eitaa logo
[هیئت بنات الزینب]🖤!
200 دنبال‌کننده
985 عکس
457 ویدیو
3 فایل
جوانان نسل ظهوریم اگر برخیزیم ! تنها کانال رسمی هیئت بنات الزینب🌱 ارتباط با خادم و عضویت در هیئت: @Aram3130 اینجا گنـاه ممــنوع📗🖇 برای ترک گناه، هنوز #دیر_نشده   #همین_الان_ترڪش_ڪن💥💪 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شࢪوط : @fffjon
مشاهده در ایتا
دانلود
حمایتی 🥲🤍🌿 @hhharf 🌱 najva |نَجوا • @naheleh_2 🥱😂بروبچ ناحله • @saye_ebtehaj. 🪴 "سـٰایہ • @Horenajaf110. 🦋 پروانه شدن • @Abed128 ♥️🍃 عـ‌ابِـ‌د • @pulsee. 🫀 "pulsee | نَبض " • @modi_people 🤧 انسان های مودی • @danialrezazadeh °•|آخَـرین نَــ؋ـَس|•° • @NDoooo 🫂دور ترین نزدیک من • @zah14d02. 🧡جانْدوخت _____________________________________ [هیئت بنات الزینب]🖤! https://eitaa.com/banatozainb
‹بِسـمِ‌ربَّ‌آراـم‌دلِ‌علۍ🖤..!›
چه‌تکلیف‌سنگینۍاست‌،بلاتکلیفۍ وقتی‌ك‌نمیدانم‌منتظرت‌ماندم یافقط‌خودم‌رابہ‌انتظارزده‌ام‌آقا💔:) 🌻🍃
اگھ‌برآی‌خدآڪارڪنۍ، شھآدت‌میآد‌بغلت‌مےگیرھ:)" آخرش‌میشے‌الگوی‌ِچندتاجوون‌، ڪھ‌آرزوی‌شھآدت‌دآرن🚶! همینقدرقشنگ‌‌ودلبر، خدآهمہ‌چیو‌میچینھ‌وآست، توفقط‌بآید‌برآی‌خودش‌ڪآرڪنے💕؛'
بعضۍ‌ وقتا‌ نه مداحۍ آرومت‌ می‌ڪنه نه روضـه .. ؛ نه عڪس‌ِ ڪربلا بعضۍ وقتا‌ یه "حسین" ڪم‌ دارۍ ! باید‌ برۍ ضریحشو بغل‌ ڪنی‌ تا‌ آروم‌ بشۍ💔(:
🌿: "هر جا ڪم آوردۍ، حوصلہ نداشتے، گرفتہ بودۍ، پول نداشتے، باطریت تموم شد، تسبیح را بردار؛ و صد مرتبہ بگو: [استغفراللہ ربے و اتوب الیہ] آروم میشوۍ! استغفار فقط براۍ توبہ و آمرزش از گناهان نیست
[هیئت بنات الزینب]🖤!
«خاطرات سفیر»♥️🪴 ¹⁹عدو شود سبب خیر! ...اگر یکی از اطرافیان سرما می خورد، چند روز سعی می کرد طرف
«خاطرات سفیر»♥️🪴 ²⁰عدو شود سبب خیر! ...ضمن این که شما هم خودتون رو اسیر یه مشت باید و نباید کردید؛ نباید نمک زیاد خورد اگر چه غذای بی نمک خوشمزه نیست، نباید شیرینی و شکلات خورد اگر چه علاقه ی خیلی زیادی بهش دارید، نباید قهوه خورد چون ممکنه مشکل قلبی پیدا کنید. این همه باید و نباید واسه خودتون تعریف کردید واسه این که نمی میرید. حالا بگذریم از این که با این وضع شما هم از نهایت لذتی که ازش صحبت می کنید بهره ای ندارید. شما یه سری محدودیت و بیم و امید برای خودتون تعریف کردید از ترس این که بمیرید؛ ما هم یه سری محدودیت و بیم و امید داریم از ترس این که وقتی مُردیم نتونیم جواب کرده هامون رو پس بدیم. حالا فرض کنیم جفتمون نمیریم. هر دو به هر حال توی این دنیا یه سری محدودیت داشتیم. شاید هم بمیریم و هیچ حساب و کتابی بعدش نباشه. باز هم من و شما، هر دو خودمون رو از بخشی از لذّت ها محروم کردیم. اما اگه بمیریم و ببینیم که ای داد بیداد حالا باید جواب کارمون رو پس بدیم، اون وقته که من برنده م. ضمن این که در دو حالت اول و دوم هم به کسی که وجود خدا رو قبول داره بیشتر می شه اطمینان کرد تا کسی که چنین عقیده ای نداره» - تو می خوای بگی به من نمی شه اطمینان کرد؟ ملیکا با لبخندی از سر تعجب و ناباوری به من نگاه می کرد و همون طور که نگاهش به من بود گفت: «نه آقای غوآیه معلومه که منظورش این نیست.» گفتم: «چرا دقیقا منظورم همین بود به همین دلیل هم از این به بعد هیچ کدوم از وسایلم رو نمی تونم پیش آقای غوآیه بذارم. برای این که اگه یه زمانی کسی توی اتاق نباشه، ایشون هیچ کسی رو ناظر اعمالش نمی بینه و ممکنه وسایلم رو برداره.» دانشجویی که قبل از من فقط برای یه امضا توی اتاق ملیکا بود ته خودکار رو توی دهنش کرده بود و انگار که داره فیلم کمدی می بینه نیشش تا بناگوش باز بود. به هیچ قیمتی هم حاضر نبود اتاق رو ترک کنه. آنتونی هم فقط نگاه می کرد و هیچ نظری نمی داد اما چیزی که واضح بود این بود که هیچ کدوم از اهالی اتاق تا اون لحظه توی چنین وضعیتی قرار نگرفته بودن و اون حرف ها جز برای غوآیه که عصبی به نظر می اومد، برای همه خیلی جذاب بود. غوآیه گفت: «من هیچ وقت این کارو نمی کنم چرا باید وسایلت رو بردارم؟» گفتم: «این فقط یه مثال بود برای این که بهتون بگم مهم اینه که اگه به هر دلیلی شما مایل به انجام دادن کار خلافی باشید همین قدر که انسانی شاهد شما نباشه کافیه برای این که دیگه نشه بهتون اعتماد کرد.» غوآیه شونه هاش رو بالا انداخت و گفت: «من به همچنین چیزی معتقد نیستم.» - پس به چی معتقدید؟ آنتونی گفت: «آقای غوآیه لاییک ان» غوآیه گفت: «نه خیر من به لاییسم اعتقادی ندارم من به هیچی اعتقاد ندارم. مثل شما هم نیازی ندارم به چیزی اعتقاد داشته باشم.» شما هم اتفاقاً اعتقاداتی دارید با عصبانیت گفت: «نه خیر به هیچی اعتقاد ندارم.» گفتم: « پس دو ساعته دارید از چی دفاع می کنید؟» - حداقل عبارتی رو که گفتید قبول دارید؟ این که به چی اعتقاد ندارید؟ - آره، این رو من گفتم. - همین بی اعتقادی اعتقاد شماست. می بینید توی چه تناقض بزرگی به سر می برید؟ دانشجویی که خودکار به دهن اون طرف وایساده بود گفت: «ایشون به غوآیه غیسم معتقدن.» آقای غوآیه دیگه کلافه به نظر می اومد. بدون هیچ جوابی از اتاق بیرون رفت. ساعت ۱۲ شده بود باید می رفتم. ملیکا با خنده رو به آنتونی گفت: «فکر کنم این ایرانی کوچولوی لابراتور اومده که این جا رو به هم بریزه! اولین باریه که این جور بحثا مطرح می شه. این جور بحثا ممنوعه این جا.» ازش عذر خواهی کردم و گفتم که من اصلا همچین قصدی نداشتم و آقای غوآیه بحث رو شروع کرد. راه افتادم که از اتاق برم بیرون. دانشجویی که دیگه از سر خود کارش چیزی نمونده بود گفت: «خانم ایرانی» -بله -خیلی جالب بود ممنون -؟ سیمن توی رستوران خبرش رو با آب و تاب و میون کف زَدنای مکرر استادا و دانشجوهای دکترا اعلام کرد: «ما آخرین امتحان رو با موفقیت گذروندیم. ژوری تصمیم نهایی ش رو اعلام کرد: خانم ها! آقایون! کیفیت و سطح علمی ما تایید شد! لابراتور ما از امروز به مجموعه ی اِکل های انسم پیوست و ما لابراتوار جدیدمون رو با نام «ارائه و نو آوری» به ثبت رسوندیم. به همه ی شما استادان و دانشجویان جدید از صمیم قلب این پیروزی رو تبریک می گم. برای تشکر از باعثینش... الحمدالله شکر لله چه قدر بزرگی عزیز دل! ادامـه دارد... « @banatozainb »
[هیئت بنات الزینب]🖤!
«خاطرات سفیر»♥️🪴 ²⁰عدو شود سبب خیر! ...ضمن این که شما هم خودتون رو اسیر یه مشت باید و نباید کردید
«خاطرات سفیر»♥️🪴 ²¹جایی برای زندگی یه شب طبق معمول اون روزها دوباره بحث باز شد. عمر می گفت: «آمریکا گفته تا ماه جون به ایران حمله می کنه. نظرت چیه؟! شوخی هم نداره. به عراق هم گفت حمله می کنه و حمله کرد. حالا نوبت شماست. تو چی می گی؟» تو رو خدا چه سوالایی از آدم می پرسن! مثلا یعنی انتظار داشت چی بگم؟ بگم نه، من می رم راضیش می کنم حمله نکنه؟! گفتم: «بی خود گفته!» - چی چی رو بی خود گفته؟ می آد پدرتون رو در می آره. می خواید بشینید نگاه کنید؟ - من نگفتم، به فرض، اگه یه روزی کشوری به ما حمله کنه ما می شینیم نگاه می کنیم. گفتم بی خود گفته! چون مدت هاست دلش می خواد به ما حمله کنه. اگه می تونست، تا حالا حمله کرده بود. ایران نه عراقه نه افغانستان. - حالا فرض کنیم آمریکا و چندتا کشور همه با هم یهو حمله کنن(!). - مگه نکرده ن؟ شما فکر می کنید عراق وقتی به ایران حمله کرد تنها بود؟ تجهیزاتش مال خودش بود؟ پس بُمبای شیمیایی آلمانی توی ارتشش چه کار می کرد؟ همین آمریکا و فرانسه و آلمان و خیلیای دیگه نبودن که تجهیزش می کردن و توی همون موقع ما تحریم بودیم؟ سیلوَن، پسر فرانسوی که دانشجوی دکترای تاریخ هم هست داشت به حرفای ما گوش می داد، گفت: متأسفانه دولت فرانسه سیاسَتای احمقانه ای رو دنبال می کرد. بعد خجالتش موند برای مردم فرانسه.» وسطای حرف سیلون، امبروژا هم رسید. نشست سر میز و با خوشحالی گفت: «اوه چه خوب رسیدم! درباره ی چی حرف می زدید؟» عمر گفت: «درباره ی این که رئیس جمهورتون گفته می خواد به ایران حمله کنه و این کار رو می کنه.» انگار یه کاسه آب یخ ریختن روی امبروژا. خوشحالیش را قورت داد و گفت: «اون رئیس جمهور من نیست.» رو به عمر گفتم: «نه حمله نمی کنه. برای اون همین قدر که تهدید کنه و بعضیا جدی بگیرنش و سرش بحث کنن و بترسن کافیه.» عمر گفت: «مثل این که متوجه نیستی! آمریکا بزرگ ترین قدرت دنیاست. اگه اشاره کنه، همه بدبخت می شن؛ حتی شما. خود بوش گفته اگه ایران سر مسئله ی هسته ای تسلیم نشه، بدبختش می کنیم.» گفتم: «خوشبختی و بدبختی رو آمریکا واسه ما تعریف نمی کنه که حالا با حرف اون ما بدبخت شیم. رئیس جمهور آمریکا هم عادت کرده حرف بی خود بزنه.» عمر از امبروژا پرسید: «تو چی می گی؟ بوش گفته تا ماهِ جون حتماً به ایران حمله می کنه.» امبروژا گفت: «خب در واقع مامان جورج هیچ وقت بهش یاد نداده که دروغ گویی کار زشتیه!» از جوابش خیلی کیف کردم و توی دلم قاه قاه خندیدم. ملیت های مختلف جمع شده بودن دور میز و درباره ی موضوع شیرین حمله به ایران صحبت می کردن. عمر دوباره گفت: «به هر حال به نظر من نباید جلوی آمریکا وایسید. تأثیر خوبی نداره(!). همه می گن ایران با صلح مخالفه؛ چیزی‌ که الآن همه بهش نیاز دارن.» گفتم: «همه می گن؟ همه یعنی کی؟ این همه ای که می گی به حقارت می گن صلح. ما به عدالت می گیم صلح. تازه متصدی اجرای این صلحی که می گی کیه؟ آمریکا؟! هاهاها...» اومدم بگم: «مثل اینه که شمر رو بکنن مسئول تقسیم آب» نگفتم! به جاش گفتم: «مثل اینه که برادران دالتون رو بکنن مسئول اجرای قانون. خیلی مضحکه! نه برادر اگه جلوی زورگو نایستادن علامت صلح بودن بود، تا حالا الجزایر و مراکش شده بودن مظهر صلح؛ الجزایری که خاکش رو داد، منابعش رو داد، اومدن هر چی داشت رو بردن، توی زمین های خودشون برای فرانسه کار کردن و همه حق و حقوقشون رو دادن به فرانسه که خودش رو آباد کنه، با دستای خودشون فرانسه رو ساختن، کلفتی فرانسه رو هم کردن هیچی ازش نموند به امید این که روزی فرانسه عددی حسابشون کنه و بشن دوست فرانسه. هنوز که هنوزه دارن نوکری می کنن؛ اما هر جای فرانسه مشکلی پیش می آد می گن تقصیر عرب هاست. هر جا ترقه ای صدا می کنه می گن این اعراب تروریست.» ادامه دارد... « @banatozainb »
[هیئت بنات الزینب]🖤!
«خاطرات سفیر»♥️🪴 ²¹جایی برای زندگی یه شب طبق معمول اون روزها دوباره بحث باز شد. عمر می گفت: «آم
«خاطرات سفیر»♥️🪴 ²²جایی برای زندگی ریاض، همسایه ی الجزایری ام گفت: «ما چاره ای نداریم. باید از یه جایی شروع می کردیم تا الجزایر را به رسمیت بشناسن یا نه؟ اما واقعاً فرانسه همیشه به ما ظلم کرده.» گفتم: «تا وقتی دنبال جواب مورد تأیید اینا باشیم، اون هم برای صورت مسئله ای که اینا خودشون ساخته ن، هیچ نتیجه ای نمی گیریم. حداقل به شما، که هنوز با این مشکل سر و کار دارید، باید ثابت شده باشه که امثال فرانسه با هیچ کدوم از جوابای ما راضی نمی شن. چون قرار نیست راضی بشن. پس بهتره یه کم به اصل صورت مسئله فکر کنیم؛ به این که اصلاً چرا باید فرانسه شما رو به رسمیت بشناسه؟! چرا این قدر برای فرانسه اعتبار قائلید؟ از این بیشتر باید براشون چه کار می‌کردید که نکردید؟ اگه می‌خواست به رسمیت بشناسدتون که تا حالا شناخته بود. چی از الجزایر مونده؟ فرهنگش؟ مذهبش؟ علمش؟ گیرم امروز فرانسوی بگه حالا شما رسمی، تو هم یه قدرت، بعد شما در مقام یک قدرت (!) چی رو می‌خواید معرفی کنید؟ دیگه چی از الجزایر مونده که معرفی بشه؟ تازه، به چه قیمتی؟ مثل این که من یه زمین داشته باشم، اما پول گل کاشتن نداشته باشم، بعد زمینم رو بفروشم با آرزوی این که با پولش گل بخرم و بکارم. گیرم با همه ی پولش هم گل خریدم، حالا کجا می خوام بکارم؟ توی کدوم زمین؟» ریاض گفت: «می فهمم شما چی می گید. ما خیلی چیزها رو از دست دادیم. البته اون موقع شاید کسی متوجهش نبود. اما الآن دیگه گفتنش چه فایده‌ای داره؟ به هر حال من، به عنوان یک مسلمون، خیلی خوشحال می شم وقتی وضعیت ایران رو می بینم. یه جورایی افتخار می کنم. این که عمر می گه، شاید هم آمریکا حمله کنه، نمی دونم ایران چه کار می کنه. اما می دونم حتما جلوش در می آد.» به عمر گفتم: «علت حمایت ما از مردم فلسطین اینه سر حرف حق وایسادن؛ به قیمت همه چیزشون. ما حس می کنیم یه ارزش متعالی توی ذهنشونه و براش دارن مقاومت می‌کنن؛ وگرنه کتک خوردن که به خودی خود ارزش نیست! ایران همیشه حامی شما بوده. خب حالا این همه سال این کشورهای طرفدار صلحی که می‌گفتید کجا بوده ن؟ من انتظار ندارم از شمای فلسطینی هم همونی رو بشنوم که رسانه‌های غربی دارن از صبح تا شب پخش می کنن.» گفت: «والله ما هم بدمون می آد از آمریکا (!). هر چی گفتم فقط سوال بود.» سیلون گفت:‌ «توی تاریخ همیشه جنگیدن با اونایی که با عقیده به میدون اومده ن سخت بوده. اگر آمریکا ایران رو درست شناخته باشه، فکر نمی‌کنم حمله کنه.» ریاض به نشونه ی تأیید سرش را تکون داد؛ منصور و مریما پسر و دختر مایوتی، هم همین طور. امبروژا ساکت بود. فقط نگاه می کرد. وقتی خودم رو جاش می ذاشتم می دیدم خیلی سخته. وسط صداهای مبهمی که از این ور اون به گوش می‌رسید و معلوم بود بچه ها دارن دوتا دوتا با هم حرف می زنن، امبر گفت: «می دونی من واقعا متأسفم!» گفتم: «به تو چه که متأسفی؟!» - به هر حال می بینی هر خبری از آمریکا می رسه چه طور به من نگاه می کنن؟ در حالی که من خودم از سیاست های آمریکا متنفرم. من برای ریاست جمهوری اصلاً رأی ندادم. چون هیچ کدوم از نامزدها رو قبول نداشتم. این مرتیکه رو من انتخاب نکردم، ازش بدم می آد. از حماقتاش متنفرم. وای، وای (با همه وجود داشت حرص می خورد.) حالا دوباره وقتی می شنوم حرفای حماقت بار زده باید چه حسی بهم دست بده؟ من نمی خوام از آمریکایی ها دفاع کنم. اما باور کن خیلی از مردم آمریکا مثل من فکر می‌کنن. این مردک عقلش نمی رسه. - واقعیت اینه که بوش هر جا پا گذاشته فقط خرابی به بار آورده. اما وضعیت خود آمریکا چی؟ فکر می کنید تا حالا خوب آمریکا رو اداره کرده؟ - خوب؟ هه هه هه... من فکر می‌کنم اَلکس بهتر از اون می تونست اداره کنه. (الکس اسم سگ امبروژا بود) یعنی هر کس دیگری بهتر از اون می تونست اداره کنه. من دیگه داره حالم از این وضع به هم می خوره. باید بزارم برم. اما کجا برم؟ کجا دارم که برم؟ اومدم ببینم فرانسه چه طوریه. اما اینجا هم جای بی خودیه. - چطور؟ - دلم نمی خواد تا آخر عمرم توی یه کشور بی دین بمونم. حماقت می آره. تبلیغ های توی ایستگاه اتوبوس رو دیدی؟ افتضاح بود. اون جا برای هیچ چیز حرمت قائل نیستن. توی سیستم صرفاً مصرف گرای غرب، برای این که توجه مشتری جلب بشه، از چیزی که لازم بدونن استفاده می‌کنن. باورشون اینه که مشتری باید به تبلیغ شما نگاه کنه، حالا به هر قیمتی. چون از نظر اون ها همه مشتری هستن؛ حتی دختربچه ها و پسربچه ها. ادامـه دارد... « @banatozainb »
‹بِسـمِ‌ربَّ‌آراـم‌دلِ‌علۍ🖤..!›
گر سرِ صحبتِ یارانِ موافق داری منم و فکر و خیال تو، بیا بسم‌الله یا‌ایها‌العزیز💙 ♥️
حـٰاج‌قـٰاسم‌فَـرمُـودن ؛ ازخُـداونـدیِك‌چـیزخواسـتَم ... خواسـتَم‌ڪه خُـدایـٰااگَـرمـَن‌بخواهـَم‌بـه‌انـقِلـٰآب‌ اسلـٰامۍخِـدمَـت‌ڪُنم‌بـٰاید خُـودَم‌راوقـف‌انقلـٰاب‌ڪُنم ازخُـداخـواستَـم‌ایـنقدربہ‌مَـن‌مشغَلـه‌ بدهَـدڪه‌ حتۍ‌فِڪرگـناه‌هَم‌نَڪُنم!'
_شـُدم‌مِثـل‌بَچہ‌اۍ‌کِہ‌پـٰاشو‌میکوبِہ‌زَمیـن میگِہ؛اِلـٰا‌بِلا‌مَن‌هَمیـنو‌میـخوامシ!' مَـن‌کَربَلا‌میـخوام...🚶🏻‍♀💔:)
』 ‴هر وقت احساس کردید ✨ ‴ از دور شدید...😞 ‴ و دلتون برای آقـا تنگ نیست...😟 ‴ این دعاے ڪوچڪ ڕو بخونید 📿 ‴ بخصوص داخل قنوٺ هاتون 🤲🏻 《 اَللّهُمَّ لـَیِّـنْ قَـلبے لِـوَلِـیِّ أَمـرِڪْ 🍃 》 خدایا دلمو‌ برای امامم‌ نرم‌کن...|'♥️'|
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اگرم‌اجل‌ندهدامان به‌محرمت‌برسم‌حسین...💔 «¹روزتاماه‌عاشقی»
4_5877686482860248996.mp3
12.15M
▪️لبیک حسین (ع) با نوای گرم حاج مهدی رسولی
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) مجلس عَزایِ سَیدُ الشُهَدا «ع» دهه اول محرم الحرام ۱۴۴۵ ه‍ ق کارشناس تربیتی: علیرضا مهرجردی سخنران : حجت الاسلام ریحانی مداحان: حاج مصطفی قاآنی، کربلایی سبحان صادق زاده زمان و مکان برگزاری: مشهد ،خیابان گلستان شرقی، رو به روی بیمارستان آریا از چهارشنبه شب، شروع مراسم ساعت ۸:۱۵ شب ________________________________ [هیئت بنات الزینب]🖤! https://eitaa.com/banatozainb
[هیئت بنات الزینب]🖤!
«خاطرات سفیر»♥️🪴 ²²جایی برای زندگی ریاض، همسایه ی الجزایری ام گفت: «ما چاره ای نداریم. باید از یه
«خاطرات سفیر»♥️🪴 ²³جایی برای زندگی امبروژا ادامه داد: «من نمی تونم بپذیرم بچه هام صبح تا شب از این مزخرفات ببینن. خودم هم هیچ علاقه‌ای به این فضای فاسدی که فرانسه ایجاد کرده ندارم.» گفتم: «توی آمریکا مگه از این پوسترها نیست؟» گفت:«نه! اینا دیگه گندش رو آوردن. اون جا قانون اجازه ی نصب همچین چیزی رو نمی ده. اگر هم کسی این کار رو بکنه باید جریمه بده. اما این جا همه چیز آزاده! احمقانه است.» گفتم: «همه چیز جز دین داری!» با یه تأکید خیلی قوی گفت: «دقیقا! دقیقاًً! همه چی جز خدا. مسخره است!» - می دونی که؛ فرانسه کشوری لاییکه. - این که مسخره تر از همه ی اونای قبلیه! من کسی رو که توی قرن ۲۱ هنوز نفهمیده خدا وجود داره نمی‌فهمم. حالا تصور کن این بشه قانون! زندگی وسط همچین اجتماعی برای من غیر ممکنه. اون شب تا دیر وقت درباره ی جایی برای زندگی با امبر صحبت کردیم؛ جایی که مناسب باشه، جایی که هیچ ظالمی به خودش حق تجاوز به دیگری رو نده، جایی که حتی اگر رفاه زیادی نداشته باشه، اطرافت رو آدمای عاقل و معتقد گرفته باشن؛ آدمایی که از دیدنشون و همنشینیشون، کلی لذت ببری و وقتت هم تلف نشه. اینا چیزایی بود که برای امبروژا خیلی مهم بود. براش دنبال سرزمین می گردم. «مارمولک پخته یا حلزون برشته» استادم از دو سه روز قبل گفته بود که قراره بریم لَوَل؛ شهری که نصفه ی دوم لابراتور اون جاست. اون روز همه انسمی های پاریس دعوت بودن لابراتور ما که تازه انسم شده، تا هم با دانشجوهاش آشنا بشن، هم دانشجوهای ما با اونا آشنا بشن، هم ناهار توی یه رستوران هشل هفت، مهمون هم دیگه باشیم، و هم کلی «هم» های دیگه. اما من که باهاشون آشنا بودم! نبودم؟ خانم استاد بوشَغد محترم رو که یادتون هست؛ همون که هیچ خوش نداشت من با اون حجابم دانشجوی انسم باشم، به این دلیل که غیر ممکن بود (!) و استاد اوسط عزیز که متقاعد شده بود من دانشجوی انسم نباشم، به خصوص که با آقایان دست هم نمی دم. وای وای دختره ی مسلمون! همه شون توی اون روز پر شکوه حضور به هم می رسوندن و تصور کنید چه قدر لذت می‌بردن از این که یک محجبه دست نده در جمع مهربون و صمیمی انسم حضور داشته باشه! روز موعود توی لول بودم. چه قدر خانم استاد بوشغد سختش بود طفلی! شما هم اگه بودید، پدرتون در می اومد؛ اون هم وقتی مجبور باشید هفت ساعت تمام نشون بدید اصلا متوجه حضور تنها محجبه ی جمع نشدید کسی که دست بر قضا دور میز کنار شما هم نشسته و از شانس بد شما خودکارتون، که همه ی حواستون بهشه می افته تو بغل طرف و شما نهایتا مجبور به طرز یهویی (!) متوجه حضورش بشید؛ اون هم وقتی بهتون لبخند می زنه و خودکارتون رو می ده دستتون! - سلام خانم بوشغد - اوه سلام شمایید؟ (!) عجب، برای من مثل این بود که یه مادر بعد از به دنیا آمدن بچه ش بگه: اوه من بچه داشتم؟! ناهار مهمون لابراتور بودیم؛ اون هم توی رستوران چینیا! بوی مارمولک پخته فضایی رستوران را گرفته بود. پروفسور غیشیغ توضیح داد که همه ی رستوران های اطراف رزرو بوده ن و اون از این فرصت استفاده کرده تا ما با غذاهای چینی آشنا بشیم. من نمی فهمم آخه «موش برشته» هم آشنا شدن داره؟ باز هم از سر اتفاق سر میز ناهار نشستیم و رو به روی خانم بوشغد. یکی از دخترای انسم سمت راستم بود. اسمش سلین بود، فوق العاده مهربون و خوش اخلاق. گفت: «ببخشید، چه قدر این مانتوی شما قشنگه! این لباس محلی شماست؟» - نه، این یکی از پوشش های رسمی کشور منه؛ برای وقتی که یه خانم می خواد از محیط خونه بیرون بره. این نقش هم سنتی ایرانه. - شما ایرانی هستید؟! - بله وای چه جالب! و سر صحبت باز شد درباره ی همه چی و خیلی زود رسید به غذاهای چینی. پیش خدمت یه خانم چینی بود با یه پیشبند قرمز که روش یه اژدهای زرد رنگ بود. اومد جلو و نفری یه فهرست غذا داد دستمون. جلوی هر غذا همه ی مواد به کار رفته نوشته شده بود. وسط اسم های عجیب و غریب، دنبال کلمه ای آشنا می گشتم که بشه خورد و نمُرد. از سلین پرسیدم: «تو می خوای چی سفارش بدی؟» فکر کنم صدف بخورم. خیلی خوشمزه است! البته به کیفیت صدف و نوع پختش هم بستگی داره ها. راستی، شما توی ایران صدف می‌پزید؟ - نه. - خب، تو اگر نمی خوای صدف بخوری، خرچنگ هم خوشمزه است! سرم رو کردم توی منو، بلکه چیزی پیدا کنم؛ اما فایده نداشت. ای بابا مقبول ترین غذاش «حلزون و سبزیجات» بود که هیچ تناسبی با عقل ایرانی نداره. ناچار قید غذا رو زدم و رفتم سراغ سوپ ها. یکی یکی خوندم ببینم توی هر کدام چی پیدا می شه. غالبشون یا گوشت پرنده داشت یا چرنده، جز یکی! ادامه دارد... « @banatozainb »
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
👌🏻🎥 انتشار واجب ♥️به عشق امام حسین(ع) 👀دو‌دقیقه وقت بذار کلیپ رو حتما ببین 🤷🏻‍♂️فرقی نمیکنه عرق خوری یا بچه مذهبی ⭕️دیدن این ویدئو واجبه! براى دانلود كليپ هاى بيشتر به كانالمـــون يه ســرى بزنين دست پُـر مياين بيرون😉👇🏻 🔻 @seyyedoona 🔻 @seyyedoona 🔻 @seyyedoona