منی که داشتم تمام تلاشمو میکردم تا بگم مبینا هنوز نینی عه چون واقعا همینهه سدسنپس
هدایت شده از -NoteBook
آره دیگه خلاصه بعدش راهمون جدا شد😭😂
منو یگانه یه جا رفتیم فروشگاه ، بعدشم اگه خدااا بخواد اومدم خونه😔
بعد که رفتیم فروشگاه درحالی که از سر و روم خستگی میبارید :مبینا :
یگانه بوی این خوبه یا اون ؟
بچم عذاب وجدان گرفته بود که تورو اینجا نگه داشتم برو خونه و گفتم نه نمیرم تورو بفرستم خونتون بعد میرم😔😂
یه سوتی خیلی ریزی اون وسط دادم.
یه قسمتی از فروشگاه هست که وقتی جنستو میخری همونجا باید حساب کنی ، فروشنده مشما رو دستم داد پولمو دراوردم تا حساب کنم ؛ اشتباهی مشمارو دادم دست فروشنده :)))))
فروشنده و مبینایی که پوره شدن از خنده :
*/واقعا از خستگی بود و واقعا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم
بعد از اینکه مبینا رو راهی کردم اومدم خونه رو مرتب کردم ، شام گذاشتم و دوباره رفتم بیرون تا یسری از کارای انلاین شاپم و کاری که تازه میخوام شروعش کنم رو انجام بدم.
داوش فندک داری؟
نفری یه صلوات میفرستید تا چیزی مهمی که گم کردم رو پیدا کنم ؟؟ خیلی واجبه.
این دعارو یه بارم برام بخونید کافیه :)))))