دلم تنگ شده بود برای مسخره بازیهامون وقتی استاد خیلی جدی داره حرف میزنه .
بعد از اینکه با عسل خداحافظی کردم کل مسیر رو تا خونه دوییدم تا لباسامو عوض کنم و برم کلاس .
حقیقتا شونههام با این حجم از باری که داشتم شکست و نابود شد🤝
مطالب کلاس امروزو دوست داشتم ، از اینجا بخونیدش
https://eitaa.com/Kature/5045
هدایت شده از [دُشمݩِعزیز]
آدم فقط وقتی بعد از کلی تلاش میبینه بود و نبودش وسط یه کاری،یه جریانی مهم نیست
فقط به این فکر میکنه که چرا انقدر برام مهم بود
چرا انقدر خودم رو وسط گذاشتم،شکستم،هیجان زده شدم و و و
هیچ تضمینی نیست،هیچی
موقع برگشتن از کلاس یه دختر که کاملا با من متفاوت بود یه لبخند خیلی خوشگل بهم زد و منم جوابشو با لبخند دادم .
قلبم اون لحظه :✨✨✨
ساعت ۸ اینا از بچهها خدافظی کردم و الان رسیدم خونه .
و دو سه ساعت دیگه دوباره باید برم بیرون .
انقدر امروز و دیروز راه رفتم که واقعا انتظار دارم حداقل دو کیلو کم کرده باشم😭😂
تو دلم غم خیلی خاصی بود
جوری که هم تو کلاس ، هم وسط کلاس(رفتم تو حیاط نشستم) و هم موقع برگشت یه دل سیر گریه کردم .
یه دختره تو کلاس هفتگیمون هست اکثر اوقات با ما برمیگرده ، بعد ما جلو مسجد خداحافظی کردیم رفتم خونه زنگ زدم دخترخالم گفتم کجایی گفت فلان جا مولودیه بیا خلاصه من کمر همت بستم که هفت تا خیابونو برم