🔰 صادق هدایت؛ نویسندهای کوچک در مقابل نویسندههای معروف دنیا
🔸 اگر نقد حقیقتاً انجام بگیرد و نقاد بیرودربایستی کار «نقد» را انجام دهد، سطح کارهای فرهنگی ارتقاء پیدا میکند. شما [اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران] باید آدمهایی داشته باشید که بنشینند مثلًا کار جمالزاده، هدایت، چوبک و ... را واقعاً نقد کنند و نقاط قوّت و ضعفش را بگویند؛ این کار نباید همهی برنامهی شما را فرابگیرد؛ باید بخشی از برنامه را بگیرد.
🔹 شما خیال میکنید که شخصیت قاآنی از شخصیت جمالزاده خیلی بهتر بوده است؟ قاآنی، الدنگ زمان خودش بوده؛ اما جمالزاده بندهی خدا پیرمردی است که دارد نان خدا را میخورد و نفس میکشد! نه، محدودیتهای شما اینها نیست؛ شما محدودیتهای دیگری دارید. شما اگر محدودیتهای طبیعی نداشته باشید، اینها مشکلی نیست.
🔸 یک روز در کشور چیزی مُد میشود و هرکس سعی میکند مطابق آن رفتار کند؛ مثلًا یک روز صادق هدایت در این کشور مُد بود البته حالا اینطور نیست؛ این مربوط به حدود بیست سال پیش است هرکس میخواست راجع به قصه حرف بزند، حتماً باید اسم صادق هدایت را میآورد! البته صادق هدایت نقاط قوّتی دارد؛ اما نقاط ضعفی هم دارد. صادق هدایت که جزو نویسندگان بزرگ دنیا نیست.
🔹 اگر شما صادق هدایت را با نویسندههای معروف دنیا مقایسه کنید چه نویسندههای روسی، چه نویسندههای فرانسوی، چه نویسندههای انگلیسی؛ اینهایی که رمانهای معروف را خلق کردند و داستانهای بزرگ را نوشتند در مقابل آنها بچهی کوچکی است! البته او در ایران جایگاهی دارد؛ اما در همان حد باید او را تفخیم کرد، و نه بیشتر؛ آدم نباید اسیر مُد باشد.
🔸 آقایی برداشته ده جلد رمان نوشته، که علیالظاهر کار قشنگی است؛ اما - به قول ما مشهدیها - توی بحر کار که میروید، میبینید کار پوکی است؛ این را نقد کنید. حالا مُد شده است که بردارند مرتب تعریف بنویسند؛ فلان کس یک رمان ده جلدی نوشته و چنین و چنان کرده؛ خیلی خوب، یک آدم نقادِ واردِ دارای چشم بصیر این را بخواند و عیوبش را پیدا کند؛ عیوبی که در زبانش هست؛ عیوبی که در محتوایش هست؛ عیوبی که در تاریخش هست؛ عیوبی که در انسجام داستانیش هست.
🗓️ بیانات در دیدار اعضاى «گروه ادب و هنر» صداى جمهورى اسلامى ایران
۱۳۷۰/۱۲/۰۵
#رهبر_نویسندگان
#نکات_روشی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🕯️ «بوی آتش در شهر»
قسمت ۱ / ۲
🍂 از سردرد میپرم. خانه، هیچکس نیست. آسیه را صدا میزنم؛ جواب نمیدهد. باز صدا میزنم؛ جواب نمیدهد. گلویم میسوزد، جمِیله مادرمُرده هم نیست. لعنتی میفرستم به این خانه. درِ خانه باز است اما هیچکس نیست. شبیه روزهایی شده که قرار بود به شهر حمله کنند. در کوچه حتی پرنده هم نیست.
🥀 بوی سوخته، شهر را پر کرده. دماغم را میخارانم و چشمهایم بد میسوزد. هیچکس انگار در شهر نیست. حتی مُنذِر که هر روز در کوچه میچرخید، حرفهای مسخره میزد هم نیست. مُنذِر دیوانه کجاست؟ بیست سال در این کوچه بود.
🚶🏻 دکتر گفته بود زیاد راه نروم؛ اما نمیشد. حس میکردم شهر دارد میلرزد. آرام دیوارها را میگیرم تا ببینم چه خبر است. دیوارها سفت بودند و دستم را میخراشیدند. خدا نکند آدم صورتش بخورد به این دیوار و بعدش بخورد زمین. زمین پر از سنگ است. باید با احتیاط راه رفت.
🪨 انگار طوفان سنگ آمده، بوی دود از طرف مسجد است. نکند مسجد آتش گرفته باشد. بند دلم پاره میشود. پا تند میکنم. آفتاب حسابی امروز جان گرفته است. یکباره صدای جیغی میآید. میایستم. ناخودآگاه، جیغ یک زن است. تمام بدنم میلرزد. چه خبر شده در این شهر؟ درِ خانهها باز است. یکییکی نگاه میکنم. حتی گربه و سگ هم در کوچه نیست. آنها هم رفتهاند تماشای آتش.
👥 از دور جمعیت را میبینم. همه نیزه و شمشیر به دست هستند. عدهای هم مشعل به دست. دشمنی خارجی گرفتند. آب دهانم را به سختی قورت میدهم. در خانهی علی چه میکنند! اینها تازه امروز پیامبر را از دست دادند. رفتهاند برای عرض تسلیت؟ مگر نگفتند هنوز پیامبر زنده است؟ ولی در گوشی شنیدم فوت شده، بعضیها نمیخواهند بگویند.
📜 نمیفهمیدم چه خبر است. بچهها را کنار زدم. پرندهها لب بام نشسته بودند و نگاه میکردند. چند کبوتر هوهو میکردند. سگها پارس میکردند. چند گربه میرفتند بالای بام و بعد برمیگشتند. درِ خانهی علی سوخته بود. چندین نفر رفته بودند داخل، لشکرکشی کردند. علی دوست من است. چه خبر شده! من با او شمشیر زدم. چندین بار جان من را نجات داده و تازه امام من است. در سقیفه بیعت کردم. قضیه چیست!
✍🏻 ابوالفضل گلستانی
#داستان_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
996.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 درسگفتارهای نویسندگی
فصل اول (از خودآگاهی تا خودمانایی)
قسمت ۵/۵
👤 از حرفهای بهمنی است که «من یک جسم معمولیام در میان جهانی که پر است از اتفاقهای معمولی، روز و شبهای معمولی، گریهها و خندههای معمولی؛ ولی شعر همهی این معمولها و معمولیها را تبدیل میکند به شگفتیها و دلخوشیها. از زاویهی شعر که به جهان مینگرم و جهان را توصیف میکنم دلم جور دیگری باز میشود. شعر بهترین دوست من بوده است».
🔸 تا ما قلم را فقط ماده نبینیم، بلکه تنی ببینیم که روحی توفانی بر او چیره و حاکم است، با عالم نویسندگی آشنا نخواهیم شد. قلم جسمی است که بار سنگین یک روح بزرگ را از آغاز آفرینش تا پایان و تا ابد با خودش حمل میکند.
🔹 آیا حافظ با این آفرینشگری، پایان و فنا دارد؟ نه! ویکتور هوگو چه؟ نه! هر کسی به اندازهی سعه وجودی خود در نویسندگی میشود ستارهای در کهکشان هستی که درخششی بیغروب خواهد داشت.
🔸 اشتباه هم نشود و کسی گمان نبرد که این حرفها یعنی رفتن به سوی خودستایی یا فردیت و فردگرایی. هرگز روی سخن ما اینها نیست. از قضا مغز این حرفها هیچ ربطی به آن مسئله اخلاقی و این موضوع فلسفی ندارد.
🔹 حرف درباره کشف خود واقعی ماست در این هستی بینهایت. ثبت افکار، احساسات، سرگذشت، دریافتها و برداشتهای خودمان، از سهمی که از زندگی داشتهایم؛ نه بیشتر و نه کمتر. اخلاق حرفهای قلم هم از همین جا برمیخیزد؛ مثل صداقت و حریت قلم. اگر چنان نباشیم، چنین نیز نخواهیم بود.
🔸 دراینباره، چه نیکوست سری بزنیم به زندگینامههای خودنوشت قلمداران و چگونگی بیان سرگذشت ایشان؛ ازجمله خواندن کتابهایی مثل ابنمشغلهی نادر ابراهیمی، اتاق آبی سهراب سپهری، فرار از فلسفهی سید بهاءالدین خرمشاهی و سیاحت شرق آقانجفی قوچانی و البته دیگرانی که در این سلک و ترازاند.
🔚 پایان فصل اول
✍🏻 استاد سعید احمدی
#راهنمای_نویسندگی
✿📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🕯️ «بوی آتش در شهر»
قسمت ۲ / ۲
🤝 سردردم بیشتر شد. همه اینها بیعت کردند. سه روز در غدیر نشستیم بیعت کردیم و بخٍ بخٍ تبریک گفتیم. گفتم شاید خواب باشم، خودم را نیشگون گرفتم اما بیدار بودم. فاطمه، دختر پیامبر روی زمین افتاده است. به زور چند نفر در را از روی او برداشتند و علی خواست حملهور بشود؛ اما دیدم ایستاد به درِ اتاقی نگاه کرد. بعدها فهمیدم این درِ اتاقیست که پیامبر در آنجا نگهداشته شده و تازه شستهاند ایشان را که قرار بود دفن کنند؛ اما یکباره حمله کردند.
🍂 خواستم سمت آن چند نفر بروم. کسی دستم را گرفت و گفت: «از جانت سیر شدی ادریس؟ کجا میروی؟» ترسیدم. دست علی را بستند، باید کاری میکردم. داد کشیدم: «کجا او را میبرید؟» شکمگندهای گفت: «مسجد! تا بیعت کند. خلیفه در مسجد است.» یادم رفت مریض هستم و گفتم: «او خلیفهی ماست، او امام من است.»
🗡️ طناب دور گردن علی برایم غیرقابل باور است. او میتواند همه را بزند. واقعا چرا؟ باید بزند! کاش شمشیرم کنارم بود. علی لبخند زد به من. شمشیر را از پرِ یکی برداشتم. حمله کردم به آن کسی که علی را میکشید با طناب. دستهایم خونی شد.
🥀 از خواب پریدم. نه، کابوس بود! کابوس من را ول نمیکند. چندین و چند سال است هر هفته میبینم. خسته شدم. جانی برایم نمانده. هوای خانه نفسم را بند آورده. به بیرون پناه میبرم. همه خوابیدند. سر خاک پیامبر میروم. آرام نمیگیرم. علی، چهل قبر کنده بود. عبای زردی که برای جنگ استفاده میکند را پوشیده بود. علی، همان علی بود که دشمن از هیبتش میلرزید. مرد شکمگنده، بیلی در دست گرفت تا قبرها را بشکافد. علی او را زمین زد و داد کشید: «کسی به این قبرها دست بزند خونش پای خودش، زهرای من در یکی از این چهل قبر است و او را دفن کردم. او رفت. راحت شد از دنیای شما.»
🏴 شهر یکباره عزادار شد. من به علی خندیدم. علی فقط نگاهم کرد. همان خنده که وقتی طناب در دستهایش بود، قبضه به شمشیر نکشیدم. نتوانستم. سریع بیعت کردم. باید کمک علی میکردم.
🍃 فاطمه علی را سوار بر شتر کرد. یکییکی درِ خانهها را زد. هیچکس قبول نکرد. هیچکس پنجرهای باز نکرد. دری نگشود. همه رفتند و فرار کردند.
📿 باید برای بیعت میرفتم. ترسیدم. در قبرستان مینشینم. نمیدانم چرا، ولی فاطمه حقش این نبود. او دختر پیامبر بود؟ واقعا حقش بود یا نبود؟ بروم نمازی بخوانم این حرفها را بیرون کنم. به علی میخندم. دیروز سلام کرد، جوابش را ندادم. شاید حقش بود. بود؟!
✍🏻 ابوالفضل گلستانی
#داستان_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🫰🏻در کوچهپسکوچههای همین شهر مجازی، آدمها دیگر برای هم سایه نمیشوند؛ فقط ردی میشوند از «پسندیدن»ها. گپ، جای گپوگفت را گرفته. حرفِ تازه، در انبوه «استوری»ها گمشده، گویی فانوسخیزانی در مه.
✍🏻 محمدحسین نجفی
#متن_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
👀 در دورههای نویسندگی بهانش چه میگذرد؟!
❣️ وقتی از یه علاقهمند به نوشتن میپرسید حست به نوشتن چیه؟ میتونه با عینک خلاقیتش به سوال نگاه کنه و بگه: جوابش رو روی جلد یه مجله دیدم. هوش مصنوعی یا هوش انسانی؟ مسئله این است.
یا که احساس پیچیدهاش رو با خاک، بارون و برگهای پاییز توصیف کنه. و حتی در لحظه سفر کنه به دنیای کودکی.
#گزارشات
✿📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh