eitaa logo
سابقه گسترده طلایی💛
12.4هزار دنبال‌کننده
17.6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
56 فایل
کانال اصلی گسترده طلایی💛👇 @gostardeh_talaei #ادمین_اصلی_جهت_سفارش_تبلیغات💛👇 @talaei_ads
مشاهده در ایتا
دانلود
گروه 2 شبانه 1 بهمن 💛👆 سابقه در ، و جهت رزرو تبلیغات و مشاوره رایگان @talaei_ads منتظر انتقادات و پیشنهادات و تبلیغات شما هستیم تبلیغات گسترده طلایی💛 @gostardeh_talaei
محبوب‌ترین کانال استیکر پیامرسانهای ایرانی حدود 200 هزار نفر در ایتا همراه ما هستند! حدود 4 هزار استیکر اختصاصی تا حالا قرار دادیم! استیکرهای جدید بارگزاری شد ✅ برای عضویت فقط یک بار کلیک کنید 👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3388408012C671c2952a6 https://eitaa.com/joinchat/3388408012C671c2952a6
دوستم میگفت: تو چرا اینقدر استیکر داری؟؟؟؟ 😳 هرچی پیام میدم با یه استیکر جواب میدی! 🤨 گفتم ما اینیم دیگه 😎 بهش نگفتم از اینجا برمیدارم 😁😂👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3388408012C671c2952a6 https://eitaa.com/joinchat/3388408012C671c2952a6 چهار هزار استیکر فقط مخصوص ایتا داره 😳👆👆
گروه 15 ازاد 1 بهمن 💛👆 سابقه در ، و جهت رزرو تبلیغات و مشاوره رایگان @talaei_ads منتظر انتقادات و پیشنهادات و تبلیغات شما هستیم تبلیغات گسترده طلایی💛 @gostardeh_talaei
شَـــــــــکّاک! ۶ ماه از ازدواجمون گذشته بود... باورم نمیشد پسری که اومده بود منو از وسطِ بگو بخند با پسرا کشیده بود بیرون، و از گذشته ی مسخرم خبر داشت، پای قولش وایستاده بود و باهام ازدواج کرده بود! قسم خورده بودم دیگه به زندگیم بچسبم و با آبرو زندگی کنم + دیگه میمردم براش❤️ برام شرط گذاشته بود مادر مذهبیش رو راضی میکنه خودشم با گذشتم کنار میاد اما در قبالش کوچکترین بی حیایی ازم ببینه باید بدونِ اما و اگر برم... عاشقِ همین غیرتش بودم اما خیلیم میترسیدم ازش چون حرفاش الکی نبود...❤️ یه روز بعد از ظهر در خونمونو زدن دوییدم با لباس خوشگلی که خودش برام خریده بود دمِ در... آخه اون ساعت از سرِ کار میومد... تا در و باز کردم چشمم افتاد تو چشمِ پسر خالم(خاستگار سابقم) که یهو خودشو... ادامه👇 https://eitaa.com/joinchat/3685876000Ce940f957ae
❌مواظب دخترهاتون باشید و به کسی اعتماد نکنید❌ من خواستم تجربه ای تلخی رو که داشتم بگم دختری دارم الان یازده سالشه چندسال پیش که 7یا 8سالش بود تابستون بود هوای خوزستان گرم گرم سوپری داشتیم تو محله نزدیک خونمون بود در هوای گرم کوچه خلوت بود همه زیر کولر بودن ی روزدخترم برا خرید بستنی به سوپری رفت ما با خانواده سوپری خیلی راحت بودیم خصوصا با حاجی که خیلی مرد خوبی بود بهش اعتماد داشتم حاجی مردی میانسال بود دخترم تا آمد احساس کردم لنگ. می‌زند و گریه کرده😭😭🤯 دخترم از دنیا بی خبر گفت ماما پیر مرده بهم گفت بعدا بیا با هم بازی کنیم بهش گفتم چه بازی گفت ماما من که وارد مغازه شدم منو نشوند.....😱🚫ادامه داستان👇😰🤯 https://eitaa.com/joinchat/3685876000Ce940f957ae