#دورهء_محرم
#عون_محمد_فرزندان_عبدالله_جعفر
#میثم_مومنی_نژاد
#واحد
ای لالهء دل من
با اشک و آه و ناله
آورده ام دولاله حسین جان حسین جان
ای نازنین برادر
خواهرت دلغمین است
سرمایه ام همین است حسین جان حسین جان
از دو فرزند دل بریدن سخت است
شمع و گل را کشته دیدن سخت است
ای حسین جان یا اباعبدالله
راضی مشو ببینند
من را اسیر اغیار
در بین کوچه بازار حسین جان حسین جان
راضی مشو ببینند
مادر را دست بسته
حرمت من شکسته حسین جان حسین جان
کعبه ی من دور تو میگردم
بین سپاه کم خود آوردم
ای حسین جان یا اباعبدالله
در پیش داغ لیلا
که داده اکبر از دست
این داغ من چه سهلست حسین جان حسین جان
چون شمعی گر بسوزد
این قلب آتشینم
درخیمه می نشینم حسین جان حسین جان
خجلم زین هدیه ای برادر
هر دو طفلم بفدای اکبر
ای حسین جان یا اباعبدالله
#دورهء_محرم
#حضرت_عبدالله_علیه_السلام
#غلامرضا_سازگار
شمعها از پای تا سر سوخته
مانده یک پروانهء پرسوخته
نام آن پروانه عبدالله بـود
اختری تابندهتر ازماه بود
کرده ازاندام لاهوتی خروج
یافته تا بامِ «أوْأدنی» عروج
خون پاکش زاد و جانش راحله
تار مویش عالمی را سلسله
صورتش مانند بابا دلگشا
دستهای کوچکش مشکلگشا
رخ چو قرآن چشم و ابرو آیهاش
آفتاب آیینهدار سایهاش
مجتبایی باحسین آمیخته
بر دو کتفش زلف قاسم ریخته
از درون خیمه همچون برق آه
شـد روان باناله سوی قتلگاه
پیش رو عمّو خریدارش شده
پشت سر عمه گرفتارش شده
بر گرفته آستینش را به چنگ
کای کمر بهر شهادت بسته تنگ!
ای دوصد دامت به پیشِ رو مرو
این همه صیاد و یک آهو مرو
کودک ده ساله ومیدان جنگ؟
یک نهال نازک و باران سنگ؟
دشمن اینجا گر ببیند طفلِ شیر
شیر اگر خواهد، زند او را به تیر
تو گل و صحرا پر از خار وخس ست
بهر ما داغ علی اصغر بـس ست
با شهامت گفت آن ده ساله مرد
طفل ما هرگز نترسد از نبرد
بی عمو ماندن همه شرمندگی ست
با عمو مردن کمال زندگی ست
تشنگی با او لب دریا خوش ست
آب اگر او تشنه باشد آتش ست
بوده از آغاز عمرم انتظار
تا کنم جان در ره جانان نثار
جان عمه بود و هستم را مگیر
وقت جانبازی ست دستم را مگیر
عمه جان درتاب و تب افتادهام
آخر ازقاسم عقب افتادهام
نالهای با سوز و تاب و تب کشید
آستین ازپنجهء زینب کشید
تیر گشت و قلب لشکر را شکافت
پر کشید و جانب مقتل شتافت
دید قاتل در کنار قتلگاه
تیغ بـگْرفته به قصدِ قتلِ شاه
تا نیاید دست داور را گزند
کرد دست کوچک خود را بـلند
درهوای یاری دستِ خدا
دست عبدالله شد از تن جدا
گفت نه تنها سر و دستم فدات
نیستم کن ای همه هستم فدات!
آمدم تا در رهت فانی شوم
در منای عشق قربانی شوم
کاش میبودم هزاران دست و سر
تا برای یاریات میشد سپر
قطره گرخون گشت، دریا شاد باد
ذره گر شد محو، مهرآباد باد
توسلامت، گرچه ما را سر شکست
دست ساقی باز اگر ساغر شکست
ای همه جانها به قربان تنت
دست عبدالله وقف دامنت
چون به پاس دست حق از تن جداست
دست ماهم بعد از این دستِ خداست
هر که در ما گشت فانی ما شود
قطره دریایی چو شد دریا شود
تا دهم بر لشکر دشمن شکست
دست خود راچون عَلم گیرم به دست
با همین دستم تو را یاری کنم
مثل عبّاست علمداری کنم
بود در آغوش عمّش ولوله
کز کمان بشتافت تیرِ حرمله
تیر زهرآلود با سرعت شتافت
چون گریبان حنجر او را شکافت
گوشهء چشمی به عمّو باز کرد
مرغ روحش از قفس پرواز کرد
با گلوی پاره در دشت قتال
شه تماشا کرد و او زد بال بال
همچو جان بگْرفت مولا در برش
تازه شد داغِ علیِّ اصغرش
گریهء ما مرهمِ زخمِ تنش
اشک«میثم»باد وقفِ دامنش
#دورهء_محرم
#حضرت_عبدالله_علیه_السلام
#غلامرضا_سازگار
شمعها از پای تا سر سوخته
مانده یک پروانهء پرسوخته
نام آن پروانه عبدالله بـود
اختری تابندهتر ازماه بود
کرده ازاندام لاهوتی خروج
یافته تا بامِ «أوْأدنی» عروج
خون پاکش زاد و جانش راحله
تار مویش عالمی را سلسله
صورتش مانند بابا دلگشا
دستهای کوچکش مشکلگشا
رخ چو قرآن چشم و ابرو آیهاش
آفتاب آیینهدار سایهاش
مجتبایی باحسین آمیخته
بر دو کتفش زلف قاسم ریخته
از درون خیمه همچون برق آه
شـد روان باناله سوی قتلگاه
پیش رو عمّو خریدارش شده
پشت سر عمه گرفتارش شده
بر گرفته آستینش را به چنگ
کای کمر بهر شهادت بسته تنگ!
ای دوصد دامت به پیشِ رو مرو
این همه صیاد و یک آهو مرو
کودک ده ساله ومیدان جنگ؟
یک نهال نازک و باران سنگ؟
دشمن اینجا گر ببیند طفلِ شیر
شیر اگر خواهد، زند او را به تیر
تو گل و صحرا پر از خار وخس ست
بهر ما داغ علی اصغر بـس ست
با شهامت گفت آن ده ساله مرد
طفل ما هرگز نترسد از نبرد
بی عمو ماندن همه شرمندگی ست
با عمو مردن کمال زندگی ست
تشنگی با او لب دریا خوش ست
آب اگر او تشنه باشد آتش ست
بوده از آغاز عمرم انتظار
تا کنم جان در ره جانان نثار
جان عمه بود و هستم را مگیر
وقت جانبازی ست دستم را مگیر
عمه جان درتاب و تب افتادهام
آخر ازقاسم عقب افتادهام
نالهای با سوز و تاب و تب کشید
آستین ازپنجهء زینب کشید
تیر گشت و قلب لشکر را شکافت
پر کشید و جانب مقتل شتافت
دید قاتل در کنار قتلگاه
تیغ بـگْرفته به قصدِ قتلِ شاه
تا نیاید دست داور را گزند
کرد دست کوچک خود را بـلند
درهوای یاری دستِ خدا
دست عبدالله شد از تن جدا
گفت نه تنها سر و دستم فدات
نیستم کن ای همه هستم فدات!
آمدم تا در رهت فانی شوم
در منای عشق قربانی شوم
کاش میبودم هزاران دست و سر
تا برای یاریات میشد سپر
قطره گرخون گشت، دریا شاد باد
ذره گر شد محو، مهرآباد باد
توسلامت، گرچه ما را سر شکست
دست ساقی باز اگر ساغر شکست
ای همه جانها به قربان تنت
دست عبدالله وقف دامنت
چون به پاس دست حق از تن جداست
دست ماهم بعد از این دستِ خداست
هر که در ما گشت فانی ما شود
قطره دریایی چو شد دریا شود
تا دهم بر لشکر دشمن شکست
دست خود راچون عَلم گیرم به دست
با همین دستم تو را یاری کنم
مثل عبّاست علمداری کنم
بود در آغوش عمّش ولوله
کز کمان بشتافت تیرِ حرمله
تیر زهرآلود با سرعت شتافت
چون گریبان حنجر او را شکافت
گوشهء چشمی به عمّو باز کرد
مرغ روحش از قفس پرواز کرد
با گلوی پاره در دشت قتال
شه تماشا کرد و او زد بال بال
همچو جان بگْرفت مولا در برش
تازه شد داغِ علیِّ اصغرش
گریهء ما مرهمِ زخمِ تنش
اشک«میثم»باد وقفِ دامنش
#دورهء_محرم
#حضرت_قاسم_علیه_السلام
#حبیب_چایچیان
بسکه میدان رفتن توبرعمویت مشکلست
دست یابیِ تو،براین آرزویت مشکل ست
دیگر از هجران مگو، ای یادگار مجتبی
برمشام جان،فراق عطروبویت مشکل ست
بر دلم آتش مزن، ای میوهءقلب حسن
چون مرابشنیدن این گفتگویت مشکلست
سنّ تو جانا مناسب با چنین پیکار نیست
جنگ تو،بالشکری در روبرویت مشکل ست
سخت باشد، ناسزا بشنیدن از هر ناکسی
گفتگو با دشمن بی آبرویت مشکل ست
ای که واجب نیست،دراین سنّ تو،صوم وصلوة
تشنهلب درکربلا،باخون وضویت مشکلست
بهر میدان رفتن خود، اشک بر دامن مریز
نورچشمم،جنگ کردن،باعدویت مشکلست
ای که ازداغ حسن، گرد یتیمی بر سرت
دیدن اندرخاک وخون،رخسارومویت مشکلست
چون به جان مجتبی،دادی قسم،اینک برو
گرچه دل برکندن ازروی نکویت مشکلست
میروی و،میکنم سوی تو با حسرت نگاه
گرچه درهجران،نظرکردن به سویت مشکلست
بسکه صحرا،پرخروش از لشگر باطل بود
حق شنیدن ازلب تکبیرگویت مشکل ست
تاسلامت بینمت،کردم شتاب از خمیه گاه
لیک،باانبوه دشمن،جستجویت مشکل ست
بسکه ابرخاک وخون، بگرفته روی ماه تو
ازپس این پرده ها،دیداررویت مشکل ست
در دم جان دادنت، گفتی: عمو جانم بیا
غرفه درخون،دیدن تو،برعمویت مشکلست
گر نباشد چشمهء چشمان گریانت"حسان"
زین همه آلودگیها،شست وشویت مشکلست
#دورهء_محرم
#حضرت_قاسم_علیه_السلام
#مصیبت
راوي گويد:
وَخَرَجَ غُلامٌ كَاءَنَّ وَجْهَهُ شِقَّةَ قَمَرٍ ...
جواني بيرون خراميد كه در حُسن صورت و درخشندگي منظر به مثابه پاره ماه بود،
با آن گروه بدخواه و بي دين ، به كار جنگ پرداخت . ابن فضيل اَزْدي مَيْشوم ضربتي بر فرق آن مظلوم ، زد كه فرق او راشكافت و آن جوان از مركب به صورت ، روي زمين افتاد و فرياد يا عَمّاهُ برآورد. پس امام عليه السّلام مانند باز شكاري ، خود را به ميدان رسانيد و همچون شير خشمناك بر آن لعين بي باك ، حمله نمود و با شمشير، ضربتي بر اَّن ناپاك ، فرود آورد و آن وَلَدُالزّنا بازوي خود را سپر شمشير امام عليه السّلام نموده و دست نحس اش از مِرْفق قطع گرديد و آن لعين فرياد بلندي برآورد كه همه لشكر فرياد او را شنيدند.
كوفيان بي دين بر امام مبين ، حمله آوردند تا آن لعين را از چنگال شير بيشه هيجا رها نمايند ولي آن ملعون پايمال سُمّ اسبان گرديد و روح نحس اش به جانب نيران دويد.
راوي گويد: چون غبار فرو نشست ديدم كه حسين عليه السّلام بر بالاي سر آن جوان ايستاده و او پاهاي خود را بر زمين مي ماليد و امام مي فرمود: از رحمت خدا دور باشند آن گروهي كه تو را كشتند و آنان كه در روز قيامت جدّ و پدر تو با ايشان دشمني خواهند نمود. سپس فرمود:
عَزَّ وَاللّهِ عَلي عَمِّكَ اءَنْ تَدْعُوهُ فَلا يُجيبُكَ، اءَوْ يُجيبُكَ فَلا يَنْفَعُكَ صَوْتُهُ
به خدا قسم ! گران است بر عموي تو كه او را بخواني و او نتواند تو را جواب دهد و هرگاه بخواهد جواب دهد ديگر دير شده و فايده اي نبخشد.
به خدا قسم كه امروز آن روزي است كه خون ريزي در آن بسيار و فرياد رسي ، اندك است . سپس حضرت سيّدالشهداء عليه السّلام جنازه آن جوان را بر سينه خود گرفت و در ميان شهداي بني هاشم بر روي زمين قرار داد. راوي گويد: چون امام مظلومان قتلگاه جوانان و دوستان خود را مشاهده فرمود كه همه بر روي خاك افتاده اند و جان به جان آفرين سپرده اند تصميم عزم فرمود كه با نفس نفيس با گروه بد نهاد، جهاد نمايد و نداي بي كسي در داد كه آيا كسي هست كه از حرم رسول پروردگار عالميان ، دفع شرّ ياغيان و ظالمان نمايد؟ آيا خداپرستي هست كه در ياري ما اهل بيت از خداي متعال بترسد و ما را تنها نگذارد؟ آيا فريادرسي هست ك به فريادرسي ما اميد لقاي پروردگار را داشته باشد؟...
📚لهوف سيد ابن طاوس
هدایت شده از منبع سبک
#دورهء_محرم
#حضرت_قاسم_علیه_السلام
#میثم_مومنی_نژاد
#نوحه
در بین خاک و خون بشنو فریادم
عمو بیا که از نفس افتادم
در زیر خنجر دارم این سخن
ان تنکرونی فانا بن الحسن
شربت "احلی من عسل" چشیدم
در زیر دست و پا من قد کشیدم
صحرا خون گرید بر پیکر من
ان تنکرونی فانا بن الحسن
دست و پا میزنم با کام عطشان
همچون بابا تنم شد تیر باران
لرزه فکندم برجان دشمن
ان تنکرونی فانا بن الحسن
#دورهء_محرم
#حضرت_علی_اصغر_علیه_السلام
#غلامرضا_سازگار
اوهمان طفل صغیرست که خوانندکبیرش
همه جانهاست حقیروهمه دلهاست اسیرش
همه خوانند بزرگ وهمه دانند امیرش
نه نگاه ست به آب ونه نیازست به شیرش
تازخون غسل دهدوقت شهادت سر و رو را
سپر تیر بلاکرده ز آغاز گلو را
پسرفاطمه دلباخته برماه جمالش
صحنۀ کرببلادیده به چشم وخط وخالش
دل وجان عاشق زیبایی لبخند وصالش
شهدا وصلحایکسره مبهوت کمالش
دل توحیدی اوراست زبس شوق شهادت
به سَرِدوش پدر پرزند از روز ولادت
کیست این طفل که خوانندهمه خون خدایش
رخ،گل انداخته ازبوسۀ مصباح هدایش
خوشترین جای،درآغوش امام شهدایش
جان من جان همه عالم وآدم به فدایش
لب فروبسته به دل زمزمهء عهدالستش
آل عصمت همه دادندبه هم دست به دستش
کودک شیر ولی پیرخردخاک در او
که سرافراز زسربازی اوشدپدر او
دل زخورشیدبرَدطلعت همچون قمر او
مرغ روح شهدا پرزده برگرد سر او
پدرومادروخواهر،عمووعمّه،برادر
همه گیرند ورا دربر وبوسندمکرّر
اوست آن گل که شودشسته به خون،پیرهن او
محسن فاطمه گرددبه جِنان همسخن او
نه بوی شیر،دمد بوی خداازدهن او
سرخ رو وجه خداوند زخون بدن او
اوذبیحیست که خوانندهمه ذبح عظیمش
خلق رافیض دمادم رسد ازدست کریمش
لب خشکیده اش ازدامن انهار جنان به
تربت مخفی وگم گشته اش ازملک جهان به
اشک چشمان خدابین وی ازدُرّگران به
وصف آن جان جهان رانتوان گفت همان به
که حسین بن علی لعل لب ازهم بگشاید
وصف او گوید و از خلق جهان دل برباید
اوهمان کودک شیرست که ازجودوتفضّل
به سویش برده بزرگان جهان دست توسّل
به بیابان بلاریخته ازخون خداگل
بیشتر ازشهداسوزعطش کرده تحمّل
پیش پیکان بلاباگلوی تشنه سپرشد
مقتل و مامن اوسینۀ مجروح پدرشد
دل،پر ازخون جگردیده،پر ازگوهرنابش
تشنگی شمعصفت سوخته وساخته آبش
گرچه جا بودبه دامان پر ازمهر ربایش
دمی آرام نمی گشت شرار تب وتابش
زحرم حنجرخشکیده سپربودبه تیرش
که زخون سرخ شوددرره حق روی منیرش
بود درلعل لب بسته دوصدسرّمگویش
خواست یک لحظه پدربوسه زندبرسر ورویش
گشت ظاهربه همه خلق سپیدی گلویش
خصم جانی زکمان تیررهاکردبه سویش
چشم بگشودوتبسّم زدوبربست دوباره
زین غم ازسینۀ«میثم»به فلک رفت شراره
هدایت شده از منبع سبک
#دورهء_محرم
#حضرت_علی_اصغر_علیه_السلام
#غلامرضا_سازگار
کیست اصغر؟ اکبر ذبح عظیم
خود به تنهایی صراط المستقیم
اختری بر شانۀ خون خدا
آبروی روی گلگون خدا
وه! چه میگویم؟ حسین کوچکی
شیرمردی در لباس کودکی
ماه رویش قاب عکس پنج تن
خندههایش؛دوستکُش،دشمنشکن
دستهای کوچکش دست حسین
روز عاشورا همه هست حسین
دامن خورشید را مهپاره بود
شانۀ ثاراللهش گهواره بود
صورتش پژمرده اما دلگشا
دستهای بستهاش مشکلگشا
شیرخواری با پدر همدرد بود
آخرین سرباز و اولمرد بود
حنجر خشکیده را کرده سپر
چشمهایش حرف میزد با پدر
کای پدر گرچه علی اصغرم
من به تنهایی تو را یک لشکرم
مُهر مظلومیت عترت منم
رمز پیروزیت در غربت منم
تو «محمد» من «یدالله» توام
همدم و همرزم و همراه توام
ای پیامت در لب خاموش من
بانگ«هل من ناصرت»در گوش من
من به باغِ سرخِ خون، یاس توام
با دو دست بسته عباس توام
مظهر رب جلیلی ای پدر
من ذبیحم تو خلیلی ای پدر
زودتر کن پیش پیکانم نشان
ترسم آید گوسفند از آسمان
بسکه سوزد از عطش پا تا سرم
آب هم آتش شود در حنجرم...
او ز جام وصل حق سیراب بود
هم تلظّی داشت هم در تاب بود
راه سبحانالّذیاسری گرفت
گردنِ افتاده را بالا گرفت
بر فراز دست بابا تاب خورد
از دم تیر سهشعبه آب خورد
تا صف محشر سلام از داورش
اشک «میثم» وقف خون حنجرش
هدایت شده از منبع سبک
#دورهء_محرم
#حضرت_علی_اصغر_علیه_السلام
#علی_انسانی
ای از تَبار آینهها، گَرد کوی تو!
وی آبِ روی کوثر و تَسنیم، جوی تو!
کار بزرگ کرده ز بس دست کوچکت
شد دستها دراز ز هر سو، به سوی تو
سوسن که صد زبان شده، اقرار میکند
باغِ گلِ همیشه بهارست، روی تو
تو اصغریّ و اکبر عشّاق روزگار
صد میکده خراب، به پای سبوی تو
گوشی که بود محرم اسرار، میشنید
در «هایهای»گریهءتو، «هویهوی» تو
میدیدیاس حلق تو، بوسیدنی شده ست
پیکان دوید و بوسه رُبود از گلوی تو
#ورودمسلم به کوفه-5شوال
#دورهء_محرم
#حضرت_مسلم_علیه_السلام
✅
چون گل دٙرهم شده اینجا گلابت کرده اند
قوره ی افتاده ازشاخه شرابت کرده اند
بوده ای نقشی تو بر انگشتر دست حسین
ای نگین شهرکوفه بی رکابت کرده اند
ای سفیر علم در بحث صبوری در اصول
مطلب پرجلد کوفه بی کتابت کرده اند
نامه های کوفیان دعوت گر این مدعاست
عهدوپیمان راشکسته، بی جوابت کرده اند
تا بفهمی ماجرای کوفیان را اینچنین
کوفیان بی وفا در اضطرابت کرده اند
اهل کوفه اینچنین پستند وبی عهدو وفا
پیش مولامردم کوفه خرابت کرده اند
هرچه سوزان باشد و هر قدر با شدت دلت
ای غم سرمازده بی آفتابت کرده اند
ابن مرجانه تنت برخاک کوچه میکشید
اینچنین درشهر کوفه درطنابت کرده اند
بر سره دروازه آویزان شده ازچه سرت
بعدکشتن اینچنین بی سر عذابت کرده اند
اینچنین گشته کباب از حرف، قلب ما ولی
مسلمی واینچنین درغم کبابت کرده اند
🔸شاعر:
#آرمین_غلامی (مجنون کرمانشاهی)
ــــــــــــــــــ
«کانالِ سبک و شعرِ بابُ الحَرَم»
@babolharam
#ورودمسلم به کوفه-5شوال
#دورهء_محرم
#حضرت_مسلم_علیه_السلام
✅
آمدم کوفه ولی، بی توگرفتارِ شدم
بی تومن ساکن این دیارِ خونبارِ شدم
کوفه من، خسته و سَرگشته و بیمارِ شدم
من گرفتار دراین کوچه اغیارِ شدم
لَعنتُ اللّه به این مردم بی عهد و وفا
برعبیدالله وبرمردم، آن دوران ها
دگر آرام گرفته خنجرکوفه حسین
رنگِ اِحرام گرفته خنجرکوفه حسین
زِ سرم کام گرفته خنجرکوفه حسین
ختمِ انعام گرفته خنجرکوفه حسین
خنجراز راه رسید و به سَرَم تیغ نشست..
استخوان بدنم ازاثر ضربه شکست
باز هم رو به توام ، گریه کنان... بی تابم
کوفه ، ای یارمیا ، برتو حسین بیتابم
مردم کوفه حسین عهد و وفابشکستند
منتظرمانده ی مرگم، در شب مهتابم
آه دارم روی لب ،ذِکرِ ”حسین جان” گویم
خجلم ازتوحسین، سیه اگرشد رویم
دل چو ، مشغولِ توسل به محمد» شد و بعد...
اشک ، بینِ دیده و چَشمِ تَرَم سَد شد و بعد...
ابن مرجانه سرم کردجدا ،ردشد وبعد
سرم افتاد زتن وای حسین بد شد و بعد...
السّلام حضرتِ سلطان ، به فدایت پدرت
میکند مردم این شهرتورا دَر به دَرتَ
اشک میریخت ، کمی دردِ دلش وا میشد
بین هرگریه ی چنین ، طرحِ معمّا میشد
زیرِ لب بودمیا "کوفه " چه نجوا میشد...
سرمن به نیزه ها خوب تماشا میشد
چکنم وای که نام توحسین روی لب است
دل من مضطرب از آمدورفت زینب است
دم آخرشده و ، لحظه ی دیدار رسید
وقتِ دل دادنِ بَر حضرتِ دلدار رسید
راه را باز کن ای گُل ، به دَرَت خار رسید
یاحسین کوفه میا، آخر دیدار رسید
ابن مرجانه مراکشت وچو گل پژمردم
آخرین لحظه به لب نام قشنگت بردمِ
زیرتیغ ونیزه ها ، مرثیه خوانی میکرد
دیده اش از دلِ او خانه تکانی میکرد
ِاینچنین بودکمی یادِ جوانی میکرد
همه را بودکه با ناله روانی میکرد
یاحسین گفت به لب ، خواست که آرام شود
مثلِ یک مرغِ نشسته به سَرِ بام شود...
شده پرتاب تنش تا جگرش تیر کشید
صورتِش خورد زمین ، ناله ی تصویر کشید...
رفتنش دستِ قضا بود ، به تقدیر کشید
اوشهادت نامه همه بار به تعبیر کشید
زیرِ لب گفت: «حسین کوفه پرازنامردیست
غیرمن کسی حسین ،بفکر اولادتونیست
🔸شاعر:
#آرمین_غلامی (مجنون کرمانشاهی)
ــــــــــــــــــ
«کانالِ سبک و شعرِ بابُ الحَرَم»
@babollharam
#ورودمسلم به کوفه-5شوال
#دورهء_محرم
#حضرت_مسلم_علیه_السلام
✅
چون گل دٙرهم شده اینجا گلابت کرده اند
قوره ی افتاده ازشاخه شرابت کرده اند
بوده ای اینگونه بر انگشتر دست حسین
ای نگین شهرکوفه بی رکابت کرده اند
ای سفیر علم در بحث صبوری در اصول
مطلب پرجلد کوفه بی کتابت کرده اند
نامه های کوفیان دعوت گر این مدعاست
عهدوپیمان راشکسته، بی جوابت کرده اند
تا بفهمی ماجرای کوفیان را اینچنین
کوفیان بی وفا در اضطرابت کرده اند
اهل کوفه اینچنین پستند وبی عهدو وفا
پیش مولامردم کوفه خرابت کرده اند
هرچه سوزان باشد و هر قدر با شدت دلت
ای غم سرمازده بی آفتابت کرده اند
ابن مرجانه تنت برخاک کوچه میکشید
اینچنین درشهر کوفه درطنابت کرده اند
بر سره دروازه آویزان شده ازچه سرت
بعدکشتن اینچنین بی سر عذابت کرده اند
اینچنین گشته کباب از حرف، قلب ما ولی
مسلمی واینچنین درغم کبابت کرده اند
🔸شاعر:
#آرمین غلامی (مجنون کرمانشاهی)
#کانال_سبک_شعر_باب_الحرم