به زندایی گفتم گوشوارهم گم شده گفت درد و بلا ازت دور باشه فدا یه تارموت اصلا مهم نیست :)))
بچهها دعاهای دیگه فرستادن و اینجوریم که من این همه دعا خوندم اینم میخونم شاید یه فرجی شه ..
به مامانم گفتم فلان ذکرو بفرست تا فردا یه چیزی شه
مامانم : چیشده چیزی گم کردی ؟
من : نه حالا تو بفرست
مامانم : گوشوارهتو گم کردی ؟
مامانم از این حرص خورد که بهم گفته بود گوشوارهمو دربیارم و حرفشو گوش نکردم.
شوهرخالم : یگانه دخترم فداسرت مال دنیا
ارزش نداره
من با گریه : عمو بخدا برای منم مهم نیست مامانم ناراحت شده :))))
خالم از اونور با ایما و اشاره به مامانم :
بهش گیر نده حالش خوب نیست پیدا میشه ایشالا
داوش فندک داری؟
مامانم دعوام کرد ولی بابام گفت فدای سرت سلامتیت مهمه :)))
محتوای دعوای مامانم : متاسفم برات که حرفمو گوش ندادی.