✾࿐༅🍃🌹🍃 ✾࿐༅🍃🌹
🙍عروسکی که در پنج سالگی خراب شد و کلی غصه اش را خوردیم، در ده سالگی دیگر اصلا مهم نیست
0⃣2⃣نمره امتحانی که در دبیرستان کم شدیم و آنقدر به خاطرش اشک ریختیم و روزگارمان را تلخ کرد در دوران دانشگاه هیچ اهمیتی ندارد و کلا فراموش شده است
👰🤵آدمی که در اولین سال دانشگاه آنقدر به خاطرش غصه خوردیم و اشک ریختیم و بعد فهمیدیم ارزشش را نداشته و دنیایمان ویران شد، در سی سالگی تبدیل به غباری از یک خاطره دور دور دور شده که حتی ناراحتمان هم نمیکند...
💵و چکی که برای پاس کردنش در سی سالگی آنقدر استرس و بی خوابی کشیدیم، در چهل سالگی یک کاغذ پاره بی ارزش و فراموش شده است
🙏پس یقین داشته باش که مشکل امروزت، اینقدرها هم که فکر میکنی بزرگ نیست.
این یکی هم حل می شود،
میگذرد و تمام میشود.
غصه خوردن برای این یکی هم همان قدر احمقانه است که درسی سالگی برای خراب شدن عروسک پنج سالگی ات غصه بخوری!
😊همه مشکلات،
همان عروسک پنج سالگی است،
شک نکن.
🅰
✨✨✨
@ba_khodabash1
✨✨✨
─┅═ೋ❅📘📖📒❅ೋ═┅─
#حکایت
💟فوت کوزه گری
💢كوزهگری بود كه كوزه و كاسه لعابی میساخت. خیلی هم مشتری داشت. این كوزهگر یك شاگرد زرنگ داشت. چون كوزهگر شاگردش را خیلی دوست داشت و از یاد دادن به او كوتاهی نمیكرد. چند سال گذشت و شاگرد تمام كارهای كوزهگری و كاسهگری را یاد گرفت و پیش خودش فكر كرد كه حالا میتواند یك كارگاه جدا درست كند. به همین جهت بهانه گرفت و به استادش گفت: «مزد من كم است.» كوزهگر قدری مزدش را زیاد كرد ولی شاگرد باز هم راضی نشد و پس از چند روز گفت: «من با این مزد نمیتوانم كار كنم.» كوزهگر گفت: «آیا در این شهر كسی را میشناسی كه از این بیشتر به تو مزد بدهد؟» شاگرد گفت: «نه! نمیشناسم ولی خودم میتوانم یك كوزهگری باز كنم.» كوزهگر گفت: «بسیار خب، ولی بدان من خیلی زحمت كشیدم تا كارهای كوزهگری را به تو یاد دادم، انصاف نیست كه مرا تنها بگذاری.» شاگرد گفت: «درست است ولی دیگر حاضر نیستم اینجا كار كنم.» كوزهگر گفت: «بسیار خب، حالا بیا شش ماه هم با ما بساز تا یك شاگرد پیدا كنم.» شاگرد گفت: «نه! حرف مرد یكی است.» شاگرد رفت و یك كارگاه كوزهگری باز كرد و مقداری كوزه و كاسههای لعابی ساخت تا با استادش رقابت كند و بازار كارهای استادش را بگیرد. ولی هر چه ساخت دید بیرنگ و كدر است و مثل كاسههای ساخت استادش نیست. هر چه فكر کرد دید اشتباهی در درست كردن آنها نكرده ولی كاسهها خوب نشدهاند. بعد از فكر زیاد فهمید كه یك چیز از كارها را یاد نگرفته است. پیش استادش رفت و درحالی كه یكی از كاسههایش دستش بود به استادش گفت:
💛🕊ʝσłŋ ««👇🏻»»
🌺 ⃟꯭ــــــــــ
«ای استاد عزیز، حقیقت این بود كه من میخواستم با تو رقابت كنم ولی هرچه سعی كردم كاسههایم بهتر از این نشد. آیا ممكن است به من بگویی كه چرا اینطور شده؟» كوزهگر پرسید: «خاك را از كدام معدن آوردی؟» گفت: «از فلان معدن.» استاد گفت: «درست است، گل را چطور خمیر كردی؟» گفت: «اینطور...» استاد گفت: «این هم درست، لعاب شیشه را چطور ساختی؟» گفت: «اینطور...» استاد گفت: «درست است، آتش كوره را چه جور روشن كردی؟» شاگرد گفت: «همانطور كه تو میكردی.» استاد گفت: «بسیار خب، تو مرا در این موقع تنها گذاشتی و دل مرا شكستی. من از تو شكایت ندارم چون هر شاگردی یك روز باید استاد شود ولی اگر بیایی و یكسال دیگر برای من كار كنی یاد میگیری.» شاگرد قبول كرد و به كارگاه برگشت ولی دید تمام كارها همانطور مثل همیشه است. یك سال تمام شد. شاگرد پیش استاد رفت. استاد گفت: «حالا كه پسر خوبی شدی بیا تا یادت بدهم.» استاد رفت كنار كوره و به شاگردش گفت: «كاسهها را بده تا در كوره بچینم و خوب هم چشمانت را باز كن تا فوت و فن كار را یاد بگیری.» استاد كاسهها را از دست شاگرد گرفت و وقتی خواست توی كوره بگذارد چند تا فوت محكم به كاسهها كرد و گرد و خاكی را كه از آنها بلند شد به شاگردش نشان داد و گفت: «همه حرفها در همین فوتش هست. تو این فوت را نمیكردی.» شاگرد گفت: «نه، من فوت نمیكردم ولی این كار چه ربطی به رنگ لعاب دارد؟» استاد گفت: «ربطش اینست، وقتی كه این كاسهها ساخته میشود چند روز در كارگاه میماند و گرد و خاك روشان مینشیند. وقتی چند تا فوت كنیم گرد و غبار پاك میشود و رنگ لعاب روی آن روشن و شفاف میشود و جلا پیدا میكند. حالا برو و كارگاهت را روبراه كن.
🅰
✨✨✨
@ba_khodabash1
✨✨✨
🌱🍂🌱🕊🌱🌸
🍂🌿🍃🌿🍂
🌱🍃🌼
🕊🌿
🌱🍂
🌸
💼قربون بند کیفتم، تا پول داری رفیقتم !!💵
💥مردی ثروتمندی پسری عیاش داشت. هرچه پدر نصیحت می کرد که با این دوستان ناباب معاشرت مکن و دست از این ولخرجی ها بردار اینها عاشق پولت هستند، جوان جاهل قبول نمی کرد تا اینکه لحظه مرگ پدرفرا می رسد.پسرش را خواسته و میگوید فرزند با تو وصیتی دارم، من ازدنیا می روم ولی درمطبخ (آشپزخانه) را قفل کردم و کلید آن را به تو می دهم، آنجا یک طناب از سقف آویزان است و هر وقت از زندگی ناامید شدی و راه به جایی نبردی برو و خودت را دار بزن.پدراز دنیا می رود و پسر در معاشرت با دوستان ناباب و زنان آنقدرافراط می کند که بعد از مدتی تمام ماترک و ثروت بجا مانده به پایان میرسد.
💥کم کم دوستانش که وضع را چنین می بینند از دوراو پراکنده می شوند. پسر در بهت و حیرت فرومی رود و به یاد نصیحت های پدرمی افتد و پشیمان می شود اما سودی نداشت.روزی در حالی که برای ناهار گرده نانی داشت کناری می نشیند تا سد جوع (رفع گرسنگی) کند، در همان لحظه کلاغی از آسمان به زیر آمده و نان را برداشته و میرود.
پسرناراحت و افسرده با شکم گرسنه به راه میافتد و در گذری دوستانش را میبیند که مشغول خنده و شوخی هستند. نزد آنها رفته سلام میکند و آنها به سردی جواب او را میدهند.
💥سرصحبت را باز می کند ومی گوید گرده نانی داشتم کلاغی آن را برداشت وحال آمدم که روزخود را با شما بگذرانم. رفقایش قاه قاه خندیدند و مسخره اش کردند. پسر ناراحت و دلشکسته راهی منزل می شود و در راه به یاد حرف های پدرمی افتد کلید مطبخ را برداشته قفل آن را باز میکند و به درون میرود. چشمش به طناب داری میافتد که از سقف آویزان است. چهارپایه ای آورده طناب را روی گردنش می اندازد و با لگدی چهارپایه را به کناری پرت میکند که در همان لحظه طناب از سقف کنده شده او با گچ و خاک به همراه کیسه ای کف زمین می افتد.با تعجب کیسه را باز کرده درون آن پراز جواهر و سکه طلا میبنید. به روح پدر رحمت فرستاده و از فردای آن روز با لباسهای گرانقیمت در محل حاضر میشود و دوستانش همدیگر را خبر کرده و یکی یکی از راه میرسند و گردش را گرفته و شروع به چاپلوسی میکنند.
💥او هم وعده گرفته و آنها را برای صرف غذا به منزل دعوت کرده و از طرفی ده نفر گردن کلفت با چماق در گوشه ای پنهان میکند و وقتی همه آنها جمع میشوند به آنها میگوید:دوستان بزغاله ای برای شما خریده بودم که ناگهان کلاغی از آسمان بزیر آمد و بزغاله را برداشت و فرار کرد. دوستان ضمن تائید حرف او دلداریش دادند که مهم نیست از این پیش آمدها میشود و امروز ناهار بازار را میخوریم که در این لحظه پسر فریاد میزند: قرمساق ها، پدرسگ ها در روزگار فقر و محنت بشما گفتم نان مرا کلاغ برد به من خندیدید، حال چطور باور میکنید که کلاغ بزغاله ای را برده است؟و چماق دارها را خبر می کند و آنها هجوم آورده کتک مفصلی به رفقایش می زنند و از آن روز به بعد طریق درست زندگی را پیش میگیرد.
︵‿︵ ـבاستاט و مطالب زیبا ︵‿︵
🅰
✨✨✨
@ba_khodabash1
✨✨✨
❀═༅࿇🍃📚 🍃࿇༅═❀
💢#جالب_و_خواندنی.
چهارم ریاضی بودیم.
دو سه روز از آغاز سال تحصیلی بیشتر نگذشته بود.
جو مدرسه هم خیلی بگیر ببند بود و آوردن نوار کاست به مدرسه یه چیزی بود تو مایه های قتل شبه عمد!
یه ناظم داشتیم به اسم آقای شریفی که تازه از شهربابک اومده بود. آدمی بود سختگیر ودر عین حال ساده دل.
یه روز یکی از بچه ها نوار جدید شهرام شب پره رو آورده بود مدرسه که تو راهرو از جیبش افتاد.
بلافاصله آقای شریفی عین عقاب پیداش شد ولی خوشبختانه تو شلوغی زنگ تفریح نفهمید از جیب کی افتاده.
از سعید، که اتفاقا نوار هم مال اون بود، پرسید این مال کیه؟
اونهم گفت آقا مال هر کی هست اسمش روش نوشته!
چون نوار دم کلاس ما پیدا شده بود حدس زد مال یکی از ماست.
آقای شریفی گذاشت همه اومدن سر کلاس بعد اومد تو و بلند گفت مبصر کلاس؟ من بلند شدم گفتم بله آقا.
گفت شهرام شب پره کدوم یکیه؟! گفتم آقا امروز نیومده! گفت هر وقت اومد راهش نمیدی تو کلاس، بیارش دفتر! گفتم چشم.
این قضیه تو مدرسه پیچید و شده بود سوژه خنده.
گذشت تا چند روز بعد که آقای شریفی منو احضار کرد دفتر.
با یه لحن شماتت آمیزی گفت آقا رضا من از شما انتظار نداشتم به من دروغ بگی! من گفتم چه دروغی گفتیم آقا؟
گفت سر قضیه شهرام شب پره. آه از نهادم بلند شد و تو دلم گفتم یکی منو لو داده. تته پته کنان پرسیدم چی شده مگه آقا؟
گفت: من از بچه ها پرسیدم گفتند امسال اصلا اینجا ثبت نام نکرده، رفته دبیرستان واعظی!
یه نفس راحتی کشیدم و گفتم آقا من روز اول سال دیدمش، فکر کردم هنوز میاد اینجا.
گفت همون بهتر که رفت، بچه های مردم رو منحرف میکرد.
از خاطرات #رضا۰عطاران
📕 ⃟꯭ـــ ڪــانــال ܥߊܢܚࡅ߳ߊܔ و ܢ݆ߺنܥ✨
🅰
✨✨✨
@ba_khodabash1
✨✨✨
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔹چرا نباید مغز استخوان بخوریم
🌿قَالَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: شِرَارُ أُمَّتِي اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ مِخَاخَ اَلْعِظَامِ.🌸
🌷حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله فرمودند:بدترين امت من كسانى هستند كه مغز استخوان را میخورند چون مغز استخوان غذای اجنه است.🌱
📚طب النبي صلّی الله عليه و آله ج ۱، ص ۲۳
💎💎
✨✨✨
@ba_khodabash1
✨✨✨
5.33M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیامبر فرمود از هفت گناه هلاک کننده خودداری کن👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻
💎💎
✨✨✨
@ba_khodabash1
✨✨✨
💎داستان کوتاه💎
🌼🍃پزشکی میگفت: وارد اتاق احیا شدم... پیرمردی با چهرهی نورانی بر روی تخت خوابیده بود... نگاهی به پروندهی او انداختم... بر روی وی عمل قلب انجام داده بودند که در خلال آن دچار خونریزی شده بود... به همین سبب خون به برخی از قسمتهای مغزش نرسیده و به کما رفته بود...
🌼🍃دستگاهها به او وصل بودند و با تنفس مصنوعی هر دقیقه نه بار نفس میکشید... یکی از فرزندانش کنار او بود... دربارهاش پرسیدم، گفت که پدرش سالها است در یک مسجد موذن است..
نگاهش کردم... دستش را تکان دادم... چشمانش را باز کردم... با او صحبت کردم... هیچ واکنشی نشان نمیداد... وضعیتش خطرناک بود...
🌼🍃پسرش کنار گوشش شروع به حرف زدن با او کرد... اما او چیزی نمیفهمید...
گفت: پدر... مادر حالش خوبه... برادرام حالشون خوبه... دایی از سفر برگشت... و همینطور با او صحبت میکرد...
🌼🍃اما پیرمرد در همان وضعیت بود و عکس العملی نشان نمیداد... دستگاه تنفس هر دقیقه نه بار به او نفس میداد...
ناگهان پسر در گوش پدرش گفت: مسجد مشتاق تو هست... به جز فلانی که اشتباه اذان میگه کس دیگهای نیست که اذان بگه... جای تو توی مسجد خالیه...
🌼🍃همین که اسم مسجد و اذان را برد سینهی پیرمرد لرزید و شروع به نفس کشیدن کرد... به دستگاه نگاه کردم؛ نشان میداد که هجده تنفس در دقیقه دارد...
پسر اما خبر نداشت...
سپس گفت: پسر عمو ازدواج کرد... برادرم فارغ التحصیل شد...
باز پیرمرد از حرکت ایستاد و تنفس به نه بار در دقیقه رسید که توسط دستگاه بود...
این را که دیدم پیش او رفتم و کنار سرش ایستادم... دستش را تکان دادم... چشمانش را باز کردم... هیچ حرکتی نداشت... هیچ واکنشی نشان نمیداد... تعجب کردم...
به گوشش نزدیک شدم و گفتم: الله اکبر... حی علی الصلاة... حی علی الفلاح...
در همین حال دستگاه تنفس را نگاه میکردم... تعداد هجده تنفس را در دقیقه نشان میداد...
چه بیماری بود او! بلکه چه بیمارانی هستیم ما!ا
🌼🍃«مردانی که نه تجارتی و نه خرید و فروشی آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و دادن زکات مشغول نمیدارد؛ از روزی میترسند که دلها و دیدهها در آن زیر و رو میشود (نور/۳۷) تا خدا آنان را بر اساس بهترین کاری که انجام دادهاند پاداش دهد و از فضل خود به آنان افزون دهد و خدا هر که را بخواهد بدون حساب روزی میدهد»...
🌼🍃این بود حال آن بیمار...
اکنون تو ای کسی که از بیماریها و دردها به دوری...
آیا از نعمتها و فضل بیشمار او برخوردار نیستی؟
آیا نمیترسی که فردا در برابر خداوند بایستی و به تو بگوید: بندهام آیا بدن سالم به تو ندادم؟ آیا روزیات را نگستردم؟ آیا بینایی و شنواییات را سالم نگرداندم؟
🌼🍃و تو بگویی: آری...
سپس بگوید: پس چرا با نعمتهای من معصیتم کردی؟
چه داری بگویی؟!
💎💎
✨✨✨
@ba_khodabash1
✨✨✨
یه سنگ انداختم تو دریا
جالب بود...
دریا اصلا به روی خودش نیاورد که سنگی به سمتش پرتاب شده.
یاد خودم افتادم که چه زود با یه حرف یا رفتار کوچیک ناراحت میشم.
از اون روز یادم موند که آدم وقتی بزرگ بشه و عمیق،
بزرگترین مشکلات رو هم در خودش غرق میکنه،
نه اینکه خودش غرق مشكلات بشه.
💎💎
✨✨✨
@ba_khodabash1
✨✨✨
🔴 دکتر برنیز سیگل» در کتاب خود مینویسد:
اگر من به بیمارانم بگویم که
سطح خون گلوبینهای ایمنی خود را بالا ببرند،
هیچ یک نمیدانند چگونه باید
این کار را انجام دهند
اما اگر به آنها یاد بدهیم که
خود و دیگران را دوست بدارند،
در حقیقت بطور ناخودآگاه
همین تغییرات در بدن آنها رخ خواهد داد
هنگامی که فرد ابراز محبت میکند
سیستم ایمنی بدن او
این قدرت را پیدا می کند که
در برابر بیماری بایستد
محبت محل عبور موادشیمیایی
مغز را تغییر میدهد
واین امر بر مقاومت بدن تأثیرگذار است
💎💎
✨✨✨
@ba_khodabash1
✨✨✨
🔥 #آرزوهایپسازمرگ
✍۹ آرزویی که انسان بعد از #مرگ میکند و در قرآن ذکر شده است:
1⃣ يَا لَيْتَنِیٖ كُنْتُ تُرَابًا؛
ﺍی ﮐﺎﺵ خاک میبودم.
(ﺳﻮﺭه نبأ، آیه ۴۰)
2⃣ يَا لَيْتَنِي قَدَّمْتُ لِحَيَاتِیٖ؛
ﺍی ﮐﺎﺵ برای #آخرت خود چیزی پیش میفرستادم.
(سوره فجر، آیه ۲۴)
3⃣ يَا لَيْتَنِیٖ لَمْ أُوتَ كِتَابِيَهْ؛
ﺍی ﮐﺎﺵ نامه اعمالم برایم داده نمیشد.
(ﺳﻮﺭه حاﻗﺔ، آیه ۲۵)
4⃣ يَا وَيْلَتَىٰ لَيْتَنِیٖ لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِيلًا؛
ﺍی ﮐﺎﺵ فلان انسان را به دوستی نمیگرفتم.
(ﺳﻮﺭه فرﻗﺎﻥ، آیه ۲۸)
5⃣ يَا لَيْتَنَا أَطَعْنَا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولَ؛
ﺍی ﮐﺎﺵ فرمانبرداری الله و رسولش صلی الله علیه و آله و سلم را میکردیم.
(ﺳﻮﺭه أﺣﺰﺍﺏ، آیه ۶۶)
6⃣ يَا لَيْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا؛
ﺍی ﮐﺎﺵ راه و روش رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم را تعقیب میکردم.
(ﺳﻮﺭه فرﻗﺎﻥ، آیه ۲۷)
7⃣ يَا لَيْتَنِیٖ كُنتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزًا عَظِيمً؛
ﺍی ﮐﺎﺵ من هم با آنها میبودم، حال کامیابی بزرگ حاصل میکردم.
(ﺳﻮﺭه نساء، آیه ۷۳)
8⃣ يَا لَيْتَنِیٖ لَمْ أُشْرِكْ بِرَبِّی أَحَدًا؛
ﺍی ﮐﺎﺵ با رب خود کسی را شریک نمیآوردم.
(ﺳﻮﺭه کهف، آیه ۴۲)
9⃣ يَا لَيْتَنَا نُرَدُّ وَلَا نُكَذِّبَ بِآيَاتِ رَبِّنَا وَنَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِين؛
ﺍی ﮐﺎﺵ راهی پیدا شود که دوباره به #دنیا برگردیم و نشانیهای رب خود را انکار نکنیم و از جمله #مؤمنین شویم.
(ﺳﻮﺭه أﻧﻌﺎﻡ، آیه ۲۷)
📛اینها آرزوهایی هستند که انسان بعد از مرگ دارد در حالیکه در آن زمان، دیگر فرصتی برای جبران وجود ندارد؛ پس امروز به فکر باشیم.‼️
والعاقبه للمتقین
💎💎
✨✨✨
@ba_khodabash1
✨✨✨