هیئت تموم شد و مربی بوکسمون اومد دستاشو مشتی کرد زد به دستم گفت خداقوت پهلوون👊🏻
بعد هم یا ذوق گفت یگانه احتمالا فردا باشگاه هست حتما بیا ستنسنسسن
بعد از اینکه کارمون تموم شد با مبینا راه افتادیم سمت خونه و واقعا به زور راه میومدم😭😂
هدایت شده از -NoteBook
تو راه داشتیم برمیگشتیم ، یه سری از آشناهای دیگه هم بودن که من زیاد نمیشناختمشون😭😂
هدایت شده از -NoteBook
بعد همینجور داشتیم میرفتیم ، یهو یکی از همون خانوما اومد پیش منو یگانه [خیلی هم گوگولی دوست داشتنی بود✨😩]
اومد رو به من که اسمت چیه و اینا خلاصه یکم اطلاعات گرفت
بعد یهو گفت خب مبینا بیا عروس من شو
من: 😳🙂 + سکوت
هدایت شده از -NoteBook
بعد از سکوتم یهو برگشت گفت بچه ها مبینا قراره عروسم شه ، باشه رو داد
حالا من : من فقط سکوت کردممم😭
خانومه : نه تو محله ما سکوت همون رضایته
و شروع کرد از پسرش گفتن🤣
داوش فندک داری؟
بعد از سکوتم یهو برگشت گفت بچه ها مبینا قراره عروسم شه ، باشه رو داد حالا من : من فقط سکوت کردممم😭 خ
من : مبینا پسرش فلان کارهس اینا ریچن عروس همینا شو :)))))
هدایت شده از -NoteBook
حالا یهو یگانه از اونطرف : زندایی [ بقیه صداش میکنن زندایی] مبینا هیییچی از کارِ خونه بلد نیستا ، کوچولوعه
من : عزیزمم؟(:
منی که داشتم تمام تلاشمو میکردم تا بگم مبینا هنوز نینی عه چون واقعا همینهه سدسنپس