صبح ساعت ۸ بیدار شدم تا ساعت ۹ پیش بچهها باشم و کارای هیئت رو انجام بدیم
وقتی رسیدم بچهها و مسئولِ هیئت : به به یگانه خانوم چشم ما به جمال شما روشن شد ؛ افتخار نمیدید که🤣
تو کاغذ کاهی یه سری نامه از طرف شهدا مینوشتیم و کاغذ رو میسوزوندیم ؛ حقیقتا خیلی حس خوبی داشت😭✨
منی که هی ایده جدید میدادم : مسئولمون :
یگانه ایدههات خیلی خوبه ولی ما وقت نداریم :)))
حسابی اونجارو به گند کشیدیم و لباسامون بو دود میداد 🤣🤣
من وقتی به مامانم تعریف میکردم : مامان رفتم اونجا کشیدم دودی شدم برگشتم
مامانم : دخترمو کجا میفرستم من😔
بعدش ازشون جارو گرفتم و اونجارو مثل دسته گل تحویل دادم و اخرین نفر خارج شدم.
ساعت ۱۲/۴۰ دراومدم تا ساعت ۱ برسم باشگاه
حالا چندتا خیابونو باید طی میکردم ؟
۱۱ تا خیابون + گرمای طاقت فرسا.