مربی تا منو دید اینجوری بود که چرا دوشنبه نیومدی ؟ چه وضعشه ؟🔪
خلاصه رفتیم برای مسابقه و هر ضربهای که میزدم ، مربی : آفرین یگانه همینه ، ماشاالله[💗]
بعد باشگاه خیلی جنگی ۸ تا خیابونو پیاده برگشتم خونه تا برم حموم و بعدش برم هیئت
میخواستم ناهار بخورم ولی وقت نشد ، یه کیک برداشتم تا اونجا بخورم بازم وقت نشد و به خانه برگشت خورد😭😂
وسایل مورد نیاز هیئت رو برداشتم و راه افتادم خوشبختانه اینجا فقط یه خیابون بود🤌🏻
رسیدم و میخواستم از فضای هیئت عکس بگیرم و بازم وقت نشد و یادم رفت.
به فضای کفشداری نظم دادیم و نسبت به روزِ اول[دیروز] خیلی بهتر شده بود
هیئت تموم شد و مربی بوکسمون اومد دستاشو مشتی کرد زد به دستم گفت خداقوت پهلوون👊🏻
بعد هم یا ذوق گفت یگانه احتمالا فردا باشگاه هست حتما بیا ستنسنسسن
بعد از اینکه کارمون تموم شد با مبینا راه افتادیم سمت خونه و واقعا به زور راه میومدم😭😂
هدایت شده از -NoteBook
تو راه داشتیم برمیگشتیم ، یه سری از آشناهای دیگه هم بودن که من زیاد نمیشناختمشون😭😂
هدایت شده از -NoteBook
بعد همینجور داشتیم میرفتیم ، یهو یکی از همون خانوما اومد پیش منو یگانه [خیلی هم گوگولی دوست داشتنی بود✨😩]
اومد رو به من که اسمت چیه و اینا خلاصه یکم اطلاعات گرفت
بعد یهو گفت خب مبینا بیا عروس من شو
من: 😳🙂 + سکوت