گفتیم برای اینکه بتونیم خودمون را مدیریت کنیم و زمان را درست استفاده کنیم باید هدف داشته باشیم 👌
ویژگی های یک هدف خوب را هم گفتیم😎
اینکه با برنامه ریزی میشه به هدف رسید را هم توضیح دادیم👍
ولی یک مشکلی این وسط هست🤔🤔🤔
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
چرا بیشتر وقتها آدم ها به هدفشون نمیرسن؟🙄
بااینکه هم هدفشون درسته هم برنامه ریزیشون!😳😳😳
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
خوب که نگاه کنیم می بینیم چیزی که کمه تلاش و پشتکار👏👏👏
حالا به نظرتون چطوری میشه تا رسیدن به هدف تلاش و پشتکار داشت! و توی مسیر کم نیاورد؟🤔🤔🤔
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
چرایی هدف👌👌👌
_چی آقا؟ 😳
_چرایی؟ 🙄
_چه ربطی به تلاش داره🤔
وقتی چرایی قویی داشته باشیم دست از تلاش بر نمی داریم و تا رسیدن به هدف بی وقفه ادامه می دیم👌
چرا این هدف را انتخاب کردم خیلی مهمه برای ادامه ی مسیر👌
میشه یه مثال بزنین آقا 🙃
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فرض کنید فرزندتون داخل یک اتاقی که درش قفل شده و در حال حریق و آتش گرفتنه گیر افتاده😱😱😱
شما هم کلید در اتاق را ندارید چکار می کنید؟ منتظر می مونید کلید ساز بیاد😫😫😫
مطمئنا نه!😏
در را می شکنید👌
چرا؟🤔
چون فرزندتون داخل اتاقه😭
و این یک چرایی قویه برای اینکه فرزندتون را نجات بدید 👌
یعنی مهم نیست چطوری ولی در باید باز بشه😌
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
اعترافات یک زن از جهاد نکاح
#قسمت_سی_وسوم
تفت گرمای تابستون صورتم رو می سوزاند...
با این افکار پریشان که تاثیرات چنین مصاحبه ایی بود درونم را به آشوب کشیده بود انگار توی دلم رخت می شستند...
رسیدم خونه احساس خستگی زیادی میکردم ولی نه خسته ی کار، خسته از افکار وحشتناک...
کمی استراحت کردم حالم بهتر شد اومدم تو آشپز خونه کمک مامانم...
مشغول شدم بعد از چند لحظه مامانم دستم را گرفت با هم پشت میز غذا خوری نشستیم...
گفت: دخترم حواست باشه فاطمه خانم از دوست های صمیمی منه، ان شاالله که پسر خوبی باشه و مهرش به دلت بشینه ولی اگر هم ازش خوشت نیومد مستقیم بهش نگو نمی دونم مثلا بگو توکل بر خدا، یه چیزی که بهش بر نخوره!
من به بابات گفتم برا جواب بگه تماس بگیرن اونوقت خودم یه جوری بهش میگم باشه عزیز دل مامان...
دستم را گذاشتم روی چشمام گفتم: چشم مامان جان...
یه نگاه بهم کرد گفت: مامان فدات شه اینقدر هم سخت گیری نکن والا ما دلمون میخواد عروسی دخترمون را ببینیم!
لبخندی زدم و دوباره گفتم: چشم
یه خورده چشمهاش را ریز کرد و گفت: ای دختر بلا با همین چشم، چشم گفتنات کار خودت رو پیش می بری از دست تو...
بلند شدم مثل همیشه وسط پیشونیش را بوسیدم...
گفت: خودت را لوس نکن...
گفتم :قربونت بشم من خریدار بهشتم! خودش گفته بهشت میخواین وسط پیشونی دقیقا بین ابروهای مادرتون رو بوس کنین...
نفس عمیقی کشید و گفت: الهی عاقبت بخیر بشی مادر
یه لحظه به خودم اومدم دیدم دارم حرف خانم مائده را میزنم ...
منم خریدار بهشتم...
خودم را مشغول کار کردم اما ذهنم درگیر شده بود نکنه بی راه برم!
نکنه حرف حاج قاسم یادم بره و مثل خیلی ها با اسم اسلام در مقابل اسلام بجنگم!
گوشه لبم را گزیدم و خودم را دلداری دادم که حالا کو تا ازدواج اینم مثل بقیه...
کارها که تموم شد اومدم داخل اتاقم، کمد لباس هام را باز کردم با دیدن لباس رنگِ یاسیم خوشحال از اینکه بالاخره تونستم یه روسری خوشگل ست باهاش پیدا کنم.
جدا گذاشتمشون برای فردا شب، بالاخره دوست مامانه و باید نشون میدادم بدون آرایش هم میشه زیبا بود زیبایی از جنس صداقت و معصومیت!
وای معصومیت ...
انگار هر کلمه ایی از ذهنم رد می شد من را یاد خانم مائده می انداخت و شعله ی این آتش درونی را بیشتر میکرد...
یاد حرف یکی از اساتید دانشگاهمون افتادم که می گفت: همنشین روی همنشین اثر میذاره گاهی حتی یک همنشینی کوتاه تا مدتها اثرش روی فرد می مونه! پس تو انتخاب همنشین هاتون حتی برای مباحثه و درس خوندن دقت کنید.
و من تاثیر همین دو روز همنشینی ناخواسته را با خانم مائده با تمام وجود داشتم حس میکردم و چه حس تلخی...
زنگ گوشی موبایلم حواسم را از این افکار جدا کرد نگاه کردم شماره ی فرزانه بود...
سلام فرزانه جان
_سلام خوبی خوشگل خانم
جانم چیزی شده؟
_شاید باورت نشه اومدم خونه مامانم گفت:پس فردا شب خواستگار داری! فکر کن به این تفاهم! طاقت نیاوردم گفتم زنگ بزنم بهت بگم...
گفتم بسلامتی کیه این آقای بیچاره که خواستگار شماست میشناسیش؟
_گفت: خیلی بد جنسی! نه نمیشناسیم ولی گفتن از خانواده شهدا هستن...
ذوق کردم و گفتم وای چه سعادتی ان شا الله که خیره...
_گفت:جلالی را چکار کنیم؟ فردا تو نیستی، پس فردا من!
گفتم: نگران نباش یه کاریش می کنیم دیگه...
بعد از کلی صحبت کردن خداحافظی کردیم.
حرفهای فرزانه کمی من را هم امیدوار کرد شاید این خواستگار من هم آدم خوبی باشه شاید به قول مامانم بسته ی سفارشی خدا از آسمون باشه...
حال روحیم بهتر شد ولی این حال خوب فقط تا اومدن مهمونها داخل خونه با من بود.
باورم نمی شد چی دارم می بینم...
اینقدر شوکه شده بودم که تمام بدنم مثل بید می لرزید...
#سیده_زهرا_بهادر
ادامه ی داستان در کانال به دنبال ستاره ها👇
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
قبل از اینڪه ٺسلیم بشیم،
به این فڪرڪن ڪه ان شا الله ساٰل دیگـه همین موقع ڪجاییم🌱
اگـه الان جاٰنزنیم👌
قوۍباشیـمو ادامه بدیم💪🌺
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
تلاش یعنی
تحمل سختیه تکرار کارهای تکراری...👌
چون معمولا رسیدن به یک هدف برنامه ی مشخصی داره خیلی مهمه که ما از انجام کارهای تکراری خسته نشیم😏
هدفمند تلاش کنید👌
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286