داستان و پند من دخ
📬داستان ارسالی از اعضای کانال
💙 #ثمره_دعای_مادر
#قسمت_آخر
شوهرم اومد از سر کار و گفت واست خونه درس کنم گفتم این همه وقت درس نکردی حالا که طلاق میخوام خونه درس میکنی😏زد زیر گریه و از خونه رف بیرون تا دوروز نیومد خوشحال شدم فکر کردم رفته سر کار،دیدم اومدو شروع کرد به درست کردن خونه
ما زمین خریده بودیم قبل ازدواج😧 نمیدونستم چیکار کنم.😰 خونه درست کرد ،وسایلا رو از شیراز اورد، همه کار کرد ولی چه فایده دلم جایی دیگه بود😒
شوهرم خیلی پدرشو دوس داشت تصمیم گرفتم زنگ بزنم و پدرشو حسابی فحش بدم و بعد بگم من فحش ندادم شوهرم حرف پدرشو گوش میکنه و طلاقم میده ولی میترسیدم که یه وقت منو قسم ندن. 🤔
هی میگفتم امروز زنگ میزنم فردا زنگ میزنم که یه دفعه متوجه شدم حاملم😳😭از ته دل ناراحت شدم چنان گریه کردم زنگ زدم به پسره گفتم و فقط گریه میکردم اونم جا دلداری دادن گفت تو اگه منو دوس داشتی حامله نمیشدی...
همیشه باهاش حرف میزدم باهم بودیم ولی خوش حال نبودم که حاملم دخترم عاشق نی نی بود دخترم دیگه 5 ساله شده بود،فقط دخترمو میزدم، سرش داد میزدم، چون فقط اون بی چاره بود که عقده ها مو روش خالی میکردم شوهرم خیلی خوشحال بود، هی قربون صدقه م میرف ولی من فقط گریه میکردم.😔
کم کم متوجه شدم اون پسره کلی دوس دختر داره بعد با خودم فکر کردم که اگه من از شوهرمم جدا میشدم هیچ وقت خانوادم راضی نمیشدن باهاش ازدواج کنم.
اون نماز نمیخوند، خانواده خوبی نداشت، ابرو اصلاح میکرد.و...
بعد گفتم خداروشکر که از همسرم جدا نشدم.
از اون به بعد مهربون شدم، پسرم بدنیا اومد.با بدنیا آمدن پسرم همه چی خوب شد همسرم شد بهترین مرد دنیا حالا من عاشق بچهام و همسرم و زندگیم هستم.
خیلی احساس خوش بختی میکنم توبه کردم و امیدوارم خدا منو ببخشه به همسرم هم گفتم بابت این همه بدی که بهش کردم منو ببخشه حالا که فکر میکنم میبینم اون از همون اول خوب بود من بد بودم خدا رو شکر میکنم که تو این همه سال زندگیم خراب نشد حالا جوری خوشبختم و همسرم عاشقمه که همه حسودی میکنن به زندگیم...
اره مشکل از من بود همسرم از همون اول خوب بود یه مادر مهربون دارم که همیشه دعاگوی ما هست و میگه خدایا هرچی خیره همون بشه مادرم همیشه نصف شب دعا میکرد و گریه میکرد از خدا ميخواست خوشبختیمو.
حالا عاشق دخترم هستم همه نیاز هاشو براورده میکنم من واسه این بچها و این همسر و این زندگی خوش بختی روز هزار بار خدارو شکر میکنم الحمدلله😊خداوند زندگی همه رو خوب کنه و خوشبختشون کنه.
تشکر از شما بخاطر این کانال خوب و داستان ها و مطالب اموزندتون☺️
پایان
✨✨✨
@ba_khodabash1
✨✨✨
💎حکایت
روزی مردی به نزد عارفی آمد که بسیار عبادت می کرد و دارای کرامت بود مرد به عارف گفت: خسته ام از این روزگار بی معرفت که مرام سرش نمی شود خسته ام از این آدم ها که هیچکدام جوانمردی ندارند عارف از او پرسید چرا این حرف ها را می زنی مرد پاسخ داد: خب این مردم اگر روزشان را با کلاهبرداری و غیبت و تهمت زدن شروع نکنند به شب نخواهد رسید شیخ پیش خودمان بماند آدم نمی داند در این روزگار چه کند دارم با طناب این مردم ته چاه می روم و شیطان هم تا می تواند خودش را آماده کرده تا مرا اغفال کند اصلا حس می کنم ایمانم را برده و همین حوالی است که مرا با آتش خودش بسوزاند نمی دانم از دست این ملعون چه کنم راه چاره ای به من نشان ده
مرد عارف لبخندی زد و گفت:
الان تو داری شکایت شیطان را پیش من می آوری؟؟!!
جالب است بدانی زود تر از تو شیطان پیش من آمده بود و از تو شکایت می کرد
مرد مات و مبهوت پرسید از من؟!
مرد عارف پاسخ داد بله او ادعا می کرد که تمام دنیا از اوست و کسی با او شریک نیست و هر که بخواهد دنیا را صاحب شود یا باید دوستش باشد یا دشمنش شیطان به من گفت تو مقداری از دنیایش را از او دزدیده ای و او هم به تلافی ایمان تو را خواهد دزدید
مرد زیر لب گفت من دزدیده ام مگر می شود
عارف ادامه داد شیطان گفت کسی که کار به دنیا نداشته باشد او هم کاری به کارش ندارد پس دنیای شیطان را به او پس بده تا ایمانت را به تو برگرداند...
بی خود هم همه چیز را گردن شیطان مینداز...تا خودت نخواهی به سمت او بروی او به تو کاری نخواهد داشت
این تو هستی که با کارهایت مدام شیطان را صدا می زنی، وقتی هم که جوابت را داد شاکی می شی که چرا جوابت را داده است
خب به طرفش نرو و صدایش نکن تا بعد ادعا نکنی ایمانت را از تو دزدیده است
📙منطق الطیر
─┅─═इई 🍁🍂🍁ईइ═─┅─
💎💎
✨✨✨
@ba_khodabash1
✨✨✨
🖤 چرا به ایشان باب الحوائج میگویند؟؟👇🏻👇🏻👇🏻
👈🏻حضرت موسیبنجعفر معروف به باب الحوائج هستند به خاطر این که هر کسی که درب خانه حضرت مراجعه میکرد، محال بود که خواسته خودش را به حضرت بگوید و امام موسی کاظم (ع) بابت رفع گرفتاری او اقدامی نکند. اغلب خانهها یک درب دارند، ولی حضرت موسیبنجعفر علیه السلام منزلشان را به شکلی درست کرده بودند که منزل ایشان دو درب داشت و یک درب اختصاص داشت به مردمی که از آنجا وارد خانهی حضرت میشدند و درباره مشکلات خودشان با حضرت صحبت میکردند، محال بود که کسی از آن درب وارد شود و ناامید برگردد، لذا ازاینجهت که آن درب خاصی که هر کسی گرفتار بود از آن وارد میشد، به حضرت میگفتند باب الحوائج، این دربی است که حاجتها برآورده میشود، حضرت موسیبنجعفر علیه السلام باب الحوائج الی الله بود و از طرف خدا مشکلات مردم را حل میکرد. شخصی به نام حماد بن عیسی نقل میکند که در بصره خدمت امام کاظم علیهالسلام رسیدم و گفتم حوائجی دارم، حضرت فرمودند: بفرمایید هرچه میخواهید من برای شما دعا میکنم که مشکلتان حل شود حمادبن عیسی نقل کرد: من آنجا گفتم خدایا از ولی خودت امام مسلمین فرزند پیغمبر حاجت میخواهم حاجت داشتند که یک همسر، خانه، فرزند وحج نصیبش کند و حداقل پنجاه سفر مکه برود حماد ابن عیسی میگوید:از اینموضوع چندین سال گذشت و الان که من دارم با شما صحبت میکنم هم خدا به من خانه، همسر و فرزندانی داده و هم خادمی نصیبم شده، ضمن اینکه چهل و هشت مرتبه سفر حج نیز مشرف شده ام.
👈🏻 در روایات ذکر شده که حماد بن عیسی دو سفر دیگر مشرف به حج شد و آن پنجاه حجی که از امام موسی کاظم خواسته بود که دعایش کند تکمیل شد و بعد هم طی حادثهای در سیلی که آمد غرق شد و از دار دنیا رفت و در حالی از دنیا رفت که به خواستههای خودش رسیده بود
💎💎
✨✨✨
@ba_khodabash1
✨✨✨
📗حکایت تاجر متوكل📕
✨در زمان پيامبر اسلام صلی الله عليه و آله و سلم مردی هميشه متوكل به خدا بود و برای تجارت از شام به مدينه می آمد. روزی در راه دزد شامی سوار بر اسب، بر سر راه او آمد و شمشير به قصد كشتن او كشيد.
✨تاجر گفت: ای سارق اگر مقصود تو مال من است، بيا بگير و از قتل من درگذر.
✨سارق گفت: قتل تو لازم است، اگر ترا نكشم مرا به حكومت معرفی می كنی.
📗
✨تاجر گفت: پس مرا مهلت بده تا دو ركعت نماز بخوانم؛ سارق او را امان داد تا نماز بخواند. مشغول نماز شد و دست به دعا بلند كرد و گفت: بار خدايا از پيامبر صلی الله عليه و آله و سلم تو شنيدم هر كس توكل كند و ذكر نام تو نمايد در امان باشد، من در اين صحرا ناصری ندارم و به كرم تو اميدوارم.
✨چون اين كلمات بر زبان جاری ساخت و به دريای صفت توكل خويش را انداخت، ديد سواری بر اسب سفيدی نمودار شد، و سارق با او درگير شد.
✨آن سوار به يك ضربه او را كشت و به نزد تاجر آمد و گفت: ای متوكل، دشمنخ خدا را كشتم و خدا تو را از دست او خلاص نمود.
✨تاجر گفت: تو كيستی كه در اين صحرا به داد من غريب رسيدی؟
گفت: من توكل توام كه خدا مرا به صورت ملكی در آورده و در آسمان بودم كه جبرئيل به من ندا داد: كه صاحب خود را در زمين درياب و دشمن او را هلاك نما.
الان آمدم و دشمن تو را هلاك كردم، پس غايب شد.
📗
✨تاجر به سجده افتاد و خدای را شكر كرد و به فرمايش پيامبر صلی الله عليه و آله و سلم در باب توكل اعتقاد بيشتری پيدا كرد. پس تاجر به مدينه آمد و خدمت پيامبر صلی الله عليه و آله رسيد و آن واقعه را نقل كرد، و حضرت تصديق فرمود.
✨آری توكل انسان را به اوج سعادت می رساند و درجه متوكل درجه انبياء و اولياء و صلحاء و شهداء است.
💎💎
✨✨✨
@ba_khodabash1
✨✨✨
13.03M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچ صدایی صدای عبدالباسط نمیشه ❗️👌
صدایی رو بیارید که یارای مقابله با
قدرت این صدا باشه !
💥شاهکار و کولاک اجرا قوی تر از این
تاحالا شنیدید ❓
اوج قدرت نفس ، قدرت لحن ، قدرت اکتاو بالای صوتی ، قدرت هنرنمایی با اوج گیری ،
قدرت تحریرهای بشدت بشدت منحصربفرد توگلویی ! قدرت و تکنیک و تاکتیک هم زمان !
💎💎
✨✨✨
@ba_khodabash1
✨✨✨