لافِ عشق و گِلِه از یار زَهی لافِ دروغ
عشقبازانِ چُنین، مستحقِ هجرانند
#حافظ
بعضی ها هم هستند ؛
که فارق از تمامِ دنیا ،
فارق از تمامِ بی مهریِ آدم ها ؛
از راه می رسند ،
حالِ لحظه هایت را خوب می کنند ،
و تو دیوانه وار ، شیفته شان می شوی !
همان هایی که بی توقع مهربانند ...
که لبخند هایشان بویِ خدا می دهد ...
از بس ساده و صمیمی اند و در حرف و کارهایشان هیچ ریا و قصدی نیست ...
خودِشانند ...
خوبند ...
خواستنی اند ...
بدونِ برنامه یِ قبلی همینند و همینقدر دلبری می کنند ...
قرار نبود اینها برایمان عجیب باشند ... نه !
قرار بود همه مان همینقدر آدم باشیم !!! اما جایی در ابتدایِ جاده ، راه را اشتباه رفتیم ...
و حال ما مانده ایم و حسرتِ مهربانی هایی ؛
که نکرده ایم ...!
#شهدشیرین_شعر
از مهر و ماه ، در همه آفاق برتر است
آن بانویی که قم به حضورش منور است
باران شده است تا که ببارد به شوره زار
با او کویر ، دشت ولای معطر است
این میوه ی کرامت و این جلوه ی بهشت
دخت عزیز کردهٔ موسی بن جعفر است.
صحن و سرای تربت پاکش به اعتبار
با کوی خلد و روضه ی رضوان برابر است
بر آیه های چشم نجیبش قسم که او
تکرار فاطمه است بلندای کوثر است
تسلیم امر حق شده همچون رضا به طوس
او داغدار غربت و درد برادر است
بوی بهشت دارد و عطر نسیم صبح
از بس هوای گلشن او روح پرور است
شاعر به وصف حضرت معصومه هرچه گفت
ذکر لبش ز شعر. دو عالم فراتر است
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
تقدیم به کریمه ی اهلِ بیت
حضرتِ فاطمه معصومه سلام الله علیها
اگر چه درد ... اگر چه هزار غـم داریم
کنارِ حضرتِ معصومه ما چه کم داریم
کنارِ دختـرِ بــاران و خواهرِ خورشـــید
بهشت حرفِ کمی هست تا حرم داریم
به ذکرِ شـاهِ خراســان گرفته ایم دم و
به لطفِ حضرتِ معصومه بازدم داریم
مدافعـــانِ حریــــمِ کریمــه ی عشقیـم
همیشه چشـم بر این سفـره کَرَم داریم
مُحرّم و صفـر و فاطمیّـــه و رمضـــان
چقدر عشــق که یکجـا کنـارِ هم داریم
سیـاه پوش ، برایِ بقیـــع ، ویرانیــــم
عَلَم به دوش به یــادِ غـمِ علمــــداریم
برایِ آنکـه ببوسیــم دســـتِ بـــاران را
چه اشتیـاقِ عجیبی که در حرم داریم
#ابراهیم_زمانی
هدایت شده از اشعار و دلنوشته های (فاطیما)
تا که حرف از عید، حرف از روزِ دختر میشود
دل برایش پَر زند، همچون کبوتر میشود
گرچه عمری عاشقش هستم، ولیکن واقعاً
روزِ دختر، عشقِ من چندین برابر میشود
لاله میرقصد چـو سوسن، تا که میگویم سخن
همچو سنبل، نازْ ناران نقشِ دفتر میشود
شامِ تارم، میشود روشن ز شوقش تا ابد
زَهْر در کامم ز عشقش، عینِ شِکّر میشود
سینه، دریایی پُر از مرجان و مروارید و دُر
سنگِ خارا در نگاهم، مثلِ گوهر میشود
آب را در کاسهای ریزم اگر با یادِ او
تا سَحَر، سرمست و خرّم مثلِ ساغر میشود
در کویری گر کند مسکن، ز حُسْنَش آن زمین
گُل برافشاند ز هر رنگی، معطّر میشود
نـورْ بـاران مینمــایـد، دشتِ بـی آیینـه را
عالم از مهتاب ِ رخسارش منوّر میشود
نامِ دختر، میدهد حرمت به هر دیباچهای
آدم از حوّا شفاعت روزِ محشر میشود
✍#محمدرضا_فتحی
https://eitaa.com/fatimadastjerdi
☘☘🌹☘☘
سخن کَز حال خود گویم زِ حرفم بوی درد آید
بلی حال دِگَر دارد سخن کَز روی درد آید
چنان خو کرده با دردش دل اندوهگین من
که روزی صَد رَه از راحت گُریزد سوی درد آید
- محتشم کاشانی