رسیدیم گوشه باشگاه وایساده بودم و تو
دید نبودم
مربیمون : عه پس یگانه نیومد ؟ جاش
خالی میمونه
من از اونور : من اینجامم کل راهو دوییدم
پام درد میکنه
مربی : ما خادم آماده با قدرت بدنی بالا
میخواییم همین فرمونو برو یگانه :))))))
تو جلسه هم که بودیم باهاش دست دادم برگشت گفت از دست دادنت خیلی خوشم میاد همینجوری بزرگ شو[😭🤣]
بعدش تمرین شروع شد و شمارش با من بود و تمریناتو ۱۰ تا بیشتر میشمردم
مربی : آفرین خوشم اومد همینه😉
همون مسئولمون منو تا دم در خونمون آورد و اینجوری بودم که دمت گرم زننن ژنسپنس
ساعت ۴/۳۰ رسیدم خونه و تو نیم ساعت هم ناهار خوردم هم حموم رفتم هم اماده شدم که برم هیئت
چون پام خیلی درد میکرد گفتم اسنپ بگیرم و هیشکی قبول نکرد :))😭😂
یه بارم که من اسنپ خواستم هیچکس قبول نمیکرد
خلاصه با کلی درد رفتم هیئت
ماشاالله جمعیت امروز خیلی زیاد بود ؛ جوری که دیگه کفشداری جا برای کفشا نداشت
از اخرین روز هیئت -
از در حسینیه میخواستم برم بیرون و قفل کرده بودن تا کسی وارد و خارج نشه و همه پذیرایی شن ، منی که دیرم شده بود و هرچه زودتر باید میرفتم :
یه غذای نذری برای استادم گرفتم و دیدم مداح از در پشتی داره میره بیرون ، منم پشت سرش زدم بیرون🙂😂