🔰 درسگفتارهای نویسندگی
فصل اول (از خودآگاهی تا خودمانایی)
قسمت ۵/۵
👤 از حرفهای بهمنی است که «من یک جسم معمولیام در میان جهانی که پر است از اتفاقهای معمولی، روز و شبهای معمولی، گریهها و خندههای معمولی؛ ولی شعر همهی این معمولها و معمولیها را تبدیل میکند به شگفتیها و دلخوشیها. از زاویهی شعر که به جهان مینگرم و جهان را توصیف میکنم دلم جور دیگری باز میشود. شعر بهترین دوست من بوده است».
🔸 تا ما قلم را فقط ماده نبینیم، بلکه تنی ببینیم که روحی توفانی بر او چیره و حاکم است، با عالم نویسندگی آشنا نخواهیم شد. قلم جسمی است که بار سنگین یک روح بزرگ را از آغاز آفرینش تا پایان و تا ابد با خودش حمل میکند.
🔹 آیا حافظ با این آفرینشگری، پایان و فنا دارد؟ نه! ویکتور هوگو چه؟ نه! هر کسی به اندازهی سعه وجودی خود در نویسندگی میشود ستارهای در کهکشان هستی که درخششی بیغروب خواهد داشت.
🔸 اشتباه هم نشود و کسی گمان نبرد که این حرفها یعنی رفتن به سوی خودستایی یا فردیت و فردگرایی. هرگز روی سخن ما اینها نیست. از قضا مغز این حرفها هیچ ربطی به آن مسئله اخلاقی و این موضوع فلسفی ندارد.
🔹 حرف درباره کشف خود واقعی ماست در این هستی بینهایت. ثبت افکار، احساسات، سرگذشت، دریافتها و برداشتهای خودمان، از سهمی که از زندگی داشتهایم؛ نه بیشتر و نه کمتر. اخلاق حرفهای قلم هم از همین جا برمیخیزد؛ مثل صداقت و حریت قلم. اگر چنان نباشیم، چنین نیز نخواهیم بود.
🔸 دراینباره، چه نیکوست سری بزنیم به زندگینامههای خودنوشت قلمداران و چگونگی بیان سرگذشت ایشان؛ ازجمله خواندن کتابهایی مثل ابنمشغلهی نادر ابراهیمی، اتاق آبی سهراب سپهری، فرار از فلسفهی سید بهاءالدین خرمشاهی و سیاحت شرق آقانجفی قوچانی و البته دیگرانی که در این سلک و ترازاند.
🔚 پایان فصل اول
✍🏻 استاد سعید احمدی
#راهنمای_نویسندگی
✿📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🕯️ «بوی آتش در شهر»
قسمت ۲ / ۲
🤝 سردردم بیشتر شد. همه اینها بیعت کردند. سه روز در غدیر نشستیم بیعت کردیم و بخٍ بخٍ تبریک گفتیم. گفتم شاید خواب باشم، خودم را نیشگون گرفتم اما بیدار بودم. فاطمه، دختر پیامبر روی زمین افتاده است. به زور چند نفر در را از روی او برداشتند و علی خواست حملهور بشود؛ اما دیدم ایستاد به درِ اتاقی نگاه کرد. بعدها فهمیدم این درِ اتاقیست که پیامبر در آنجا نگهداشته شده و تازه شستهاند ایشان را که قرار بود دفن کنند؛ اما یکباره حمله کردند.
🍂 خواستم سمت آن چند نفر بروم. کسی دستم را گرفت و گفت: «از جانت سیر شدی ادریس؟ کجا میروی؟» ترسیدم. دست علی را بستند، باید کاری میکردم. داد کشیدم: «کجا او را میبرید؟» شکمگندهای گفت: «مسجد! تا بیعت کند. خلیفه در مسجد است.» یادم رفت مریض هستم و گفتم: «او خلیفهی ماست، او امام من است.»
🗡️ طناب دور گردن علی برایم غیرقابل باور است. او میتواند همه را بزند. واقعا چرا؟ باید بزند! کاش شمشیرم کنارم بود. علی لبخند زد به من. شمشیر را از پرِ یکی برداشتم. حمله کردم به آن کسی که علی را میکشید با طناب. دستهایم خونی شد.
🥀 از خواب پریدم. نه، کابوس بود! کابوس من را ول نمیکند. چندین و چند سال است هر هفته میبینم. خسته شدم. جانی برایم نمانده. هوای خانه نفسم را بند آورده. به بیرون پناه میبرم. همه خوابیدند. سر خاک پیامبر میروم. آرام نمیگیرم. علی، چهل قبر کنده بود. عبای زردی که برای جنگ استفاده میکند را پوشیده بود. علی، همان علی بود که دشمن از هیبتش میلرزید. مرد شکمگنده، بیلی در دست گرفت تا قبرها را بشکافد. علی او را زمین زد و داد کشید: «کسی به این قبرها دست بزند خونش پای خودش، زهرای من در یکی از این چهل قبر است و او را دفن کردم. او رفت. راحت شد از دنیای شما.»
🏴 شهر یکباره عزادار شد. من به علی خندیدم. علی فقط نگاهم کرد. همان خنده که وقتی طناب در دستهایش بود، قبضه به شمشیر نکشیدم. نتوانستم. سریع بیعت کردم. باید کمک علی میکردم.
🍃 فاطمه علی را سوار بر شتر کرد. یکییکی درِ خانهها را زد. هیچکس قبول نکرد. هیچکس پنجرهای باز نکرد. دری نگشود. همه رفتند و فرار کردند.
📿 باید برای بیعت میرفتم. ترسیدم. در قبرستان مینشینم. نمیدانم چرا، ولی فاطمه حقش این نبود. او دختر پیامبر بود؟ واقعا حقش بود یا نبود؟ بروم نمازی بخوانم این حرفها را بیرون کنم. به علی میخندم. دیروز سلام کرد، جوابش را ندادم. شاید حقش بود. بود؟!
✍🏻 ابوالفضل گلستانی
#داستان_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🫰🏻در کوچهپسکوچههای همین شهر مجازی، آدمها دیگر برای هم سایه نمیشوند؛ فقط ردی میشوند از «پسندیدن»ها. گپ، جای گپوگفت را گرفته. حرفِ تازه، در انبوه «استوری»ها گمشده، گویی فانوسخیزانی در مه.
✍🏻 محمدحسین نجفی
#متن_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
👀 در دورههای نویسندگی بهانش چه میگذرد؟!
❣️ وقتی از یه علاقهمند به نوشتن میپرسید حست به نوشتن چیه؟ میتونه با عینک خلاقیتش به سوال نگاه کنه و بگه: جوابش رو روی جلد یه مجله دیدم. هوش مصنوعی یا هوش انسانی؟ مسئله این است.
یا که احساس پیچیدهاش رو با خاک، بارون و برگهای پاییز توصیف کنه. و حتی در لحظه سفر کنه به دنیای کودکی.
#گزارشات
✿📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰 بزرگترین افتخار
🔸 البته این نکته را هم به شما بگویم که اگر خدای ناکرده همگیتان یک وقت بگویید «ما میخواهیم این کار و فعّالیت و حضور را ببوسیم و کنار برویم»، عقیده ندارم که این میدان، خالی خواهد ماند؛ نه. عقیدهی من این است که بارِ خدا، زمین نمیماند.
🔹 بنده از قبل از انقلاب به طلبهها و رفقای جوانی که با من بودند، مکرّر در مکرّر میگفتم این را شما بدانید که وقتی ارادهی الهی تعلّق گرفت، بارِ خدا زمین نمیماند. قرآن، ناطق به این است: «من یرتدّ منکم عن دینه فسوف یأتی الله بقوم یحبّهم و یحبّونه.» خدا دست دیگری، پشت دیگری و بَر و دوش و بازوىِ ستبرِ دیگری را مأمور برداشتنِ این بار و حمل آن خواهد کرد.
🔸 ولی بالاخره، کار به تأخیر میافتد. در این شکی نیست که وقتی ما بخواهیم باری را بر زمین بگذاریم، تا دیگری بیاید و آن بار را بردارد، وقفهای ایجاد میشود. البته، وقفه در راه خدا، نارواست. استفاده از این فرصت و موقعیت هم که خدا به ما داده است تا بتوانیم این بار را برداریم، بزرگترین کارِ ماست.
🔹 اصلاً بزرگترین افتخار این است که خدا ما را بندهی خودش بداند و از ما بخواهد که این بار را برداریم. لذاست که من عرض میکنم: شما باید تلاش کنید تا جبههی خودی و آن جمع سیصد و سیزده نفری بدرِ کبراىِ امروز، سایش پیدا نکند.
🗓️ بیانات در دیدار هنرمندان و مسئولان فرهنگی کشور، ۱۳۷۳/۰۴/۲۲
#رهبر_نویسندگان
#نویسنده_متعهد
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤲🏻 اقامه نماز طلب باران در زنجان