『 بَناتُالمَھدۍ 』
✿❀بِسمِـ الرَّبِّ الشُّهداء والصِّدیقین❀✿ #ازسوࢪیہٺامنـــا🕊 #پارتشانزدهم دو روز مشهد بودیم و د
✿❀بِسمِـ الرَّبِّ الشُّهداء والصِّدیقین❀✿
#ازسوࢪیہٺامنـــا🕊
#پارتهفدهم
بعد از کمی سکوت خوابش برد.
چشمانم می سوخت و خیره به جاده رانندگی می کردم.
اشک دیدم را تار کرده بود.😭
هر از گاهی به چهره ی آرام صالح خیره می شدم👀 و از آرامشش غبطه می خوردم.
آنقدر بی صدا گریه کرده بودم و بغضم را خورده بودم که گلویم ورم کرده بود و چشمانم شده بود کاسه ی خون.😣
شب شده بود.
به پمپ بنزین رسیدیم. ماشین را متوقف کردم و صالح را بیدار کردم. جابه جا شدیم و بعد از اینکه باک بنزین را پر کرد حرکت کردیم.
ــ چشمات چرا قرمزه خانوم گلم؟😊
ــ هیچی... به رانندگیم دقت کردم. چشمام سرخ شده. نور خورشید روی جاده انعکاس بدی داشت.☺️
ــ مثل اینکه انعکاسش به دماغت هم سرایت کرده. چرا گریه کردی؟😒
سکوت کردم و روبه جاده سرم را چرخاندم.
شام خوردیم و نماز خواندیم و شهر به شهر جلو می رفتیم.
ساعت از نیمه گذشته بود. هر چه صالح اصرار می کرد نخوابیدم. دلم نمی آمد لحظات با هم بودنمان را در خواب سپری کنم.
به روزهای #تنهایی ام که فکر می کردم دلم فشرده می شد. 😣💔حس خفگی داشتم اما مدام با صالح بگو بخند راه می انداختم.☺️😂
اذان صبح بود که رسیدیم.
بی صدا وارد منزل شدیم. پدر صالح نماز می خواند و سلما هم تازه بیدار شده بود. با احوالپرسی کوتاهی به اتاقمان خزیدم.
سلما که آمد با تعجب گفت:
ــ چرا اینقدر زود برگشتید؟ اتفاقی افتاده؟!😳
بغضم شکست و خودم را به آغوشش انداختم.🤗😭
ــ چی شده مهدیه دیوونه شدم.😨
میان هق هقم گفتم:
ــ ظهر اعزام میشه. خفه شدم بس که خودمو کنترل کردم. گلوم درد می کنه از بس بغضمو خوردم.😭
ــ الهی فدات بشم عزیزم. قرار بود دو هفته دیگه بره. اصلا برای همین عجله داشت که عروسی بگیرید. دلش می خواست سر فرصت مسافرت برید بعد آمادهت کنه و بهت بگه که میره.😔
صالح توی اتاق آمد و من خودم را از آغوش سلما بیرون کشیدم. سیلی آرام و شوخ مآبانه ای به گونه ی سلما زدم و گفتم:
ــ خیلی دلم برات تنگ شده بود سلما... هیچوقت شوهر نکنی ها... من دیوونه میشم از دوریت.😁
سلما هم بدون حرفی از اتاق بیرون رفت. صالح به نماز ایستاد و من با اشک به نماز خواندنش دقیق شده بودم.
"لعنت بر شیطان... بلند شو نمازتو بخون مهدیه"😞😭
ادامه دارد...
🖇نویسنده👈 #طاهره_ترابی
🌱 j๑ïท ••↷
﴾ @banatolamahdi ♥️🌿﴿
『 بَناتُالمَھدۍ 』
✿❀بِسمِـ الرَّبِّ الشُّهداء والصِّدیقین❀✿ #ازسوࢪیہٺامنـــا🕊 #پارتهفدهم بعد از کمی سکوت خوابش
✿❀بِسمِـ الرَّبِّ الشُّهداء والصِّدیقین❀✿
#ازسوࢪیہٺامنـــا🕊
#پارتهجدهم
ساکش آماده بود.
انگار همیشه آماده ی ماموریت بود. هر چه اصرار می کرد استراحت کنم قبول نکردم.
ناهار فسنجان درست کردم.
خیلی دوست داشت. به زهرا بانو و باباهم گفتم بیایند.
توی اتاق تنها بودیم. کیفم را آوردم و تسبیح را به او نشان دادم.
ــ صالح جان... این تسبیح رو خانوم یکی از شهدای مدافع حرم بهم داده. دفعه ی قبلی که رفتی، باهاش برای سلامتیت صلوات می فرستادم. با خودت ببرش.😔
دستم را بوسید و گفت:
ــ ای شیطون... از همون موقع دلتو دادی رفت؟؟!!😍 می خوام پیش خودت باشه که دوباره برا سلامتیم صلوات بفرستی.
تسبیح را به تخت آویزان کردم.
بغض داشتم و صالح حال دلم را می فهمید.😢😞
دستش را زیر چانه ام گرفت و گفت:
ــ قول میدم وقتی برگردم هر چقدر دوست داشتی مسافرت ببرمت. تو فقط منو ببخش. بخدا دست خودم نیست. اعلام اعزام کنن باید بریم.😊
بغضم ترکید و توی آغوش مردانه اش جا گرفتم.
ــ تو فقط برگرد.😭 سالم و سلامت بیا😭 پیشم من قول میدم ازت هیچی نخوام. 😭مسافرت فدای یه تار موی تو. من صالحمو می خوام، صحیح و سالم...
نوازشم کرد و آنقدر بی صدا مرا در آغوشش گرفت که خودم آرام شدم و از او جدا شدم
و به آشپزخانه رفتم که غذا را وارسی کنم.
همه هوای دلم را داشتند و زیاد پا پیچم نمی شدند.
غذا خورده شد، چه خوردنی.😖 فقط حیف و میل شد و همه با غذایمان بازی می کردیم.
حتی صالح هم میل چندانی نداشت. بخاطر دل من بیشتر از بقیه خورد اما مشخص بود که رفتارش تصنعی ست.
هر چه از لحظه ی بدرقه بگویم حالم وصف ناشدنی ست. زیر لب و بی وقفه صلوات می فرستادم و آیة الکرسی می خواندم.
قرآن و کاسه ی آب آماده بود.
رفتم از توی اتاق کوله اش را بردارم که خودش آمد و گفت:
ــ سنگینه خوشگلم.خودم بر می دارم.
به گوشه ای رفتم و به حرکاتش دقیق شدم. چشمانم می سوخت و گونه ام خیس شد.
هر چه سعی کردم نمی توانستم جلوی اشکم را بگیرم.😭
ــ مهدیه.. 😔 تو رو خدا گریه نکن. بند دلم پاره میشه اشکتو می بینم.😢
سریع اشکم را پاک کردم و لبخندی زورکی به لبم نشاندم.
ــ قولت که یادت نرفته؟☺️
برایم احترام نظامی گذاشت و گفت:
ــ امر امر شماست قربان...😍✋
گونه اش را بوسیدم و گفتم:
ــ آزاد...
و هر دو خندیدیم.
میلی به خداحافظی نداشتیم. بی صدا دست هم را گرفتیم و از اتاق بیرون آمدیم.
این بار بابا هم با پدر صالح همراه شد. برگشته بود و از توی شیشه ی عقب اتومبیل، آنقدر نگاهم کرد که پیچ کوچه را رد کردند.
دلم فرو ریخت و سریع به داخل خانه و اتاقمان دویدم.💔 زجه زدم و های های گریه کردم.
انگار بی تابی سلما اینبار به من رسیده بود. سری قبل، من محرم دلتنگی سلما بودم و حالا زهرا بانو و سلما هر چه می کردند نمی توانستند مرا آرام کنند. حالم خیلی بد بود و انگار اتاق برایم تنگ و تنگ تر می شد.
روی تخت نشستم و چنگ انداختم به تسبیح.
💚اللّٰهُمَ صَلِّ عَلٰی مُحَمَّدِاً وَ آلِ مُحَمَّدْ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ...💚
ادامه دارد...
🖇نویسنده👈 #طاهره_ترابی
🌱 j๑ïท ••↷
﴾ @banatolamahdi ♥️🌿﴿
*🌱| #شکرگزارباشیم *
*تا خدا هست،
هیچ لحظه ای آنقدر سخت نمی شود
که نشود تحملش کرد!!
شدنی ها را انجام بده
و تمام نشدنیهایت را به خـــدا بسپار...
خدایا شکرت♥️🦋*
|°💌°|
#منتظر_الظهور
🌱 j๑ïท••↷
『@banatolamahdi♥️🌿』
•|🍭💕|•
#چادرانہ•🌼•
•چاכࢪ ڪہ با عشق سرشار است•
•ࢪا ࢪها نمیڪنیم،مگࢪ میشود عاشق بود•
•معشوق ࢪا نخواست•🖇💛•
🌱 j๑ïท••↷
『@banatolamahdi♥️🌿』
#فتح_قدس 🖐🏿
+ روسری ما #چفیه شده
چون فتح #قدس نزدیکه !
ـ ✌️🏻:)♥️🌱 ـ
🌱 j๑ïท••↷
『@banatolamahdi♥️🌿』
- که چی؟ هی جانباز جانباز
شهید شهید، میخواستن نرن!
کسی مجبورشون نکرده بود که!
+ چرا اتفاقا! مجبورشون میکرد!
- کی؟!!
+ همون که تو نداریش!
- من ندارم؟! چی رو؟!
+ غیرت ...
#تلنگر ⚡️
🌱 j๑ïท••↷
『@banatolamahdi♥️🌿』
#چـادرانه 😍
ﺩﺧﺘﺮ ﺑﯽ ﺣﺠﺎبــے
ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﭼﺎﺩﺭﯾﺶ ﺑﺎ ﻃﻌﻨﻪ ﻣﯿﮕﻪ :
ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﺧﺎﻧﻤﺎ ﺑﺮﺍ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﺷﺘﯽ ﻫﺎﺷﻮﻭﻥ ﺟﻠﻮﻩﻧﺪﻥ رﻭﺷﻮﻧﻮ ﻣﯿﭙﻮﺷﻮﻧﻦ😏
ﺩﺧﺘﺮ ﭼﺎﺩﺭﯼ ﺑﺎ ﻣﻼﯾﻤﺖ ﻣﯿﮕﻪ :
ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻧﺪﯾﺪﻡ ﺭﻭ ﭘﯿﮑﺎﻥﭼﺎﺩﺭ بکشن😊
ﻭﻟﯽ ﺭﻭ ﻣﺎﺷﯿﻨﻬﺎﯼ ﻣﺪﻝ ﺑﺎﻻ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭼﺎﺩﺭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻥ ﺗﺎ ﻟﻄﻤﻪ ﺍﯼ ﻧﺨﻮﺭﻩ😉
🌱 j๑ïท••↷
『@banatolamahdi♥️🌿』
『✨🌙』
بت وبتخانہ همہ ذڪرخدامےگویند
سخن ازاقرأوازغارحرامےگویند
حمدحق، مدح رسول دوسرامےگویند
خلق عالم همہ تبریڪ بہ مامےگویند
🌱 j๑ïท••↷
『@banatolamahdi♥️🌿』
باز شب جمعہ شد و دلم هوایت کرد😞💔
🌱 j๑ïท••↷
『@banatolamahdi♥️🌿』