زن و شوهر جوانی عهد کردند درب خانه را بروی هیچ کس حتی والدین همدیگر باز نکنند!
مادر پسر زنگ خانه شان را به صدا در اورد و دو نفری از پشت پنجره ناظر بوده و به هم نگاه کرده و قرارشان را به هم یاد اوری کردند!
دوباره زنگ خانه به صدا در امد!
اینبار پدر عروس خانم بود!
خانم از پشت پرده پدرش را نگاه نمود و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود به شوهرش گفت؛
خواهش میکنم درب را باز کنید!
قول هم دادیم ولی نمیتوانم درب را بروی پدرم باز نکنم..!
و درب را گشود تا پدر وارد خانه اش شود!
ماجرا مربوط به کسی است که وقتی اولین بچه اش دختر بدنیا امد؛تا هفت شبانه روز جشن گرفت!
اهل فامیل با تعجب علت خوشحالی زاید الوصفش را پرسیدند!
او همین ماجرا که بالا تعریف کردم را برایشان قصه نمود!
در اخر گفت:
"این دختر کسی است که درب خانه را برویم باز میکند!"
#دختر_عزیز_بابایی
#علی_سبحانی
@bache_kavir