اومدم بیرون مسیر رفت و امدم رو گشتم به چندتا از فروشندهها شماره دادم تا اگه پیدا کردن بهم زنگ بزنن.
یکیشون برگشت گفت خانوم الان کی طلا پیدا کنه میاد پس میده ؟
من : شاید یکی شرف داشت و اومد داد :)))))
داوش فندک داری؟
این دعارو یه بارم برام بخونید کافیه :)))))
تو خیابون راه میرم و این ذکرو تکرار میکنم ..
به زندایی گفتم گوشوارهم گم شده گفت درد و بلا ازت دور باشه فدا یه تارموت اصلا مهم نیست :)))
بچهها دعاهای دیگه فرستادن و اینجوریم که من این همه دعا خوندم اینم میخونم شاید یه فرجی شه ..
به مامانم گفتم فلان ذکرو بفرست تا فردا یه چیزی شه
مامانم : چیشده چیزی گم کردی ؟
من : نه حالا تو بفرست
مامانم : گوشوارهتو گم کردی ؟
مامانم از این حرص خورد که بهم گفته بود گوشوارهمو دربیارم و حرفشو گوش نکردم.
شوهرخالم : یگانه دخترم فداسرت مال دنیا
ارزش نداره
من با گریه : عمو بخدا برای منم مهم نیست مامانم ناراحت شده :))))