#انگیزشی🌱
اتفاقای بزرگ معمولا با شروع های کوچیك آغاز میشن😉
دست از تلاش بر ندار💪🏼🙃
شک نکن که میتونی🌿
🌱 j๑ïท••↷
『@banatolamahdi♥️🌿』
#دولتجوانحزباللهی✨🕊
مارا چنان مباد که آیندگانمان...
مارا صدا زنند🗣...
مسلمانِ بی بخار😞...
🌱 j๑ïท••↷
『@banatolamahdi♥️🌿』
[ #تلنگࢪانھ🌼 ]
تاحالاشـُده
موقعِگناهڪردن
یادِامامزمانبیوفتے..؟(:
🌱 j๑ïท••↷
『@banatolamahdi♥️🌿』
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#استوری
#چهارشنبه_های_امام_رضایی
🌱 j๑ïท••↷
『@banatolamahdi♥️🌿』
•°🌿✨°•
یقین دارم که باران🌧؛
خواهد آمد♥️
#اللّٰهم_عجل_لولیک_الفرج🌱
🌱 j๑ïท••↷
『@banatolamahdi♥️🌿』
گفتم به کجا؟🤔
_گفت صدایم کردند🗣...
_گل بودم و از شاخه جدایم کردند🕊...
گفتم که فرشتگان چه کردندت؟!
گفت:
روزی خور سفره ی خدایم کردند🌿♥️
🌱 j๑ïท••↷
『@banatolamahdi♥️🌿』
هدایت شده از 『 بَناتُالمَھدۍ 』
•❲🕌🌿❳•
•
.
#بوقتعاشقی🌿♥️
هرقدرکهـنمازهایتـ
منظمواولِوقتـباشد؛
امورِزندگیتـهمتنظیمخواهدشد؛⏰
مگرنمۍدانـےکهـرستگارۍوسعادتبا
نمازقرینشدهاستـــ🌸
همینالانکہپیامراخوندےبلندشو
برووضوبگیࢪ و نمازترابخون!💕✨
🌱 j๑ïท••↷
『@banatolamahdi♥️🌿』
『 بَناتُالمَھدۍ 』
🌿♥️『ࢪمان مسیحـا؎ عــشـق』♥️🌿 #پارت11 صداۍ در میاید و فریدے،هم کلاسی مان نفس نفس زنان داخل میشو
🌿♥️『ࢪمان مسیحـا؎ عــشـق』♥️🌿
#پارت12
لپ تاب را روشن میکنم،مامان و بابا،رفته اند بیرون...
شالم را مرتب میکنم و هدفون را روی گوشم میگذارم،وِب کم را روشن میکنم،چند دقیقه بعد چهره ی مهربان عمو وحید روی مانیتور ظاهر میشود.
_ سلام عموجون
_ به به،سلام نیڪۍ خانم،چطوری؟درسا چطورن؟ما رو نمی بینی،خوشی؟
_ ای بابا،کلی دلم براتون تنگ شده.
_ منم،خب چه خبر؟
کل ماجرا را برایش تعریف میکنم،ماجرای قضاوت عجولانه ام،تندروی ام و تمام چیزهایی که فاطمه،برایم تعریف کرد،ماجرای محرومیت رضاعی و برادرش محسن،که پسرخاله اش است ولی برادرش.
عمو با حوصله همه را گوش می دهد:قرارمون قضاوت نکردن بود نیڪی خانم!
_ آره من اشتباه کردم،ولۍ واقعا دختر خوبیه،از ته دل آرزو میڪنم همیشه دوستم بمونه.
عمو میخندد،دلم برایش تنگ شده بود.
نویسنده:فاطمه نظری
#مسیحاۍعشق
🌱 j๑ïท••↷
『@banatolamahdi♥️🌿』
🌿♥️『ࢪمان مسیحـا؎ عــشـق』♥️🌿
#پارت13
فاطمه سفارش یک فنجان چای میدهد،من هم همینطور.
پیشخدمت میگوید:الان میارم خدمتتون.
سه هفته ای از دوستیمون میگذرد، این روزها، بیشتر از هر چیزی مشغول سخت درس خواندنم و مشغول دوستی با فاطمه.
دوستی با او، بهتر از آن چیزی است که فکرش را میکردم.
کش چادرم را کمی جلو میکشم و جعبه کوچکی که برای فاطمه خریده ام،جلویش میگذارم.فاطمه ذوق میکند:وای این چیه نیکی؟
خجالت زده میگویم:ناقابله.
_ دستت درد نکنه،ولی به چه مناسبت آخه؟
_ برای جبران،جبران اون قضاوتی که راجع تو و برادرت کردم...شرمنده دیگه...حالا بازش کن
فاطمه،لبخند قشنگش را تحویلم میدهد و آرام جعبه را باز میکند.
چشمانش گرد میشود:وای نیکی،این...این خیلی قشنگه
و دستبندی که برایش خریده ام را بیرون می آورد.
_ دستت درد نکنه
_ مبارکت باشه
_خیلی خوشگله نیکی
دستبند را دور دستش می اندازد.
_ فاطمه؟ تو...یعنی منو بخشیدی؟
_ این حرفا چیه؟معلومه، تو حق داشتی،شاید اگه منم بودم،همین فکرو میکردم.
میخندم و با ذوق دستبند خودم را هم نشانش میدهم:واسه خودم هم گرفتم فاطمه؛نشانه دوستیمون!
و دستم را روی میز میگذارم.فاطمه هم دستش را کنار دستم میگذارد.
میخندد:شدیم عین خواهرای دو قلو،بهت گفتم من عاشق دو قلوهام؟
میخندم.
پیشخدمت،سفارش ها را میاورد،دست هایمان را از روی میز برمیداریم.
پیشخدمت که میرود،فاطمه میگوید:خب یکم از خودت بگو،دوستیم دیگه.
لبخند میزنم:چی بگم؟
_ نیکی من از فضولی دارم میمیرم،تو روز اول که چادر نداشتی،حجابت کامل بودا،ولی خب....
خنده ام را می خورم،شاید بهتر است این بغض سرخورده را اینجا باز کنم،حتم دارم اینجا،امن ترین جای دنیاست....💫
نویسنده:فاطمه نظری
#مسیحاۍعشق
🌱 j๑ïท••↷
『@banatolamahdi♥️🌿』