فروشنده و مبینایی که پوره شدن از خنده :
*/واقعا از خستگی بود و واقعا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم
بعد از اینکه مبینا رو راهی کردم اومدم خونه رو مرتب کردم ، شام گذاشتم و دوباره رفتم بیرون تا یسری از کارای انلاین شاپم و کاری که تازه میخوام شروعش کنم رو انجام بدم.
نفری یه صلوات میفرستید تا چیزی مهمی که گم کردم رو پیدا کنم ؟؟ خیلی واجبه.
داوش فندک داری؟
نفری یه صلوات میفرستید تا چیزی مهمی که گم کردم رو پیدا کنم ؟؟ خیلی واجبه.
این دعارو یه بارم برام بخونید کافیه :)))))
اومدم بیرون مسیر رفت و امدم رو گشتم به چندتا از فروشندهها شماره دادم تا اگه پیدا کردن بهم زنگ بزنن.
یکیشون برگشت گفت خانوم الان کی طلا پیدا کنه میاد پس میده ؟
من : شاید یکی شرف داشت و اومد داد :)))))
داوش فندک داری؟
این دعارو یه بارم برام بخونید کافیه :)))))
تو خیابون راه میرم و این ذکرو تکرار میکنم ..
به زندایی گفتم گوشوارهم گم شده گفت درد و بلا ازت دور باشه فدا یه تارموت اصلا مهم نیست :)))
بچهها دعاهای دیگه فرستادن و اینجوریم که من این همه دعا خوندم اینم میخونم شاید یه فرجی شه ..