یعنۍمیشودروزیجسممناینجاجابگیرد؟:)
j๑ïท ↷
@banatolamahdi
جایے کھ تو دستت نمیرسہ🌳
خدا شاخہ را میارھ پایین🍃
من این صحنہ را زیاد دیدم...!")♥️
#عکس_نوشته 💚
🌱 j๑ïท••↷
﴾ @banatolamahdi ♥️🌿﴿
•『🌿🌼』•
گاهےاوقاٺخُدا
مےبینہکہٺو
ازچےناراحٺمیشے
عمداًبہهمونگیرمیده
میخوادراحٺطلبیٺرو
کناربذارۍ...!🚶🏼♀
#استاد_پناهیان
#شهیدانه
🌱 j๑ïท••↷
﴾ @banatolamahdi ♥️🌿﴿
دلـــ🖤ــم
کنار حرم😔
یڪ☝️🏻نماز مےخواهد😢
___________________________
#عکس_نوشته 💔
🌱 j๑ïท••↷
﴾ @banatolamahdi ♥️🌿﴿
#بابِ_جان ♥️🔗
تاخدابندهنوازاستبهخلقشچهنیاز..؟ میکشمنازیکیتابههمهنازکنم:)!#دلبرانھ 💛🌻 🌱 j๑ïท••↷ ﴾ @banatolamahdi ♥️🌿﴿
『 بَناتُالمَھدۍ 』
✿❀بِسمِـ الرَّبِّ الشُّهداء والصِّدیقین❀✿ #ازسوࢪیہٺامنـــا🕊 #پارتسوم پدر سلما با شانه ای افتا
✿❀بِسمِـ الرَّبِّ الشُّهداء والصِّدیقین❀✿
#ازسوࢪیہٺامنـــا🕊
#پارتچهارم
هفته ی اول سلما را تنها نگذاشتم.😢
چند ماهی بود که پرونده بسیجم را به محله ی جدید انتقال داده بودم و فعالیتم را اینجا ادامه می دادم.☺️
دوستان جدید و خوبی پیدا کرده بودم اما سلما چیز دیگری بود.😍
مسئول بسیج بانوان بود و خیلی وقتها باهم می رفتیم و فعالیتها را سروسامان می دادیم.
آن هفته سلما دل و دماغ کاری را نداشت فقط پای تلفن می نشست و منتظر تماس کوتاهی از صالح بود.😔
خیلی وقت ها پای درد دلش می نشستم و آرام و پنهانی با دلتنگی هایش اشک می ریختم.😢
خیلی وقت ها توی اتاق صالح می نشستیم. البته به اصرار سلما.
معذب بودم اما نمی توانستم در برابر اصرار و دلتنگی سلما مقاومت کنم. یک هفته بود صالح تماس نگرفته بود و سلما نگران و مضطرب بود. توی اتاق صالح گریه می کرد و آرام و قرار نداشت.😭
اتاقش رنگ و بوی هنر می داد پر بود از عکس های هنری و ظرف های سفالی. یک گوشه هم چفیه ای را قاب کرده بود که با خط خوش روی آن نوشته شده بود
✍" ضامنم زینب است و نمی شوم مأیوس....
بی قرارم از این همه شمارش معکوس "
دلم لرزید.
نمی دانم چرا؟😭
سلما هم بی وقفه گریه می کرد و چفیه را از دیوار جدا کرد و صورتش را میان آن پوشاند و زجه می زد.😭😫
ــ یا حضرت زینب خودت ضامنش باش. صالح رو به خودت سپردم. تو رو به سر بریده ی برادرت امام حسین. تو رو به حق برادرت حضرت ابالفضل برادرمو از خطر حفظ کن...🙏
هر چه آرامش می کردم بی فایده بود فقط با او هق می زدم.😭😭
صدای گریه ی من هم بلند شده بود. با شنیدن زنگ تلفن هر دو خفه شدیم.
سلما افتان و خیزان به سمت گوشی تلفن توی اتاق صالح رفت و آن را بلند کرد.
همین که طنین صدای صالح توی گوش سلما پیچید "یاحضرت زینب" بلندی گفت و قربان صدقه صالح رفت.😅
لبخند میهمان اشک روی گونه ام شد.☺️ از ته دلم خوشحال بودم
و چفیه را از سلما گرفتم و دوباره آنرا وصل کردم.😊
ادامه دارد...
🖇نویسنده👈 #طاهره_ترابی
🌱 j๑ïท ••↷
﴾ @banatolamahdi ♥️🌿﴿
شیدای گراشی یه بیتی داره میگه:
ببردمجانِخودبراَرمغان بر کویِ او،لیکن☝️🏻 از آن خجلت که در کویش نمُردم،مُردم ای مَردُم!💔🥀 🌱 j๑ïท••↷ ﴾ @banatolamahdi ♥️🌿﴿
『 بَناتُالمَھدۍ 』
شیدای گراشی یه بیتی داره میگه: ببردمجانِخودبراَرمغان بر کویِ او،لیکن☝️🏻 از آن خجلت که در کویش نمُ
|ـــــاز آن خجلت که
|ــــــــــدر کویش نمُردم
|ـــــــــــــــمُردم ای مَردُم...!💔🥀
-عٰآشِقۍٖرٰاچگونهیٰآدگرفتهاۍٖ؟!
+اَزآنشَھیدگُمنٰامۍٖکه
مَعشوقرٰاحتےٰبهقیمتِ
اَزدَستدٰادنهویَتش،خریدٰاربود..!🌿
🌱 j๑ïท ••↷
﴾ @banatolamahdi ♥️🌿﴿